آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

252

اخر مکالمه با الف جان وقتی دیگه حرفامون راجب کار تموم شد من مجددا تولدش رو خیلی محترمانه تبریک گفتم و خندیدگفت ممنونم و واسش عجیب بود ک چطور یادمه بهش گفتم من همیشه یادمه چون فرداش تولدخودمه :))) خندید و تولدمو تبریک گفت.

توی حرفاش خیلی سعی میکرد از من تعریف کنه جدا اگر متاهل نبود تا الان صدبار عروسی کرده بودیما ...نشد دیگه ... تو خط تولید فرزند سوم هستن حضرت آقا و به شدت نجیب و چشم پاکه این ادم ، ای خاک تو سر من :/

من برم بانک شون رو آباد کنم بیام فایده نداره ، ادم وحشی و لجباز و خونگرمی مث من جایی نمیمونه که واسش بد باشه ، به هرحال که ی پیشنهاد جالبه ، در واقع فقط میتونم فعلا ازش به این عنوان یاد کنم.

کاش خودمو توی این دردسرا نندازم و از دردسر ها تغذیه ننمایم.

251

سرم گیج میره فکنم فشارم افتاده ، ادمی هستم ک از هیجان تغذیه میکنه ، نمیدونم چه تصمیمی بگیرم ، برم بانک الف نرم ....نمیدونم..

مسئولیت بزرگیه و ممکنه منه گیج پاک آبروریزی راه بندازم...منی که اصلا تجربه کار تو محیط رسمی رو ندارم و یجورایی رفتن ب این کار فقط و فقط برای من دردسره و استرس ....

تنها مزیتی که داره اینه دیگه بجای اینکه اکثرا صبحارو تا ظهر بخوابم یا برا خودم الکی بچرخم میرم یجایی ی کار مفید میکنم ولی خب من واقعا عادت ندارم و اصلا نمیتونم هفت صبح پاشم ازخواب.

خدایا من چرا دارم اینقد غر میزنم....

امیدوارم بتونم ی تصمیم درست بگیرم...کما اینکه راهشم واسم دوره و جای نزدیکی هم نیست ....البته درست نفهمیدم کجارو میگه..

ولی خب من به شدت با الف رودرواسی دارم و این بده :(

250

یکم پیش با استاد الف حرف زدم ، بهم پیشنهاد کار تو بانک خودشو داد بانکی ک الف داخلش رییس میباشد . اول اینکه خوشحال شدم واسش ک از تدریس مسخره دست کشیده و واسه خودش کسی شده و دوم خوشحال تر شدم ک اینقدری منو قبول داره ندیده که بهم پیشنهاد کار میده ...

یعنیییی دلم میخواد واسه این همه خر بودنش مث سگ گازش بگیرم.

اهم اهم ...بهتره اروم باشم.

249

امشب شب یلداست و شب تولد استاد الف عزیزم.

بهش پیام دادم و با ی تیر دو نشون زدم هم تولدشو تبریگ‌گفتم وهم یلدار‌و اخر پیام تبریک گفتم . خوشحال شد و تشکر کرد که یادم بوده و بعدازم پرسید جایی مشغول هستی منم بهش گفتم اگر یادت باشه فلان جا بودم و هنوزم هستم ک گفتم یادمه با خواهرتون اومدید دانشگاه بوووق .

همون لحظه هم ک داشتم با الف چت میکردم او+ اومدش و بهم گفت چرا اینقد سرخ شدی گمونم دمای بدنم از شدت هیجان صحبت با الف رفته بود رو هزار اخه من خیلی این بشرو دوسدارم ی جور خاصی ... بهش گفتم بی رگ شدی پارسال با کیک اومدی گفت مگه شب یلداس و تلفنش زنگ‌خورد و سریعم رفت :)

248

حال ما خوب خراب ست ، به آن دست مزن.

247

این کسی ک باهاش بحثم شد سر جریانات ک.شوری ، ی دختر بچه داشت و از زنشم جدا شده بود ، جالبیش اینه ک ب طرز عجیبی قبل ازاینکه ی چیزی از یکی لو بره من کلید میکنم رو اون قضیه نمیدونم روشن دل شدم روشن فکر شدم چی چی شدم ک اینطوری پته ی این هفت خطارو میریزم رو دایره .

این آقا نو اول اومده بود ک حرف بزنیم و که من میکوبم دهن طرف ببینم واکنشش چیه باید ی نقطه ایی از این ادم چشم منو بگیره والا درجا بلاک میشه. قبل این بحثای سنگین ، ازش پرسیدم متاهلی گفت نه و گفت تو چی منم گفتم و نه دوباره یجا برگشتم بهش گفتم حس میکنم متاهلی :)) یعنی کلید کرده بودما انگار دلم میدونس که جلوتر برگشت گفت محض اطلاعت مجردم ، جدا شدم.

چقد من این مرد گنده رو کردم تو قوطی طفلکه چهل ساله ی بینوا.

هم خوشش اومده بود ازم هم دلش میخواست رها بشه...

یجا برگشت گفت که خیلی زبون داری بهش گفتم همه میگن .

اینقد خسته شد ک رفت نوشابه انرژی زا بخوره.

246

امشب بابا صدام کرد گفت دوتا هندزفری خریدم یکیشو ببر و اینگونه خرکیف شدیم الان مجید رضوی عزیزم داره میخونه تو گوشم وای ازاین بهتر نمیشه من دوسدارم دوباره و چند باره باهاش حموم برم.

246

امشب عکسمو واسه فرشاد فرستادم و عکس اونم دیدم بچه ی ساده ایه الان فقط این و علی مفتخر شدن منو زیارت کنن تازه ی عکس مزخرفی هم دیدن ک خودم خیلی قشنگ ترشم.

فرشاد سرماخورده هروز داره میره امپول میزنه قبلا تره بار فروشی داشته جمع کرده مجدد میخواد پهن کنه هم منطقه ایی این خونمون میشه یجورایی خیلی نزدیکه ...

امروز با علی حرف نزدم حس میکنم حرفی واسه گفتن نداریم شایدم دیگه حوصله منو نداره منم در واقع همینطورم و ب نظرم این رابطه شروع نشده، تموم بشه بهتره ...و همینطور فرشاد... جالبه ک این دو نفر همسن خودمن و انگاری اصلا نمیتونم ب ادمای سن بالا حتی واسه تفریح کوتاه مدت اعتماد کنم.

پاکی فرشاد و علی رو دوسدارم...خونگرمی و صمیمیت جالبی دارن.

245

امشب من در ابتدا صورتم نامیزون بود و بعد ک رفتم بالا گیرمو بر باد دادم ماسکمو دراوردم چون کورتون عزیز پوستمو بهتر کرده بود و دراوردم نفس بکشه و رنگ رژم روهم پرتر کردم یجورایی چهرم خیره کننده شده بود چون ابرو و چشمم کار کرده بودم خیلی سوسکی‌.

اینارو گفتم ک‌بگم بین این همه پیرمرد پیرزن ک سر بلند نمیکنن ببیننن تو رنگ رژت چ رنگه یا روسریتو بجای فلان مدل گرفتی گره زدی و .... زارت امشب باید حسن و زنش بیان !!!

ی خانمه تو مغازع بود مسن بود من سرگرم اون بودم و چادرم روی شونم افتاده بود طبق معمول همیشه و دیدم زن حسن اومد داخل بچه بغل من به این سلام اینا کردم و منتظر موندم ببینم حسن هم هست یا نه ...

خواندن بیشتر ...

244

امشب با یکی صحبت کردم ک از جمله بیشعوران بود‌،

فقط اینو بگم ک کم مونده بود همدیگه رو قیمه قیمه کنیم اونم چجور!!!! مودب منم یعنی مودب! خیلی شرایط سختی بود خیلی سخت در عین حال ک دلت میخواد یکیو بشوری بزاری خشک‌بشه باید سعی کنی منطقی حرف بزنی نه اینکه بخوای متقاعد کنی ها نه فقط باید سعی‌کنی منطقی حرف بزنی البته منطق خودت والا طرف مقابل ک والا بخدا نفهم بود.

سر این آشوبای اخیر بحث مون شد حالا استارتش چجور خورد من یک در میلیون جواب یکیو میدم اینم شانس بهش افتاد گمونم از دنیا سیر شد منم سردرد شدم اصن داغ شد مخم بسکه خر بود.

بهم گفت خودتو معرفی کن منم مشخصاتمم نوشتم اسممو سنمو شهرمو همین چیزارو میخوان دیگه من اومدم ابتکار ب خرج دادم و..

خواندن بیشتر ...

243

اگر این دوری از او¶ یکم دیگه ادامه پیدا کنه قشنگ حامله هم میشم تو این چت روم بی صاحاب ، من نمیدونم این چه حرکت مسخره ایه ....ای کاش میتونستم زنگ بزنم بهش تا میتونم بهش فحش بدم...

خر نکبت فقط رد میشه نگاه میکنه الهی کورشی پاشو بیا ببین من اصن زندم مردم لعنتی تو حتی کنجکاو نشدی من تهران رفتم چ غلطی کنم.....اصلا واست مهم نیستم....نیستم....نیستم.

242

از بیرون اومدم مستقیم رفتم تو حموم نزدیک یک ساعت نشستم اون تو اب داغ باز کردم روی خودم و فکر کردم.

241

یکی از مشتریامون خیلی خانم خوبیه ازاین خیلی مذهبی چادریا ماهه این خانم اینقد ک مودب و مهربونه کلا ادم ارومیه برعکس من‌.

خودش و پسراش و عروساش مشتریمونن و مرتب میان با عروس کوچیکش اصن اوکیم دوستیم وقتی میاد من عصبی نمیشم اونم دختر خوبیه کلا عجیب غریب این خانواده خوبن .

الان خانمه خرید کرد اومد بره باکلی معذرت خواهی پرسید عزیزم قصد ازدواج نداری یا اینکه متاهلی بهش گفتم متاهلم.

دروغ که کنتور نمیندازه.

و اینگونه بخت خود را گور ب گور‌میکنیم.

هعی خدا عصبیم.

240

این عنترخان رو یادتون هس ک‌گفتم از حرصش پشت سر خواهرم چه حرفایی زده بود و دوستمون ک دوست اونم بود کلی بهش ریده بود که خجالت بکش و...

الان شاگردش اومد ی دخترس مال همین مجتمع روبرویی بماند ک باهمینم داستانی داشتیم اومد گف خواهرت خوبه حالش منم تعجب کردم چیشده این داره احوال میپرسه بهش گفتم اره خوبه شکرخدا گفت اخه شنیدم سگ گازش گرفته بود چند وقت پیشا ...

قیافه ی من در اون لحظه

سگ های محل

بهش گفتم مطمئنی ؟ گفت اره و شنیدم رفته بیمارستان و زحمی شده و .... منم ندیدمش ی مدته و ...

بهش گفتم عزیزم خواهر من حالش خوبه و دقیقا این مدت خودش بوده اینجا صحیح و سالم

یعنی اگر از همون سگ کمترم اگر چو نندازم تو محل که فلانی رو خر گاز گرفته الانم تو کماس .

خواندن بیشتر ...

239

رفتم بالا برم دشویی روسریمو درست کنم همینکه نشستم جلوی آینه گیره روسریم مث تیرکمون پرت شد عقب توی وسایل :((((

موندم بخندم یا گریه کنم با این روسری حریر و لیززززز .

هیچی دیگه مث مجاهدین گره زدم اومدم پایین .

238

پوست مزخرفم دوباره التهاباتش برگشته یجور خیلی بدی دارم میشم مجبور شدم ماسک بزنم حوصله ی سوالا و نگاهای مردمو ندارم ک تو که خودت فلانی چرا پوستتتت فلانه ...

عصبیم مضطربم نمیدونم چرا اروم نیستم ، ظهر گل گاوزبون خوردم ولی حس‌میکنم الان تپش قلب دارم چون بجای خوابیدن نشستم تو درم را بزن دیدم برای بار هزاروسیصدم.

امیدوارم امروز مردم بامن خوش اخلاق باشن چون مراعات هیچیو نمیکنم و پاره پوره میکنمشون.

237

روز اولی‌ک برگشته بودم این‌پسره مبین اومد خرید بعد معلوم بود قاطی کرده من کدومم کی اون روز بوده بعد گفت نیومدین بهش گفتم تو ادرس ندادی قرار بود بدی ندادی گفت ازالان دارم‌میگم میام ادرس هم میدم گفتم بااااشه هرکی‌نده !

حالا هرکی ندونه انگار‌میخواییم چکارکنیم

باید ی تجدید نظری‌روی مکالماتم با مردم بکنم چ وضعشه

پ ن:

مراسم اجرا میکنن بابا:))

۲۳۶

وقتی مغزم در حال فرار کردن از کسی یا چیزی باشه اینطور میشم میرم توی شلوغی ها توی چرندیات توی زباله ها میرم حرف میزنم حرف میخورم میرم تا خودمو درگیر کنم انگار که ادم ب تناسب سختی هایی ک روزا میکشه ابدیده تر هم میشه و من دقیقا همچین حالی ام...

روزایی ک میگذره روزای سختیه، سفری ک رفتم شیرین،بی نظیر و در عین حال سخت و غیرقابل پیش بینی بود یجاهایی از زندگی هست که دلت میخواد از اشناهای زندگیت فاصله بگیری و بری در جمع اغیار و همونجا بشینی به ی نفطه خیره بشی ... همین حالتی ک الان هستم و نیستم ، حالتی ک گاهی ول میکنم همه چیو و میرم بین ادمایی ک ذات ندارن و الی اخر ...

یکم ب خودم میگم مگه خودت کی هستی با گذشته ی مزخرفت با اینده ی نامعلومت ولی بعدش ب خودم میگم حداقل الان معاف از هرگونه اشتباهم!

ادمایی ک میان تو زندگیم ی روزی غمگینم میکنن بدون اینکه متوجه باشن و خیلی اوقات هم متوجهن! در این حد دلم پرت شدن میخواد ک حتی کاف هم ببینم و باهاش حرف بزنم از زندگیش بشنوم از خوشحالیا و غصه هاش میخوام ببینه ک عشق افسانه ایش توی قلبم مربوط ب همون دوران کودکی بود و حالا بغیراز یکی دوتا خاطره هیچی‌نمونده ... دلم میخواد او* برگرده و همه چی مث قبل بشه اما یاد دوران طلایی ک باهم بودیم‌میوفتم پشیمون میشم هرچی‌ک بود بهتر ک تموم شد من خستم از نفهمی و کج فهمی و کودکی ادما از همه ی کمی کاستی های خودم و بقیه ...

دلم گریه میخواد و برعکس بقیه روزا ک نمیدونم چمه امروز دقیقا میدونم چمه.

دلم میخواد زودتر ازاین دوران فاصله بگیرم دلم دور شدن میخواد این اخلاق گند و‌نکبتیه ک من دارم

ن‌میگه از وقتی از سفر برگشتی چشات خط شدن غمگینی چته و میدونه ک چمه و احساس میکنم توی این دنیا خیلی ادم بدی ام و خیلی هم تنهام و با نزدیک شدنم ب ادما بهشون ضربه میزنم با مهربونی بیش از حدم :)

235

دیروز من دختر خوبی نبودم چون گوشی خواهر محترم را مودم نموده و به چت روم منگلا رفته و انسان نما های زیادی را شت و‌پت نموده ام.

اه اصن روانم ریده اس.

چرا اخه دوتا ادم سالم نباید پیدا بشه !

دقیقا مث کسی ام که‌تو فاضلاب داره دنبال نقره میگرده !

دیشب یکی بهم‌گیر کرد منم رفتم رو فاز عقل کلی و این کارو بکن اون کارو‌بکن اخرش فهمیدم ک من اصن عوضی متوجه شده ب‌ودم اونیکه ناراضی بود پدر دختره بوده نه پدر خودش خب‌بیشعور مث ادم واضح تعریف کن چرا میپیچونی؟! بزور خدافظی کردم رفتم اه اه اه

ی اسکل نمای دیگه ایی هم باهاش اشنا شدم بماند ک سنشو همه چیو دروغ کرد و جالب اینکه‌ از همون ابتدا بهش گفتم ک تو جنست خرابه و هارهارهار میخندید!

رفتم ب علی‌پیام دادم بهش گفتم چن تا تور‌کردی گفت دریاخرابه تو چی منم بهش گفتم دریا سوخته.

واقعا دوسدارم زودتر ازاین فاز مغزی نامیزونم دربیام حالم از همه چی داره بهم میخوره ازاینکه باید جایی باشم ک خود واقعیم نباشم اما نمیتونم ،نمیتونم اسممو دروغ بگم سنمو شغلمو هیچیو و در مقابل ادمایی ک میبینم عجیب غریب حرص تجاوز دارن در این حدددد اصن دیگه مخلص کلامو گفتم!

حالم هیچ خوب نیست کاش مجتبی تبعید میشد :(

234

امروز تا شب تنهام ‌و باید کارارو برسونم واسه یلدا ...

یک دی تولد استاد الف و من عجیب ب سرم زده بهش تبریک بگم ولی‌احتمالا خانمش ناراحت بشه و خودشم ادم نرمالی نیس چوبه پس همون بهتر نگم نمیدونم هرسال یاد اون شبی‌میوفتم که ندا یهو برگشت گف استاد تولدتون مبارک و چشاش گرد شد اون چشای مسخره ی مزخرفش :))

233

خیلی خستم و نمیتونم شرح اوضاع بدم...باید بخوابم.

232

+جلوی در بحدی تاریکه که انگار شام غریبانه تازه پتانسل تجاوز به دخترای مردمم فراهمه :))

+یکم پیش خواهر نیلوفر اومد گفت عه برگشتی گفتمش اری شنبه رسیدم گفت چقد زود اومدی خوش گذشت بهش گفتم عالی ، جای شما خالی :)

+ن رفت کاردک و تیغ بخره واسه شیشه تو راه سعیده رو دیده بود کلی حرف زده بود میگه حسابی افسرده شده همینطور حرف میزد گریه میکرد از دوری خانوادش ک تهرانن از بی وفایی قوم شوهر که صدسالی یبارم بهش سر نمیزنن...خلاصه که ب نظرم اشتباه میکنه ک از دیگرون توقع داره بهش امداد برسونن و سرگرمش کنن درسته که اینجا غریبه ولی هیچکس اینقد بیکار نیس ک بیس چاری بیاد بشینه ور دل این زن و با بچش بازی کنه ... دیگه یکم نشست اینجا تا بچش کثیف کرد و زنگ زد شوهره و گفت کالسکه بچه شکسته من نمیتونم تا خونه برم ک اخرش شوهره دیر کرد و خودش رفت و چیزش موند اینجا .

خلاصه که دلمون بد گرفته امروز .... کاش دنیا با ادما مهربون تر بود.

231

توی این مدت اسمش خیلی توی ذهنم پررنگه حتی وقتی هواپیما نشست ته دلم ارزو کردم ک اون اومده باشه دنبالم ، جالبه دیروز خوابشو دیدم کنار ی دختره بود از خواب ک پاشدم ب دلم افتاد ک این فاصله و دوری و نبودنه حتما مربوط به آشنا شدن با ی ادم جدید میشه و دلم گرفت اما دارم سعی میکنم با واقعیت ها خودمو وفق بدم سعی میکنم توی مغر پوکم بگنجونم که گذشته واقعا گذشته و هیچ ادمی از گذشته توی حال من نقشی نداره و یک عالمه تنهام.

230

از وقتی سیمکارتارو انداختم تو سیب زمینی این یکی گوشی یتیم شذه از قبل از رفتنم درگیر شدم هرکاری کردم سیب زمینی مودم نشد که نشد کلا خره گاوه ، این گوشی هم توش با علی و سایرین زر میزنم سر سیب زمینی نصب نمیشه و بلاگفا هم با بدبختی بالا میاره.

بطور کل اونطوری‌که توقع داشتم پیش نرف اوضاع نت و احتمالا اگر وقت کنم راجب سفر بعدا مینویسم‌.

امروز داشتم جارو میکشیدم خورد ب ال ایی دی ها و دومینو وار شروع کردن ب کندن و افتادن از بالای در اویز شد و ماهم گرفتیم کندیمشون و شیشه بی نهایت کثیف بود و هست دیگه یکم آب ریختیم با خشک کن کشیدیم قبلشم تارعنکبوتارو با جارو جمع کردیم دستم قلم شد ناهارم مامان آبگوش درست کرد و رفت اون خونه و ماهم دیر صبونه خوردیم بخاطر همین گفتیم ناهار نبریم ولی امروز پدرم دراومد در واقع این دو روزی ک رسیدم مث چی دارم کار‌میکنم.

جلوم تاریکه و بشدت عصبیم از این وضعیت ...کاش خودم دستم میرسید میچسبوندم و محتاج خر و سگ نمیشدم‌.

228

تهرانه عجیب ، تهرانه شلوغ ، تهرانه پراز خیابون و اتوبان تمام نشدنی ، تهرانه پراز شگفتی ....

227

اینقد ک این دو روز مجید رضوی بهم گفته عاشقمه هیچکس بهم نگفته.

منم منم منم....

226

تنها چیزی ک الان ارومم میکنه تصور اینه ک اون پسر خوشتیپ مودب اسنپیه ک سمند متالیک آبی داشت امروز بیاد دنبالم بلندم کنه ببرتم فرود :)))

225

وسایلو ریختم جلوم و دارم محکم شون میکنم , هر دری ک‌میبینم با چسب پنج سانتی میوفتم ب جونش و دعا دعا میکنم ک ب اینا کسی گیر نده چون با همین دستام خفش میکنم ، مامان هم دوتا ترشی داده ک قطعا اگر اینارو تو بار بدم بره خوده شخص صاحب هواپیما از تو گور پامیشه میاد دوتا فوشم میده :))

یاد ی خاطره افتادم ، از شهر مامانم اینا همیشه ما ی توقف ب شیراز داشتیم و چون فرودگاهم نداشت ناچار بودیم ک شیراز رو بیاییم حتما ، ی سال خیلی چمدون داشتیم خیلییی و تو این‌چمدون ها همه چی بود فک کن از روستا اومده باشی دیگه چه چیزا ک تو این چمدون هاست ... یادمه بابامو صدا زدن ک بیا ببین اینا چیه منم همراهش رفتم خداشاهده هنوز وقتی یادم میاد قهقهه میزنم تصویر کله پاچه توی مانیتور و قیافه ی وحشت زده ی اقای بازرس که میگف این‌چیه الان ، گمونم فکرده بود ما یکیو کشتیم جنازشو کردیم تو چمدون داریم حمل میکنیم و ی تصویرای عجیب غریب دیگه ایی مثل چاقو وسط رب گوجه ی ریخته شده و ... ک فقط ما خندمون گرفته بود ولی خب اوضاع وحشتناکی بود.

224

ازبدی های بلوگفا اینه ک میتونی سرتو بندازی بری داخل زندگی یکی و بخونی و بخونی و بخونی و به همون صورت هم برگردی.

روز من امروز از خیلی زود شروع شد و من مدلم جوریه ک‌اگر صبحم از خیلی‌زود شروع بشه با سردرد و بداخلاقی و چشم درد دست و پنجه نرم میکنم و حالا فک کن ک چندتا دست نوشته ی غم انگیز هم خونده باشی...ب نظرم فلاکت دخترها تمومی نداره زمانی ک مجردی یجوراذیتی و زمانی ک متاهل میشی ...هیچکس خبر نداره قراره چی به سرش بیاد بگی خوشبینم یجور سرویس میشی و بدبین بودنت هم یجور زمینت میزنه ...به هرحال امروز صدو هشتاد درجه با دیروزم فرق دارم دلم گریه میخواد نمیدونم این تنهایی ک الان دارم واسم لازمه یا بدترم کرده ، صبح شد و همه رفتن دنبال کاراشون بخودم‌ میگم ای کاش بلیطم زودتر بود اینقد نصفه شب نمیبود تا شب هفتاد بار جون میکنم...کاش یکی بود حواس منو امروز از فکرام پرت میکرد.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک