سعی درفاصله گرفتن از تاریکی های دنیای درون و بیرون ...
سعی درفاصله گرفتن از تاریکی های دنیای درون و بیرون ...
دو گزینه ی کاملا متفاوت و فوق العاده پیش روم هست، دو نفری که جفت شون برام عزیز و محترمن و واقعا فکرکردن راجب اینکه قید کدوم رو بزنم سخته و نیاز به زمان دارم ، دلایل زیادی میتونه الان باعث بشه ک اقای د همون ادم دلخواه و شریک زندگی بعدنم بشه اما بهمون اندازه درمورد گارفیلد دلایل هست که منو به شدت دو به شکمیکنه ، امشب وقتی که اقای د داشت خدافظی میکرد ک بره سوار ماشینش بشه حس کردم چقد دلم براش تنگ میشه و چقد کنارش ارامش داشتم و خودم بودم و این حس رو وقتی که با گارفیلد هستم ندارم و دلم براش تنگ نشده و عجیبه ک تنگ هم نمیشه ، با این حال چون خیلی دوستم داره وبهم اهمیت میده باعث میشه توی دست به سر کردنش اونم بعداز از دست به سر کردن ناکام ، محتاط تر باشم و دلش رو نشکنم تا اول تکلیفم با اقای د روشن بشه ، من با گارفیلد سنگ هام رو واکندم و ازش انتظاری ندارم و حالا نوبت اقای د و تکالیفش هست ، این جلسه صرفا معارفه بود و جلسه ی بعدی اگر اگر اگر جلسه ی بعدی وجود داشته باشه قطعا به موضوعات ریزتری پرداخته میشه که تازه اون زمانه که میشه با قطعیت گفت که اینده ایی باهم داریم یا نه...
تصور آینده با آقای د خیلی دلپذیرتر از تصور آینده با گارفیلده و این هم منو خوشحال میکنه هم منو میترسونه...
نیازمند دعا هستم ، خیلی.
دیدار به اقای د با پایان رسید وبرای جمع بندی نیاز با زمان دارم ، حس خوبی بود ، حرف زدنش ، ارامشش ، حیا و ادب و برخوردش ، صبرش ، خجالت به موقعش ، مردونه خندیدنش ، به موقع خندیدنش و درکش از کوه استرسی که جلوش نشسته بود و وانمود میکرد همه چی نرماله ...
آقای د قد بلندی داره(بگیدماشالا) هیکل چهارشونه و رو فرمی داره ، چشم هاش یکم درشته و صورتش کمی درازه و اصلا گرد نیست و ریش های کوتاهه کوتاهی داره که به چهرش جذابیت خاصی میبخشن ، صدای اروم و دلنشینی داره وقتی که حرف میزنه بدت نمیاد و خسته نمیشی .. ذهن منطقی و رکی داره اما بی ادب نیست و با ملاحضه ست ، اینها بخشی از پردازش سرسری ذهن خسته ی من بود تا بعدا ، خدا بزرگه.
زن داداش گارفیلد امروز بچه ی مشکوک به سندروم داون ش رو سقط کرد ، گفت که کیسه ی اب رو پاره کردن و یکی دوعضو بچه رو کندن تا بکشنش بیرون ، ازاین خبر خیلی ناراحت شدم ودلم گرفت، گفت که نمیتونستن غسلش بدن و مجبور شدن تیممش بدن و گارفیلد خودش خاکش کرده ، اینقد حالش بد شده که ساعت ۴ صبح شام خورده بود و با اینکه نیم ساعت پیش شبخیر گفت و رفت بخوابه میدونم که احتمالا هنوزبیداره ومیدونم که گریه کرده ، هرچند مرد ها دوست دارن همیشه قوی و محکم به نظربرسن اما وقتی میفهمم گارفیلد حتی باوجود اینکه همچین روز سختی رو که خودش هم اعتراف به سخت بودنش کرده رو داشته چطور اینقدر دلسوزانه میتونه به منی که درگیر بیمارستان رفتن خواهرم بودم و حالم اصلا خوب نبوده رو اهمیت بده و حتی اجازه بگیره که بیاد به دیدنم تا حالم بهتر بشه و من در برابر این توجهات انگاری یخم شبیه به ی تیکه یخ بدرد نخور که دنبال لقمه ی چرب تریه دنبال هرچیزی که بیشتر فریبش بده دنبال هرادمی که بیشتر اذیتش کنه و بیشتر حقیرش کنه ، انگاری چشم هام دیگه مال خودم نیستن، ادم های خوب هیچ جایی توی قلبم ندارن و حضورشون در کنارم دیگه حسی در من زنده نمیکنه ، هرچند میدونم الان داغم و سودای تخیلات تخمی زیادی در سرم هست ، ادمارو تا وقتی داری نمیفهمی و وقتی که ازدست دادی مدت زمانی رو براشون عذاداری میکنی.
فردا با اقای دال قرار دارم ، البته اگر مشکلی پیش نیاد ، بعداز دوماه چت بالاخره زمان دیدار رسیده و اصلا هم بابتش هیجان زده نیستم و صرفا محض درپوش گذاشتن بر روی تمام اون تصوراتی که توی ذهنم هست میرم تا ببینمش و قال قضیه کنده بشه ، ازاونجاییکه یجورایی از گارفیلد اجازه گرفتم زیاد بابتش عذاب وجدان ندارم چون هیج دینی برگردنم نیست از بابت کسی و هیچرابطه ایی در تمام عمرم اونقد برام جذاب و موندگار نبوده که بخام بابتش عذاداری کنم و خب ، حق دارم که ادمای مختلفی رو ببینم و بسنجم و بهترین تصمیم رو بگیرم ، هرچند شاید هیچوقت شانس تشکیل زندگی نداشته باشم با این وضعیتی ک هست اما حداقل توی سالهای پیری از بابت چیزی خودم رو سرزنش نمیکنم.
با ی خل و چلی چندماه پیشا حرف میزدم ، تایم خیلی کوتاهی بود و اصلا هم صمیمی نبودیم عکسشم ندیده بودم اونم ندیده بود و اصلا شخصیت جالبی نداشت فقط صدای خیلی خوبی داشت و فهمیدم که استاد دانشگاهه و ازاینا که به دمش میگه برو عقب بو میدی ... دو روز پیش پیام داد دوباره .. بهش یادوری کردم که این تو بودی که بدون هیچ دلیلی یکهو دیگه پیام ندادی وحتی انفالو کردی ورفتی و یاداوری کرد که هیچیبین مون نبوده و صرفا فقط یکدوستی بوده و دلیلی برای ناراحتی هم نیست ..
البته یاداوری کرد که بخاطر اخلاقم بوده و جالب اینجاست که این هنوز اون روی سگم رو هم ندیده و اینطوری بهش بر خورده ...
زر میزنه ، با یکیجفت شده بوده و حالا کات کرده ، منم مجددا فرستادمش اونجا که عرب نی انداخت
یا خیلی بیدارم یا خیلی خواب ....
همه چیز رو رها کردمدر عین حال توی سرم مرور میشن ، هر تصمیمی که توی سرم دارمبعدش ی سوال بزرگتوی سرم میاد ، این ادم رودوسداری ؟ اگه ارهچرا ، این شرایط رو دوسداری ، چرا ، اینغذارودوسداری ، تو هر جریانی خودم رو به چالش میکشونم ، ارتباط با این ادم رو دوسداری ، نه ، اگرنه پس اگر الان نبود تو وضعیتت چطور بود ، اگر بد پسچرامیخوای ازش جدا بشی ، حسمیکنمدر گردنه ی حیرانم ، ارتباطم با خانوادم دیگه در حد تلفنهمنیست ، هیچدوست بدرد بخوری که بشه روش حساب کرد رو در شعاع نزدیکخود ندارم ، به هجو رسیدم ، به خستگی از ارتباطات مجازی و متمادی این صدسال اخیر به اینکه ادم ها در هردو گروه واقعی ومجازی بسیار آسیب زدند ومیزنند و نمیدونم دقیقا با زندگیم میخوام چه غلطی بکنم ...
این حس بلاتکلیفی که کلوجودم رو گرفته داره منو می گاد و هیچکاری از دستم ساخته نیست ، تحمل ادم های معمولی و گذشتنازادمایسطحبالای دلخواه ، کار سختیه ، اینسال هایی که به هیچ گذشت میتونست بهترازاین سپری بشه ، شبیه اضافه ی برنجیام که از مهمونی چندسال پیش مدام توی یخچال اینور اونورمیشه ، دارم کپکمیزنم دارم خشکمیشمدارمناامید میشم، نه اونقد خوبمکه بتونمبه رابطه ایی زندگیببخشم و نه اونقد بدم که بتونم برای همیشه از اون ظرف و یخچال به بیرون ریخته بشم، تحمل زندگی همیشه سخت بوده و حالا حسمیکنمتوی این عالم واقعا تنهام ، باوجود ادم هایی که بیشتر شبیه سیاهی لشگرن و بود و نبودشون ذره ایی اوضاع روحی روانی من رو بهبود نخواهد بخشید ...
یا خیلی بیدارم یا خیلی خواب ....
همه چیز رو رها کردمدر عین حال توی سرم مرور میشن ، هر تصمیمی که توی سرم دارمبعدش ی سوال بزرگتوی سرم میاد ، این ادم رودوسداری ؟ اگه ارهچرا ، این شرایط رو دوسداری ، چرا ، اینغذارودوسداری ، تو هر جریانی خودم رو به چالش میکشونم ، ارتباط با این ادم رو دوسداری ، نه ، اگرنه پس اگر الان نبود تو وضعیتت چطور بود ، اگر بد پسچرامیخوای ازش جدا بشی ، حسمیکنمدر گردنه ی حیرانم ، ارتباطم با خانوادم دیگه در حد تلفنهمنیست ، هیچدوست بدرد بخوری که بشه روش حساب کرد رو در شعاع نزدیکخود ندارم ، به هجو رسیدم ، به خستگی از ارتباطات مجازی و متمادی این صدسال اخیر به اینکه ادم ها در هردو گروه واقعی ومجازی بسیار آسیب زدند ومیزنند و نمیدونم دقیقا با زندگیم میخوام چه غلطی بکنم ...
این حس بلاتکلیفی که کلوجودم رو گرفته داره منو می گاد و هیچکاری از دستم ساخته نیست ، تحمل ادم های معمولی و گذشتنازادمایسطحبالای دلخواه ، کار سختیه ، اینسال هایی که به هیچ گذشت میتونست بهترازاین سپری بشه ، شبیه اضافه ی برنجیام که از مهمونی چندسال پیش مدام توی یخچال اینور اونورمیشه ، دارم کپکمیزنم دارم خشکمیشمدارمناامید میشم، نه اونقد خوبمکه بتونمبه رابطه ایی زندگیببخشم و نه اونقد بدم که بتونم برای همیشه از اون ظرف و یخچال به بیرون ریخته بشم، تحمل زندگی همیشه سخت بوده و حالا حسمیکنمتوی این عالمواقعا تنهام ، باوجود ادم هایی که بیشتر شبیه سیاهی لشکرن و بود و نبودشون ذره ایی اوضاع روحیوروانیمنروبهبود نخواهد بخشید ....
رابطه ی ظاهرا عاشقانه و صمیمی با گارفیلد دارم ، زیادی بهم اهمیت میده ، زیادی بهم احترام میزاره و میزان فهم و شعور و ارامشی که توی رابطه برقراره خارج از حد تصوره و من ازاین بابت عمیقا خوشحالم ، اونقد خوبی داره که نقاط ضعفش میتونه چیز اونقدر مهمی نباشه... با این حال یک مسئله ی بزرگ وجود داره اونم اینه که آینده ی پرپیچوخمی رو متصوره و در حال حاضر داره به درسوزندگیو کارهاش سروسامون میده ...
توی ماه گذشته رابطم رو با تیچر بصورت آگاهانه ایی به اتمام رسوندم و بخاطرش یک هفته شب تا صبح تقریبا گریه کردم ، تیچر پسر فوق العاده ایی بود ازون پسرا که ارزوی هر دختریه ، بی نهایت جذاب و فکرمیکنم هیچ شاسکولی اونو نمیتونه اینطوری که من روندم از خودش دور کنه وبرنجونه .. اون دنبال رابطه ی جدی غیراز ازدواج بود و خوشحالم که از اولش این روبهم گفت باوجود فاصله ی چندهزار ساعتی که بین شهرهامونبود میتونست یه رابطه ی حوصله سر بر باشه اما نبود ، اوقات بسیار خوبی رو سپری کردیم که هیچوقت فراموشم نمیشه و شاید همیشه دلم یک گوشه ایی از دلم واسش تنگ بشه اما ، نمیتونستم وادارش کنم که باهام ازدواج کنه و متاسفانه خودم رو ازش گرفتم.
خیلی جدی توی ذهن خودم تصمیم گرفتم تا اخر امسال یک قدم درجهت رفع تنهایی برای خودم بردارم هرچند موفقیت امیز نباشه ، یک نفس تا سی سالگی فاصله ست و فکرمیکنم سالهای آینده قطعا به این روزها فکرمیکنم و غصه میخورم و شاید هیچوقت ادم خوشحالی نباشم ...
یک نفر هست که تاحالا ندیدمش و حدود سه ماهی میشه که صحبت کردیم ، هرچند اونطور که انتظار میرفت رویایی نشد اما این اواخر خیلی زیاد ازهم دور شدیم و احساس میکنم اصلا اون چیزی که فکرمیکردم نیست و نمیتونه باشه ... با این حال توی این هفته گفته که میاد شهر من و همدیگرو میبینیم...ادم به شدت منطقیه و میتونم بگم توی اون تایمی که صمیمی تر بودیم و بیشتر حرف میزدیم واقعا حضورش خوب بود هرچند بارها ناامیدم کرد و این اواخر حس کردم دارم خودم رو بهش تحمیل میکنم و کنار کشیدم و اون هم هست و نیست ، این وسط حضور اقای گارفیلد ، نمیتونم بگم خوب بود یا بد چون این دنیا منتظر کسی نمیمونه تا خوب فکراشو بکنه که چیمیخواد و هرلحظه که غفلت کنی میبینی خیلی چیزا از دست دادی و باید یکعمر حسرت بخوری.
داشتم سریال بریجرتون ها رو میدیدم ، فصل اولش رو بارها بارها و بارها دیدم و همیشه برام جذاب و تازه و خوشمزست ، همه چیز این فصل رو میپسندم ، شروعش و پایانش ، دافنه و سایمون ، حتی اون سوتفاهم بین شون و دروغ شاخداری که به دافنه میگه و جنگ و دعوا و آشتی و ...
چقد جای همچین عشقی توی زندگیم خالیه ...
چقد برای همچین شرایطی بی حوصله و بی ذوق و بریده ام ...
وقتی به چیزی راغب نیستم ، باید مجبور بشم ، باید زور کسی بهم بچربه و مقاومتم رو شکست بده در این صورت موفق میشه یا بهتره بگم موفق میشیم... اما آیا همچین کسی میتونه وجود داشته باشه؟ درهای زیادی قفله و عبور از همشون مشکل ... دلسرد و ناامید و خسته ام.
اونقد دوستش ندارم که بگم همیشگیمه ، اگر بره زیاد ناراحت نمیشم و قطعا به مسیر همیشگی خودم ادامه میدم ، اگربمونه هم ، شاید بد نباشه ...
ادمای زیادی هارت و پورت داشتن و این بیچاره با بی ادعایی تمام ، به مراتب خیلی دستش پرتر از بقیه بود با این فرق که انتخاب من نبوده و چون آشنایی خاصی از قبل نداشتیم و بیشتر گپ زدن هامون تو دنیای واقعی رقم خورد ، یکم عجیبه و هنوز نپذیرفتمش...
ادم بدی نیست ، زیادی مهربونه ، باتوجهه ، بسیار منت کش ماهریه (دهنش رو به کرات سرویس کردم) ، باهوشه ، اونقدی خوبهست که بشه تحملشکردخلاصه ... ازاونجاییکه دیگه اعصاب وحوصله ادمارو ندارم ، حضور گارفیلد خیلی توی زندگیم عجیب واقع شد.
توی ادما دنبال تکیه گاه میگردم وهر بار به در بسته میخورم ، ناامید از چند جهت ، از هزار و یکجهت ... ی زمانی رانندگی حالمو جا میورد ، الان ازش فرارمیکنم ، تاریکی درونم داره وسیع تر میشه و هروز بیشتراز قبل مطمئن میشم که همونطور که دخترخوب وجود نداره پسر خوب هم جاش توی قبرستونه.
تلاش میکنم ، خیلی زیاد ، که امیدوار باشم ، که اون دو درصد نوری که توی وجودم هست خاموش نشه ، هروز تلاش میکنم هر لحظه ، مثل احمقا لبخند میزنم تحمل میکنم حتی اگر قلبم ، قلبم همین قلب لعنتیم هروز هرلحظه دچار فروپاشی بشه دچار خونریزی بشه و بازم ادامه میدم فقط بخاطر همون نور ، نوریکه خیلی وقته خاموش شده ، شبیه اجاق اون زنی که کوره وهیچوقت ، هیچوقت ، هیچوقت باردار نمیشه ، زندگیمن ، لحظه های من ، گره خورده به تلخی های بسیاری ، دارم فرارمیکنم از این وضعیت وچقدر عین لاکپشت سرجای خودم نشستم درجا میزنم :)
خیلی خستم ، نمیدونم ، دیگه هیچینمیدونم....
جمعه شب خونه ی دوستم دعوت شدم ، حتی یادم نمیاد اخرین بار کی و توسط چه کسی همچین اتفاقی افتاده بوده قبلا ... جدید بود به هرحال...
ی جمع دخترونه ی سه نفری که یک نفرش غایب بود ... جمعی از دختران متاهل و مجرد که اون دوتا میشدن متاهل و البته مجردشونمنبودم و اون فرد غایب، صحبت از هری و تخته ایی ، درمورد ادمای مزاحم ، ادمای خوب ، علاقه های ناکام و خشم و بغض پنهان هرکس در بیرون ریختن این اسرار ... تا صبح به صحبت نشستیم و بعد هرکس به سمت زندگی خودش رفت.
روزای بشدت سختی رو پشت سر گذاشتم و روزای به شدت سختی پیشرو دارم ... از وقتی یادم میاد دارم این جملات رو تکرار میکنم ، هیچوقت تموم نمیشه ، نه؟