آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

339

ادمی که تو زندگی مجردی درگیر چالشای عظیم الجثه ایه و داره زور میزنه دیوار صوتیش نشکنه، چطور میخواد وارد چالشای بی نهایت عظیم الجثه زندگی متاهلی بشه و خجسته باشه؟

نمیتونم و سخته ، سختی ازاین بابت ک دارم له میشم همین الانشم و وقت برای حموم دشویی بزور گیر میارم و مرده ی یکم خوابیدنم ، وقتی که بخوای مسئولیت ی پسر قبول کنی و به مسائل و مشکلات و رفاه اون ادم بپردازی قطعا باید قابلیت هات افزایش بدی اگر خسته ایی اگر خوابت میاد اگر تو محیط کاری پاره پوره شدی اگر دلت میخواد ی سکوت عمیق تو رو بغل کنه و زار بزنی یا خل باشی و هرهر بخندی و قر بدی ، تمام این حالات زمانی که پای ی ادم به زندگیت باز بشه مسئله س، روبرو شدن با شرایطی که تورو غافل گیر میکنه ، تصور میکنی وقتی ازدواج کردی تا خرخره تو خوشی و راحتی و عشق و‌حال اما این حالت برای درصد کمی از ادما صدق میکنه، برای ما ادمای عادی پذیرفتن ازدواج ، مثل جهاد میمونه مثل قبول یه مبارزه ی تن به تن با حوادث و مشکلاتی که تو میدونی و نمیدونی و کنار‌اومدن و رشد کردن توی اون وضعیت ! سخته ، خیلی سخته ، مثل دانش اموزی‌که انتخاب میکنه سر کلاس تکلیف بنویسه‌درس گوش‌ بده نکته برداری کنه و خواب‌و خستگی و گرسنگی و پریودی و هزارجور خوشی و ناخوشی رو تحمل کنه و پای درس بشینه ، هر‌جلسه برای ازمون امادگی داشته باشه، همچین شرایطی هم لذتبخشه هم استرس اور ، بستگی به معلمت داره ، اگر فرض کنیم دنیا معلم و ما و شریک زندگی‌مون از دانش اموزیای یه کلاس یا گاها دانش اموزای دو کلاس مجزا ، میتونیم راحت تر به اون ادم و خودمون و هرچیزی که تو زندگی هست و اتفاق میوفته حق بدیم که خسته بشم گاهی فاصله بیوفته دوری بیوفته مشکل بیوفته، اینکه از اون فلاکت به سلامت بشه عبور کرد هنره و الی آخرالاجمعین....

338

چند روزه بعضی از مشتریارو بزور یادم میاد کین حتی گاهی یادمم نمیاد

امروز‌ی خانمه اومد کلی سلام احوالپرسی گفت خونمون رفته فلان جا گفتم بسلامتی و سعی کردم صمیمی برخورد کنم اما خب هرچی نگاش میکردم یادم نمیومدش الان بزور ک دارم فکرمیکنم میبینم ته چهره و صداش اشناس یا ی مردی چند شب پیشا اومد گفت دیشب اومدم اینارو گفتین بهش الکی گفتم اها بله و زیر زیرکی از زبونش کشیدم که چی بوده قضیه و چی گفتم واقعا یادم‌رفته بود و چندتا مورد همینطوری ... ذهنم داغونه ، داغون.

337

از اوضاع خراب روانم همین بس که خوابای عجیب غریبم هنوز ادامه دارند، شب یا عصر فرقی نداره وقتی که چشامو میبندم وارد دنیایی میشم که خیلی واقعیه و عجیب و ادمایی ک میبینم اصلا نمیشناسم و همه چی مثل ی فیلم میگذره !

کتابم نمیخونم که بگم بخاطر اونه ، سریال خیلی هیجانی درست حسابی هم نمیبینم که بگم بخاطر اونه ، لحظه گرگ و میش رو میبینیم ..

نمیتونم بگم شاکیم چون هرچی ذهنم بیشتر درگیر باشه ، حالم بهتره.

336

دو شبه تا میرم بالا نماز و سرویس ی مشتری دقیقا لحظه ایی که پامو میزارم توسرویس میادش!

دیشب خانمه ا‌ومد امشب شوهرش!!!

باز خوبه آشنان خیالم راحته والا منکه همینطور مث خجسته ها ول میکنم میرم بالا دیگه هرچه باداباد!

داشتم میترکیدم نمیشد نرم!

335

دلم میخواد امشب بعداز کار میرفتم ی جنگلی کوهی دره ایی چیزی و تامیتونسنم عربده میکشیدم ...

دلم داره میترکه ، دلم یه دل سیر اشک و روضه میخواد اونقدر که صدام به هیچ‌بنی بشری نرسه اونقد که اشکام تموم نشن صدام تموم نشه و تا ساعتها فقط جیغ بکشم و خسته نشم و نمیرم ...

334

اومدم سرکار ، تو خونه کار ، اینجا کار ، همیشه در حال کار بودم و خواهم بود و نمیدونم سالهای پیری قراره چه غلطی بکنم...

از خدا چیزای زیادی میخام...خیلی زیاد...

333

فکرمیکنم دچار هیجان بیخودی شدم ، آدم از هرجایی که ضعف داشته باشه از همونجا زخم میخوره ، مثل من ، که از ادمی خوشم اومده که خیلی دوره و خیلی نزدیک ، کسی که حس‌میکنم اصلا نمیشناسمش در عین حال که روحم با اون خیلی آشناست ، برخلاف گذشته که زود دست به کار میشدم برای هم صحبتی یا شیطنت یا ی سری رفتار مسخره تا زودتر به خواسته ی دلم که شناخت خصوصیات بیشتر طرف مقابلمه این بار تصمیم گرفتم که هیچ کاری نکنم ، تصمیم گرفتم از خودم بپرسم که واقعا از زندگی چی میخوای؟

خواندن بیشتر ...

332

امروز صبح ک اومدیم سرکار اینقد پف کرده و مدهوش بودیم که توانایی ایستادن و کارکردن نداشتم ی صندلی گذاشتم نشستم که آرمین اومد و حدودا سه ساعتی اینجا بود از خاطرات سربازی گفت و چیزای جالبی تعریف کرد ، اونقد گیجم که فکنم عتیقه ترین واکنش هارو نشون دادم چون واقعا مغزم خوابه خواب، میگه از ی جا روغن واسه موهام خریده بودم یارو گیر داده بود میگف بیا ازاین قرصای تقویت قوای ج ببر بهش گفته نمیخام براچیمه میگه هربار‌منو میدید میگف یا زنگ‌میزد بهش گفتم چی باخودت فکردی 😂

خیلی خله ، خوابممم میاد مث سگ.

331

اینقدر خوابم میاد که دلم میخاد مغازه رو ببندم همینجا رو زمین بیهوش بشم ، دیشب از یک گذشته بود ک رسیدیم خونه ، مرضیه و شوهرش اومده بودن حالا قبلش اینقد گشنم بود و خسته بودم گفتم بهشون بگیم نیان زنگ زدیم گفتن تو راهیم دیگه زشت بود حتی میخاستم به این همسایمون ک میخواست شب نورای شیشه رو نصب‌کنه هم بگیم باشه برای یه شب دیگه واقعا نمیتونستم ، نفهمیدم چیشد دیدم سه ساعته ایستادم و دارم کار انجام میدم :)

هنوز له و خستم ، بی‌نهایت خستم.

330

میخام یه تراژدی کوتاه تعریف کنم:

علاقه‌مند به دوست صمیمی داداشم که یکبارم ازدواج‌کرده و جدا شده.

329

یک پا در گور ...

328

چرا حوصله ندارم دیگه بنویسم!

یه عالمه حرف ... یه عالمه غم ..

327

امسال مامان و بابا باهم رفتن عراق و امروزم برگشتن الحمدلله ، خیلی استرس داشتم که گم نشن اتفاقی نیوفته ، پارسال خیلی سخت و خیلی جذاب بود و بدون شک اگر امسال توانایی جسمی و مالی داشتم حتما منم باهاشون میرفتم ، خیلی روحم خستس ، اینقدر خسته که دلم میخواد تو هوای خنک با کاروان برم و همه جارو بگردم و کیف کنم، سخت زمینگیرم.

326

امروز به تناسب حالم بهتره ، دیشب برای خودم ی جوشونده ی مفصل درست کردم و خوردم و سردرد شدم از بس غلیظ بود و سنگین، ولی نیاز داشتم :)

خوابای عجیب غریب هنوز ادامه دارن...

324

تو سراشیبی بدحالی افتادم ، حس تنفر شدید نسبت به آدما دارم ، علی الخصوص اکثریت مشتریای مغازه ، تقریبا هرکسی که میاد دلم میخواد خفش کنم بغیراز کسایی که مشمول بیشعوری نمیشن.

حالی گرفتارم که خدا داند ... دلم میخواد های های گریه کنم...

پول کم اوردیم و سوراخها بسیار ، دو روزه از شدت خستگی خواب میمونم و نمیتونم برم سرکار و دارم از وسط پاره میشم ، این وسط گربه امم دارم تیمار میکنم ، بهش غذا میدم بالا سرش میشینم چون غیرازاین باشه نمیخوره و میون این همه شلوغی و خستگی و بدحالی سر و‌کله زدن با ایشون کمی کار سخت میکنه..

دلم میخواست برم کربلا اما من برم این مغازه چی میشه این قسطا این بدهیا این کرایه هایی ک هنوز جمع نشده چی میشه ... از این گذشته خودم حالم بده ، حالم اونقد بده که دلم میخواد تو ی اتاق تاریک رهام کنن تا اونقد گریه کنم و جیغ بزنم و بمیرم.

323

توی این زندگی جا برای خلوت و تن لش بازی نیست دیگه ، هرچقدم بجنگی انگار بازم بازنده ایی ، یجورایی بد فرم بریدم و این مدل بریدگی به مراتب بدتر از هرچیز دیگه ایه.

322

تو سیکل کوفتی بودم و امشب پ شدم ، روح و روانم بخودی خود از هر سیکل و دورانی کوفتی تره و همیشه ی خدا ی درب و داغون و خسته ی ناامیدم ...

شبا اونقدر خسته میشم که دلم میخواد کرکره رو بکشم پایین و بگیرم بخوابم بی ترس از هر حرف یا قضاوتی ...

چند روز پیش ی پرایدی گذاشته بود جلوی درخونه و باعث اعصابخوردی بینهایتی شد ، هرچی در زدیم زنگ زدیم بوق زدیم فایده نداشت و دیرمونم شده بود با بدبختی ماشینو دراوردیم و قبل رفتن ی لگد محکم زدم توش و دلم خالی نشد که نشد ، دلم میخواست شیشه هاشو بیارم پایین :)

321

تصمیم گرفتیم به صاب مغازه بگیم نمیتونیم پول اضافه شما بخونید زوری که امسال روی پول پیش اضافه کرده رو سر موعد بدیم ، دیشب این بنگاهیه ساعت ۱۲ شب زنگ زد ک جواب ندادیم ، توقع داشتم امشب بیاد در مغازه که نیومد خداروشکر... نگه داشتن خونه فعلا واجب تره و باید پول پیش خونه رو که اونم زوریه جمع کنیم و بهش بدیم و همزمانیه این دوتا خیلی فاجعه، خیلی غمگینم ، خیلی غصه میخورم و خیلی حالم خوب نیست.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک