توی گوگل سرچ کردم چند دلیلبرای نمردن ، یه مطلب اورد ، خوندم ، جالب بود...
توی گوگل سرچ کردم چند دلیلبرای نمردن ، یه مطلب اورد ، خوندم ، جالب بود...
من یه احمقم ، تمام دیشب رو با سردرد گذروندم و تا هفت و نیم صبح یکسره کابوس دیدمو غلت زدم و بخشزیادی از روحم هشیار بود و این مجموعه ی شگفت انگیز باعث شد که هم حالم هم روزم به کثافت کشیده بشه ، من یه احمقم چون خودم رو درگیر کارها و ادم هاییمیکنم که هیچ سنخیتی با من ندارن ، به ادم های دوریکه هیچوقت اسمم روهم حتی یادشون نمیمونه جوریخوبیمیکنم که انگار قراره برام سفینه هوا کنن ، من یه احمقم ، چون کمتر از یکساعتدیگه دارم دنبال دختری میرم که اصلا دوست من نیست و هیچ سنخیتی باهاش ندارم و صرفا حکم یه اسنپ و ی همراه مفت و ملاش رو دارم که چند روز خودش رو براحتی در اختیارش قرار میده ، من یه احمقم ، باوجود ریدمان های بسیاری در طول دوره زندگانیم بازهم به خوشحالی قلب ادم های دور اهمیت میدم ، برای بیماری هاشون برای تولد هاشون برای خوشحالی هاشون و درست بعدش اون ادم قابلیت نابود کردن من رو دارا میشود و از خراب کردن حالم چیزی دریغ نمیکند، من یه احمقم چون امروز حالم خوب نیست ، حالم اصلا خوب نیست و دلم گریه میخواد ، با ایینوجود اون بیرون دنیایی در جریان ست و ادم هایی که خوشبختی های بسیاری برایشان درکمین است.
چیه این تنهایی؟ چقد میتونه وسیع باشه... غرقم کرده داره میبرتم...راضیم ازش.. بزار ببره ، هرچی از این آدمای پوشالی دور بشم بهتره، اشتباهات من اشتباهه و اشتباهات دیگران بهترین ودرست ترین تصمیمات زندگی شون!
دلم گرفته؟ شاید ، بیشتر خوابم میاد و کسلم ، مثل قایق شکسته ایی ک باد از یه سمت هول میده و آب از یه سمت میکشه ، احساس نیاز به حضور آدمها از یک طرف گریبانم رو گرفته و احساس سرخوردگی ، غم ، نادیده گرفته شدن از سمتی دیگر منو به سمت خودش میبلعه ، من نباشم کی احساس خلع و اندوه میکنه؟ هیچکس ، اما برعکسش ، برای من بود و نبود ادما خیلی حسمیشه ، صدای من رو از بدترین روزای زندگیممیشنوید ، از داغون ترین فصل زندگیم از شلوغ ترین ایام پراز دغدغه و مشغله ی زندگیم ، دلممیخواست ببعضی ادما بگم تو روزای دیدمتون و براتون وقت و ارزش قائل شدم که اسم خودمم یادم رفته....خیلی خستم.بخوابم.
امروز یه خوابالوی شادم ، شاید از درون اونقد شاد نباشم اما سعی میکنم انرژیم رو بالا نگه دارم تا واسه این چند روز اینده ک کنار عروسم شاد باشم و کمتر بهم فشار بیاد ، کت سفید بدون شلوارم اماده شده و فقط دکمه میخواد ، دیشب از دست مردم عصبی بودم و تو خونه یکم غر زدم سر خواهرم منتها بعدش عذرخواهی کردم ، طفلک خودش حالش جالب نیست و منم قوزبالاقوز ، امروز دیدم اون پارچه اصلی پیراهنی بلند رو الگوش رو کشیده و بریده ، سه چهار روز بیشتر تا عروسی باقی نمونده و هنوز اماده نیست ولی ان شاالله اماده میشه.
نمیدونم چرا ب دلم نیست با کت وشلواربرم! هرچند هیکلم رو خیلی بهتر نشون میده ولی دوست ندارم ، این مدت خیلی خیلی لاغر شدم ، میترسم این پیراهنی ک داریم میدوزیم به تنم نشینه و دلم بشکنه ، امروز عکس دختر خالمو دیدم مدل عروس شده بود، اون از من لاغر تر بود تا دو سه سال پیش و حالا چاق تر و پر و خوشکل تر، خیلی عکسش قشنگ بود ، هرچند اون چشم رنگی و بوره و من سیاه و موهامم ک ی مدت پیش پسرونه کوتاه کردم ، نمیدونم چرا ولی حس خوبی ندارم از خودم و زندگیم ، ای کاش موهام بلند بود و میتونستم احساس بهتری داشته باشم.
امروز وقتی با م،ح صحبت میکردم بهش گفتم ی مدت پیش اس ام اس های گوشی قبلیمو داشتم چک میکردم تا رسیدم به تو و کلی خندیدم ، میخواستم نشونش بدم ک پشیمون شدم تهدید کرد میاد اینور میز و خودش بزور میگیره ، گوشیو دادن همانا و غش غش خندیدن همانا ، فک کن این پیاما تو بدترین تایم دادن شدن همش توی دلخوری و جنگ و تهدید ، ولی ببین گذر زمان چه میکنه با ادمیزاد ک سالها بعد تو به دغدغه های حقیر خودت تو رابطه سابق غش غشمیخندی و دل درد میگیری از حجم مسخرگی درصورتیکه ی تایمی بخاطرشون های های اشک ریختی و گریه کردی ، امروز هردمون برگشتیم به سالها پیش ، یجاهایی خندیدیم ی جاهایی بغض ، اونقد خوش گذشت ک دلم نمیخواست تموم بشه.
امروز از صبح اومدم سرکار ، نزدیکای ظهر بود که م،ح اومد ، یکم صحبت کردیم راجب عروسی چهارشنبه ، بهش گفتم توهم دعوتی ؟ گفت مندوست صمیمیش نبودم ، بهش گفتم من علاوه بر دعوت بودن وظیفه ی خطیر تدارکات عروسی رو هم بر ذمه دارم ، فردا ظهر میریم ارایشگاه واسه اسلاح و لیفت ابرو و فرداش میریم واسه مانیکور ، شاید میپرسید ک چرا من باید ببرمش؟ جوابش ساده اس ، چون من ی رگ دهقان فداکار رو دارم ، لذت میبرم از کمک کردن به کسی که توقعی از من نداره و دست تنهاست ، ایندوستمیکی از شلوغ پلوغ ترین ادماییکه دنبا ب چشم دیده حتی تو شهرای دیگه همدوست و رفیق داره اما هیچکس که من نمیشه ، میشه ؟ :)
این مدت بخاطر داستانی که با قوم الظالمین داشتیم حدس زدم پیج شخصی منم زیر نظر داشته باشن و قفلش کردم ، ی سری از فالوورای روح و فیک رو حذف کردم خیلی زیاد بودن و کلا زدم پروندمشون ، الان فضای پیجم خودمونی تر شده کسایی ک داخلشن دیگه میدونم کین و چین .. راستش من فالوور زیادی ندارم هموناهم آشناهاش به تعداد انگشتای دست هم نمیشه ، من همیشه ی تایمایی ک بی حوصله میشدم میزدم پیجمو پاک میکردم و یکی از دلایل کم بودنش هم همین میتونه باشه .
ی پسری هست که بهش مشکوکم ، در واقع همش حس میکنم که ادم اوناست و این حس باعث میشه نتونتم درست باهاش حرف بزنم ، یکی دیگهم بود ک از بس شک کردم بهش کلا زدم ریموش کردم با اینکه اون یکی اصلا امکان نداشت نفوذی باشه اما من تبدیل به ی ادم بد دل و به شدت شکاکی شدم.
از ارتباطات و آشنایی ها تعریف کنم ، اون استاد زبانه دیگه پیام نداد منم سمتش نرفتم و فکرمیکنم بخاطر پاک کردن چت دو طرفه بدش اومده باشه از من و خب بهتر چون انرژی کافی که ازش توقع داشتم بعنوان یک دوست به من داشته باشه و منتقل کنه رو نداشت و نمیداد ، ادم یخی بود و من از ادمای سرد هیچ دل خوشی ندارم و نمیتونم کنار بیام ، یکی دوتا از فالوورام هستن ک گفتم یکی شون م.ح۲ ی مدت پیش ک دیدم اصلا پیام نمیده بهش گفتم کلا نمیخام دیگه ادامه بدم و خب ی مدت سنگین طور بود و الان همون سردی عجیب دوباره برقراره و من هنوز دلیل این بی روحی و سردی بعداز ابراز علاقه اش رو نفهمیدم و برام مسئله ست، دیشب داشتم بهش فکرمیکردم ک خب شاید این خود واقعیشه و من هرچقد ب قبل فکرمیکنم میبینم که خیلی بیشتر با من حرف میزد خیلی برام وقت میزاشت خیلی سر ب سر هم میزاشتیم و الان شبیه کسیه ک انگار ی چیزی قورت داده ! فاصلم باهاش کمه و ازاین بابت خوشحالم .
یکیدیگه هم فقط برام کلیپ میفرسته ، اصلا ادم تایپ من نیست و ی تایمی ازشخوشم میومد و دوسداشتم بهش نزدیک تربشم اما الان یک درمیون سین میکنم ک خیلی پررو نشه از طرفی سنگ رویخ هم نشه .
امروز حالم تاحدودی خوبه ، روسری سفید پوشیدم ، ارومم ، با دوستم درمورد تصمیمی که میخوام بگیرم صحبت کردم ، بغیراز درد دندون عقلم که از صبح پدرم رو داورده فعلا تا اینجا مشکل دیگری ندارم ، خوابمم میاد ، من همیشه خوابم میاد ، کلا خواب و غذا دو عضو جدانشدنی زندگی منن :))
احوالم در روزهایی که گذشت ...
احساس تنهایی از تنها بودن خطرناک تر و کشنده تر است.
توی این مدت اتفاقات خوبی نیوفتاد ، یکسال دندون رو جیگر گذاشتم و این دوماه بیشتر تا این بار اتفاقات و ادم هارو از زاویه ی بهتری ببینم ، ر این بار هم ثابت کرد به همه که ی پخمه ی الدنگ بیشتر نیست ، کسی که عرضه ی بالا کشیدن شلوار خودشم نداره چطور میخواد از بقیه محافظت کنه؟
خیلی عصبیم خیلی زیاد ، ارامشمون رو عده ایی پفیوز بهم زدن ، تا نابود نشن اروم نمیگیرم.
دو هفته دیگه عروسی یکی از دوستامه ، این دوستم ، دوسته دوستم بوده که با من دوست شده، با اون دوستم که قهرم و احتمالا اونم بیاد عروسی، تو فکرم بود ک نرم بعدش گفتم نه برم خوش میگذره دیشب مامان و ن رفتن پارچه گرفتن ک خودمون لباس بدوزیم ، تو فکرم ی پیرهن استین بلند ساده بدوزم که واسه عروسی اون یکی دوستم هم مختلطه بتونم بپوشم ، یکم پیش داشتیم با ا.ح مدل پیدا میکردیم میگه سبز کله غازی بپوش یعنی سلیقه اش داغونه بدبخت چندتا مدل عتیقه تر هم فرستاد ، نمیدونم چرا دوسداشتم بهش بگم! بچه خوبی ب نظر میرسه.
به هرحال ک من پارچه رو دیشب خریدم تا اینکه قسمت بشه الگوش رو بکشیم و ببرم و بپوشم ! خدا عالمه!
یه اوضاع شلم شوربایی شده که نگو !
تا کامل از قضیه باخبر بشم بعد میگم .
دیشب اقای X و Y اومدن خونه برای ادامه ی کارا ، تا ساعت ۲ ونیم طول کشید دیگه از گشنگی میخاستم بمیرم ، مجبور شدیم اقای Y رو برسونیم درخونش چون تو اون تایم اسنپ هم گرون بود هم پیدا نمیشد و هوا سرد بود ، اینقد بد رانندگی کردم ک گفتم الان از پشت ی پسگردنی نثارممیکنه ، طفلک خیلی مظلوم و ساکت بود و کلی عذرخواهی وتشکر کرد بعداز اون اقای ر زنگ زد قرار گذاشتیم دم ایرانخودرو دوئل کنیم ، اینقد خسته بود میخاست بمیره منم از اذیت کردنش دریغ ننمودم دیگه بعدش خدافظی کردیم گازشو گرفتیم رفتیم گفتم بنزین بزنیم پیچیدیم دیدیم عه ایناهاشن که ، چشاش گرد شد مارو دید اینقد خندم گرفته بود برای ماهم بنزین زد و بعدش رفتیم ، دیشب ۴ صبح شام خوردم ، منتظریم ببینیم عن خانومش تشریف میبره شهرستان که بریم باهم سفر.
دیشب ب ع پیام دادم دست و پاشکسته حرف زدیم گفت کلاس بودم الان میخام برم ورزش بعدش ک اومد گفت دارم میرم برا کلاس بعدی همینطور کلاس پشت کلاس ! دیشب بهش میگم کلاس چی میری میگه ب نظرت منم نظرمو گفتم ، دیشب لاب لای شوخیا حرفای جدی زیادی هم زدیم ، حرفایی ک نشون دهنده ی فاجعه ی درونی هردومون بود و هردویی ک سعی میکنن این فاجعه رو مثبت نشون بدن ، هنوز خیلی چیزا هست ک درموردش نمیدونم ، صحبت کردن باهاش یکم سختمه ، هرچند اسمش خودش خوشحالم میکنه و این انتظاره وقتی ک نیست و این حسی ک نسبت بهش دارم رو به هیچکس ندارم فعلا و همین من رو در برابر ع آسیب پذیر میکنه.
بعضی وقتا که هوش و حواس ندارم با یکی ک حرفمیزنمیا چت میکنم یا میام اینجا مطلب مینویسم صدتا غلط درمیاد ازتوش حالا این پست پایینی هی چشمم میخوره میبینم اینجاشم ی گاف دادم عه اونجاهم اون کلمه کلا چرت نوشتم ، بیخیال.
این شبای سرد جون میده بری بشینی کافه ، شکلات داغ بخوری و کیک ردولوت و اگرم ی بارونی بزنی دیگه قابلیت دیوونه شدن رو حتمااااا داراااا میباشم.
اما امسال کافه و فلان ، یوووخ .
نیم ساعت وقت دارم بخوابم!
دیشببهم،ح۲ گفتم ی مدت نیستم ، امروزبهش گفتم هستم
نمیدونم دارم چکارمیکنم
دور شدن فایده نداره.
امروز الحمدلله رفتم فروشگاهم ولی چه ساعتی ؟ بله یازده بیدار شدم و تا اونجا اگر ترافیک نباشه نیم ساعت رانندگی داره و بعدشم که باید جنگ جای پارک داشته باشی و تا باز کنی بطور کل فقط دوساعت سرکار بودم ولی همونمخیلی مفید بود:)
خیلی شاهانه میرم سرکار، مشتریا میان میگن چرا نیستی دیرباز میکنی الکی بهشون میگم کلاسم ! ولی واقعیت اینه ک درگیر صدمدل مشکل و کار و گرفتاری ام و سختمه دیگه صبحا بیدار شدن یا بیدارم و درگیر!
هوا خیلی گرم میشه ظهرا ، خستم ، هنوز ناهار اماده نیست ، بعداز کار رفتم از خونه بابا اینا سبزی اش و کشک گرفتم ، بابا ایستاده بود تا من راه بیوفتم بعد بره ، هول شدم خسته بودم بیحوصله بودم ماشین خاموش بود راهنما زدم و دنده یک میبینمماشین مث چسب چسبیده بعد دیدم اصن خاموشه:/ بابام تیکه انداخت ، ای کاش بودن دورهم اش میخوردیم ، دیروزبا بابا بحثم شد ، بهش گفتم فقط برید سفر و کارو به من بسپارید! از این زندگی سیرم ، رسما زورهای اخرمه ، خیلی خستم ، باید تحمل کرد تا تموم بشه.
مختصر فرمایشاتی در باب جناب ع :
دلم میخواد تمرکزم روی کارم بزارم به سلامتیم بیشتر اهمیت بدم ، به خوابم که ی مدته بشدت بهمریخته به نظم خونه به روال قبلی خودمبرگردم، میدونم ادما همیشه و هروزشون بی نقص نیست اما من دیگه زیادی ول کردم ، شرایط روحیم خیلی خرابه و با این کارا دارم بدترش میکنم ، هرزمان ی طوفان این مدلی تو زندگیم برپا میشه دودش بدجوری تو چش خودم میره ، نمیخام تبدیل بشم به فارسی وان نمیخام اون ی چسه معصومیتی ک برام مونده صرف این نکبتا بشه ، به جهنم اونیکه میخواستم هیچوقت پیداش نشد ، حالم با هیچیخوبنمیشه و فکرکردم ب جهت کمتر عذاب کشیدن جای خالی اوشون بهترین راه وارد کردن ی ادم دیگه ست اما این اشتباهه ، سعی میکنم ی مدیریتی بکنم و هرکسی که روی مخمه رو بفرستم بره ، دلم میخاد برگردم ب تنهایی و ارامش خودم ب روزای خودم ب تایمی ک هی چشم چشم نمیکردم ب گوشی ب تایمایی ک انتظار نداشتم کسی حالمو بپرسه ، پراز بغضم و این بغضا ی شبه بوجود نیومدن ک توقع دارم یه شبه تموم بشن ، از خودم متنفرم و همین باعثمیشه حالم بدتر بشه.
دیشب این آقایms بسیار بسیار رفت روی مخم، بهش گفتم ی شب حالم بد بود یکم دردول کردیم از روی نادونیی سری قول و قرارگذاشتیم ولی هیچی اونطوری ک توقع داشتم پیش نرفت و دلیلی نمیبینم که بمونم باهات ، التماس خواهش که ی فرصت دیگه بهم بده ! بیا اینم فرصت ، از صبح فقط ی سلام ک اونم خودم بهش گفتم رو جواب داده و نیست ، دیگه خر ک نیستم ، البته هستم ولی نه اینقدر ، میدونی از چی ع خوشم میاد اینکه باهام صادقه حتی اگر من اون حرف رو اون نیت رو نپسندم تو اون تایم کوتاهی ک باهمیم بحدی تو سر وکله هم میزنیم که واقعا سرگرم میشم خیلی بیشتراز لطیف میتونه منو خوشحال کنه و این برای من خیلی ارزشمنده هرچند سرش گرم درس و کاره اما بالاخره ی تایمی گیر میاد ک ازادانه تو سر و کله هم بزنیم هرچند یکم رو مخه ولی بازم دوستش دارم.
ساعت 6 از خونه زدم بیرون ، توی راه با صندلی خالی کناریم حرف زدم با فرض بر اینکه کسی هست ، دم غروب بود ، داشتیم اهنگ کجایی عرفان طهماسبی گوش میکردیم ، موقع رسیدن ب پل بغضم ترکید سرعت بالای صدتا چشمامم درست نمیدید کماکان هم داشتم با صندلی خالی کنارم بلندبلند دردول میکردم ، دیدم چقد ب مراتب بیشتراز حضور بعضی مدعیان اروم تر میکنم ، شکل دیوونه ها که با ی دوست خیالی صحبت میکنن ، نزدیک محل کار اشکامو پاک کردم و با بی حوصلگی فراوان اومدم سرکار.
چرااز ع خوشم میاد؟
مغروره ، محترمه ، با ادبه ، با اخلاقه ، درس خون و کاری و فعال و زرنگه ، شیطونه ، شوخه ، باحوصله ست ، آویزون نیست ، کوچیکتر از من نیست الحمدلله ، نخبه هم هست ، به چند زبون مسلطه ، خوش قیافه وخوش هیکله تازه سیکس پک همداره ، خونه مستقل داره ، یه عالمه مو داره ، قدش بلنده، فعلا همینا ، مغزم خیلی خستس ، اینارو نوشتم شاید بعدا بدردم بخوره حداقل بدونم چرا خر یکی میشم و گولشومیخورمچه چیزایی ازاون ادم منو جذب میکنه.
یا هیچکس نیست یا همه باهم میان یا همه باهم میرن
تو مرحله ایی نیستم که به ثبات لازم برای تصمیم گیری رسیده باشم
موندنی میمونه ، رفتنی میره ، امشب وقتی داشتم شام میخوردم جناب ms پیام داد ، رسما کوفتم کرد غذارو ، دوساعت التماس که برگرد، بهش میگم تواز صبح تا اخرشب سرکاری عملا نیستی چکارت کنم و واقعا ازش خوشم نمیاد ، در واقع الان بحدی ع تو ذهنم پررنگه ک هیچکسو هیجیو نمیبینم ، باخودم میگم اگر قرار به اشتباه باشه حداقل با کسی ک حس بهتری بهش دارم باشه.