ادمی که تو زندگی مجردی درگیر چالشای عظیم الجثه ایه و داره زور میزنه دیوار صوتیش نشکنه، چطور میخواد وارد چالشای بی نهایت عظیم الجثه زندگی متاهلی بشه و خجسته باشه؟
نمیتونم و سخته ، سختی ازاین بابت ک دارم له میشم همین الانشم و وقت برای حموم دشویی بزور گیر میارم و مرده ی یکم خوابیدنم ، وقتی که بخوای مسئولیت ی پسر قبول کنی و به مسائل و مشکلات و رفاه اون ادم بپردازی قطعا باید قابلیت هات افزایش بدی اگر خسته ایی اگر خوابت میاد اگر تو محیط کاری پاره پوره شدی اگر دلت میخواد ی سکوت عمیق تو رو بغل کنه و زار بزنی یا خل باشی و هرهر بخندی و قر بدی ، تمام این حالات زمانی که پای ی ادم به زندگیت باز بشه مسئله س، روبرو شدن با شرایطی که تورو غافل گیر میکنه ، تصور میکنی وقتی ازدواج کردی تا خرخره تو خوشی و راحتی و عشق وحال اما این حالت برای درصد کمی از ادما صدق میکنه، برای ما ادمای عادی پذیرفتن ازدواج ، مثل جهاد میمونه مثل قبول یه مبارزه ی تن به تن با حوادث و مشکلاتی که تو میدونی و نمیدونی و کناراومدن و رشد کردن توی اون وضعیت ! سخته ، خیلی سخته ، مثل دانش اموزیکه انتخاب میکنه سر کلاس تکلیف بنویسهدرس گوش بده نکته برداری کنه و خوابو خستگی و گرسنگی و پریودی و هزارجور خوشی و ناخوشی رو تحمل کنه و پای درس بشینه ، هرجلسه برای ازمون امادگی داشته باشه، همچین شرایطی هم لذتبخشه هم استرس اور ، بستگی به معلمت داره ، اگر فرض کنیم دنیا معلم و ما و شریک زندگیمون از دانش اموزیای یه کلاس یا گاها دانش اموزای دو کلاس مجزا ، میتونیم راحت تر به اون ادم و خودمون و هرچیزی که تو زندگی هست و اتفاق میوفته حق بدیم که خسته بشم گاهی فاصله بیوفته دوری بیوفته مشکل بیوفته، اینکه از اون فلاکت به سلامت بشه عبور کرد هنره و الی آخرالاجمعین....