از راین به کرخه ...
پذیرش ادم های سمی
آدمای سمی فقط ب خودشون آسیب نمیرسونن بلکه به دیگران هم آسیب میرسونن...
خصوصیاتی که ی مذکر یا مونث رو جذاب میکنه اخلاقای سمی نیست...فکرمیکنم حتی همون پ.ر استار ها هم چارچوبای خاص خودشونو داشته باشن و دلشون بخاد در خارج از اون فضای سمی ی رابطه انسانی رو تجربه کنن.
اینکه هر قدم که برمیدارم آدم هایی رو میبینم که به شدت سمی به شدت خسته کننده رومیبینم حالم رو بد میکنه...
فکرمیکنم جایی از زندگی هستم که هیچ ارزویی ندارم در واقع ارزوی داشتن یا نداشتن کسی....
هیچ از دست دادنی فعلا اذیتم نمیکنه ادم ها به طرز عجیب توی چشمم فرو میرن و از چشمم میوفتن...
حکایت جدید این روزای من حکایت جدیدی نیست اما فکرمیکنم بیشتراز همیشه نیاز دارم که جوانب هرچیزی رو بسنجم و نیاز دارم فاصله هامو با ادما رعایت کنم...
حس میکنم تجربه ها و اتفاقاتی ک با ادمای خوب/بد گذشته ی زندگیم داشتم پراز امنیته برای الانم در مواجه شدن با ادمایی که الان به هر نحوی ممکنه آسایشم رو به آتیش بکشن.
نوره زدیم بر بدن به امید آنکه سم این سه هفته از وجودمون کشیده بشه بیرون.
صبحا با تهوع شروع میشه...
پریودی به طرز چشمگیری افتضاح داره پیش میره و متاسفانه باردار نیستم :/
وقتی میخوابم خواب مبم عین نون رو میبینم هر بار با ی محتوای عجیب با ی شکل عجیب و وقتی بیدار میشم تب کردم و حالم بده...
یبار قبل از شروع پروازش ب مشهد داشتم خواب میدیدم ک منم دارم بهش ی چمدان بزرگ میدم و جلوتر انگارکه چیزی امانت دستم باشه .....
این شکل عجیبی که دلم بودن کسی رو بخواد و نباشه...قبلا زیاد تکرار میشد و حالا انگار که دیگه بدنم عادت نداره....
دلم بهم میاد...ازاینکه خیلی چیزا هست و من نمیدونم ازاینکه همیشه قصه تکراری دخترخاله /دختر دایی/ برادرزاده و....جانورایی ک بدون دخالت مستقیمی ، مستقیما روی روانم تاثیر میزارن و تحقیرم میکنن...
انگارکه همیشه چیزایی واسه عذاب کشیدن باید وجود داشته باشه:)
یک روزهایی سپری شد ک نمیشد گفت خیلی عالی بود اما همه چیز طبق یک خط راست در مسیر خود در حال طی شدن بود...
این روزها و شبا هستم راه میرم کار میکنم (اگر یکجا نشستن کار حساب بشه) و مدام حسمیکنم که همه چی به همون حالتی برگشته که ازش متنفرم...
یعنی زمانی که همه ی اتفاقا وقایع تلخ همه چیزهایی ک در مدتی ازشان غافل بودم به علاوه دل نگرانی های جدید و فکر و خیالاتی که نتیجه کارهای غلط خودم بوده هم می آد و سوار وجودم میشود.
هیچ چیز برای غصه خوردن نیست با این وجود ک از خودم تا زندگیم و خانوادم و خونه ایی ک درش بالاجبار سکونت میکنم پراز تاسف و غصه خوردنیست.
از آدما خوشم می آید تلاش میکنم بی نهایت تلاش میکنم بدست می آورم و توانایی کافی و لازم برای نگه داشتنش را دارم ولی نمیشود.
انگار که سایه سنگین زندگی ام روی تصمیم ها و رابطه ها اثر سوء بگذارد و خسته ام کند....
مثل انسان دوره گردی که یک روز شیتان پیتان کند و با فرد مهمی مواجه شود و خوششان بیاید و او بداند که آنطور ک نشان میدهد نیست.
همینطورم من...آدم با ملاحضه ایی ک با وجود ضعف شدیدی ک تقصیر خودش هم نیست تلاش زیادی برای خودش و بقیه میکند با این وجود کسی آنطور که دلم راضی باشد دوستم ندارد ک آن هم به کتفچپم.