وقتی مغزم در حال فرار کردن از کسی یا چیزی باشه اینطور میشم میرم توی شلوغی ها توی چرندیات توی زباله ها میرم حرف میزنم حرف میخورم میرم تا خودمو درگیر کنم انگار که ادم ب تناسب سختی هایی ک روزا میکشه ابدیده تر هم میشه و من دقیقا همچین حالی ام...
روزایی ک میگذره روزای سختیه، سفری ک رفتم شیرین،بی نظیر و در عین حال سخت و غیرقابل پیش بینی بود یجاهایی از زندگی هست که دلت میخواد از اشناهای زندگیت فاصله بگیری و بری در جمع اغیار و همونجا بشینی به ی نفطه خیره بشی ... همین حالتی ک الان هستم و نیستم ، حالتی ک گاهی ول میکنم همه چیو و میرم بین ادمایی ک ذات ندارن و الی اخر ...
یکم ب خودم میگم مگه خودت کی هستی با گذشته ی مزخرفت با اینده ی نامعلومت ولی بعدش ب خودم میگم حداقل الان معاف از هرگونه اشتباهم!
ادمایی ک میان تو زندگیم ی روزی غمگینم میکنن بدون اینکه متوجه باشن و خیلی اوقات هم متوجهن! در این حد دلم پرت شدن میخواد ک حتی کاف هم ببینم و باهاش حرف بزنم از زندگیش بشنوم از خوشحالیا و غصه هاش میخوام ببینه ک عشق افسانه ایش توی قلبم مربوط ب همون دوران کودکی بود و حالا بغیراز یکی دوتا خاطره هیچینمونده ... دلم میخواد او* برگرده و همه چی مث قبل بشه اما یاد دوران طلایی ک باهم بودیممیوفتم پشیمون میشم هرچیک بود بهتر ک تموم شد من خستم از نفهمی و کج فهمی و کودکی ادما از همه ی کمی کاستی های خودم و بقیه ...
دلم گریه میخواد و برعکس بقیه روزا ک نمیدونم چمه امروز دقیقا میدونم چمه.
دلم میخواد زودتر ازاین دوران فاصله بگیرم دلم دور شدن میخواد این اخلاق گند ونکبتیه ک من دارم
نمیگه از وقتی از سفر برگشتی چشات خط شدن غمگینی چته و میدونه ک چمه و احساس میکنم توی این دنیا خیلی ادم بدی ام و خیلی هم تنهام و با نزدیک شدنم ب ادما بهشون ضربه میزنم با مهربونی بیش از حدم :)
person
Lea
schedule
سه شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۱
12:57
chat