از دنیا به ما چه رسید؟
هیچ
از دنیا به ما هیچ نرسید.
از دنیا به ما چه رسید؟
هیچ
از دنیا به ما هیچ نرسید.
این سرنوشت منه؟
با سرنوشت میشه جنگید؟ ... میشه ولی میکشتت !
شاید بخاطر همینه که نیمه جونم ، بی جونم ...
با یک عالمه سیلی دارم صورتم رو صرخ نگه میدارم
آخراشه...
دیگه زور و جون و توانی نیست.
این اشکها میگویند تو بیش از اندازه ی خودت شکسته شدی، بیش از انچه که تحمل داشته ایی بارسنگین غم واندوه را به دوش کشیده ایی ، اینکلمات بزور از دهانم بیرون میریزند ، این روزها در درون خودم نیستم ، روحم خیلی دورست انقدر از من دور شده که گاهی فقط صدای هق هق ضعیفی از ان سوی دنیا به گوشم میپیچد ، همه از من خسته میشوند ، من ادم ها را خسته و دلزده میکنم ، با عجول بودنم ، با حاضرجوابی هایم ، با خستگی و مشکلات شدیدم ، با ترس از اعتمادم ب ادما با دیدن زخم هایم ، ادم ها در زندگی من بیش از حد تصور می آیند ومیروند ، این روز ها در خلال تحمل رنج بیماری مجهول و سرسخت خواهر درگیر احوالات شخمی شخصی خودم نیز هستم ، اشک هایم گلوله گلوله به بالشت میچکد ، ساعتی پیش یک نفر دیگه را هم از خودم روندم یک نفری که هم مقصر بود و هم نبود ، یک نفری ک باید می امد پی ام را میگرفت ک تو امروز چه مرگت شده ، بگو ، خودت را بیرون بریز ، هرچه میخواهی فریاد بزن ، اما ادم ها تمام میشوند ، به راحتی اب خوردن...
این روزها فقط دندون روی جگر گذاشته ام تا بگذرد ، منتظرم همه چیز بگذرد ، تکلیف سلامتی خواهرم روشن شود ، تکلیف ارتباطات متلاشی ام روشن شود ، انقدر پراز حادثه ام ک حتی هق هق اشک هم ارامم نمیکند ، دنیا چه بلایی به سرما اورد ؟! بیش از حد تصور خسته ام ، بیش از حد تصور روزها سخت سپری میشود ، بیش از حد تصور تنهایم .
سلام کنیم به روزهای روشن پیشرو ، از دل تاریکترین لحظه ها ، غمگین ترین لحظه ها و بیچاره ترین لحظه ها...
هنوز زندم و این عجیب ترین ، عجیب دنیاست:)