دیشب اینقد خودمو زدم اینقد جیغ زدم تا صدای شکایتم به خدا برسه :)
دیشب اینقد خودمو زدم اینقد جیغ زدم تا صدای شکایتم به خدا برسه :)
زندگیم شده پراز موی گربه ، بخش اعظم اعصابم خرج این جونور میشه ، مثل بچه ایی ک نزاییدم هروز از پشت در تراس ک به روی اشپزخونه باز میشه شروع میکنه سر و صدا کردن ک بیاد داخل و وقتیم اومد داخل میره مستقیم سمت گاز و غذاها و سرک میکشه و اینقد دورت میچرخه و از سر و کله ات بالا میره ک باهاش بازی کنی سرگرمشکنی این در حالتیه ک بی نهایت دوستش دارم و بینهایتتتت همیشه خستم ، هروز سرکار میرم ووقتی برمیگردم روی دور تند ظرف میشورمو غذا میپزم و میخورم و یکم میخوابم و دوباره شیفت بعدی و دوباره همین روال و بعدشم عملا به هیچ کار دیگه ایم توی خونه نمیرسم و احساس عذاب وجدان زیادی نسبت به این بچه گربه دارم که شاید نتونه مثل بابا یا داداشش ب جو خیابون عادت داشته باشه چون گربه خیابونیه و من فقط شیر میدم بهش اما متاسفانه بدعادت شده و دلش میخاد داخل بیاد و الی اخر ...
خدایا خیلیخستم.
یه اقایی همیشه میاد شکر میخره ، امروز عصر وقتی ک اومد شروع کرد شکایت کردن و منم بی حوصله ، ولی حوصله کردم و صبوری، دست اخر بهش گفتم خب دیگه نمیاریم ، افتاد به غلط کردن ، در هرصورت لازمه که مردم بدونن من حتی اگر مذرعه بابامم شخم میزدم هروز میوردم مغازه میفروختم بازم حراجش نمیکردم ، همونطور که الان دست رو هر جنسی میزاری سر به فلک کشیده و داره به جایی میرسه که نباید ، پس اگر نق و شیون و شکایت دارید سر مغازه دارای بدبخت خالی نکنید اگر حرف دارید بریزید تو دلتون سرکسی دیگه خالی نکنید ، هیچکس مرغش غاز نیست تو اینزمونه ، هممون به یک اندازه بدبخت و بیچاره و فلک زده ایم.
بعداز شیشماه دارمدوباره ساندویچ میخورم ، پیتزا درست میکنیم و تا حد جنون میخورم ، قورمه سبزی ، قیمه بادمجون ، حتی همین سالادشیرازیدیشبیبا برنج عدس قرمز و یه عالمه زردچوبه ، دلم پوکید از نامردی دنیا ، ازاینکه ناعادلانه همیشه کتک خوردیم ، ازاینکه هیچوقت توی زندگی منو خواهرم و برادرم و پدرم و مادرم سرجای خودش نبوده و نیست و کل عمرمون توی گردبادی اسیر بودیم ک نمیدونم از کجا و چطور پیداش شد، زندگی کردن توی این گردباد بزرگ هنره و منم یه هنرمند خسته ، خستگی رو میتونید بیایید ببنید از تک تک اعضای صورتم از وجب به وجب کلماتم از هر بخشی که آدما میبینن و تاحد ممکن جای قضاوتی وجود نداشته باشه ، من اما همیشه بازیگر خوبی ام ، چنانچه درد از من جلوتر نزنه.
ادمی که در زندگی و کارا به پوچی میرسه چه شکلیه؟ شکل من
کسایی ک منو دیدن میدونن من ذاتن و جسمن و شکلن ادم جدی و عصبی و آرومی ام ، ی ترکیب سمی و خطرناک و کشنده ، آستانه ی تحمل بسیار پایین و در اکثر اوقات کارد به لبه استخوان چسبیده ای دارم ، خیلی سخت میشه ادمی مثل من رو دوسداشت و نگه داشت ، شاید بخاطر همینه که در کنار بقیه بدشانسی های زندگی ، ایناهم مزید بر علت شدن تا اینچنین ادم تنها و منزوی بشم .
این ایام خیلی سخت گذشت و خیلی سخت تر هم قراره بگذره ، خوشی های زندگی مثل تخم شربتی لای عناب ، ریز و حقیر و ناپیدا و در عوض سختی های زندگی سفت و سخت و درشت ...
امشب حس میکنم دنیا روی قلبم سنگینی میکنه ، ترس از فردا از سال دیگه از آینده ی شغلی نامعلوم از آینده ی مسکونی نامعلوم تر ، مثل آدمی که روی یه تخته چوب شکسته معلق روی امواج اقیانوس به هر طرف ک آب هول بده ...
دیشب قد تمام روزایی ک سالاد شیرازی نخورده بودم ، خوردم ، پای عواقبشم نشستم:)
چن بارنوشتم و پاک کردم چون وقتی ی چیزی برام از دهن بیوفته دیگه دل نوشتن درموردش ندارم ، حکایت رفاقت ما و مح ، رفاقتی که تو پیچ و خم های زیادی گذشت و جنگ و دعواهای زیادی داخلش داشت ، اما کلیاتش همیشه حالمون کنارهم خوبه ، یعنی من ، اون و ن ، ما سه تا کنارهم بهمون خوش میگذره ، اینکه ما دوتا خروس جنگی نمیتونستیم دو دیقه رو بی دعوا بگذرونیم بخاطر این بود که باید همیشه تو این مثلث برمودا قرار میگرفتیم.
تقریبا دوسالی میشه ک شمارشو پاک کردم ، بخاطر ارامش خودم و از دی ماه پارسال بطور رسمی وارد هیچ گونه فازی با هیچ پسری نشدم ، چون خستم ، چون دلچرکینم ، چون بی نهایت عصبی و رنجور و زخم خوردم .
چند وقت پیشا پیشنهاد دادم با مح بریم ی چیزی بخوریم ، هم شیرینی ماشین هم ی گپ خودمونی ، خوب و خیلی هم خندیدیم و تمام شد ، امروز صبح که اومدم این دستگاهای ماساژی ک خریده بودیم رسید و نشونش دادم خیلی خوشش اومد و اصرار پشت اصرار که من ماساژ میخام ، بهش گفتم بمنچه ، دلم میخواست اون زلالی کوچیکیاشو داشت هنوز ، از وقتی استخون ترکوندیم از هم دور شدیم ، شاید زندگی همینه ، شاید واقعا زندگی همینه، نفرتی نیست اما رغبتی هم نیست .
دیشب قد تمام موهای سرم که خیلی هم نیستن دیگه حرص این پدر و مادر خوردم! تو خونه ایی که بزور میتونم اسمشو خونه بزارم با کولری ک معلوم نیست از کی خرابه ! دیشب خیلی گریه کردم ، عمیق و سوزناک.
دلم میخاد زودتر ن خوب بشه و برگرده و دیگه با مردم حرف نزنم.
توی بی روابط عمومی تریندورانزندگیمبه سر میبرم و هروز باید با روابط عمومی بسیار بالایی پذیرای مشتریان مغازه باشم!
ای کاش میتونستم پشت صحنه باشم ، کاش میتونستم حاشیه باشم ...
تو دورانی از زندگی ارزوهای ادم هم معکوس میشن ها!
جمله ی عرصه ی زندگی برمن تنگ شده است را باید قاب کنم بچسبونم بالاسرم.
امروز عصر تا باز کردم ی خانمه اومد پشت بندش مح اومد ، حالا من دیشب خوابشو دیدم چه خواب مسخره ایی هم بود ، وقتی دیدمش اصن ی جوری استرس گرفتم خودشم حالش خوب نبود فکنم با دوس دخترش بهم زده بود :))
میخاستم بهش زنگ بزنم حالشو بپرسم ولی خب شمارشو پارسال پاک کردم و ندارم و بیخیالش شدم ، هرچی ک هست بمنچه.
این مدت ک دیگه ر ض آ و دار دستش کاری ب کار ما نداشتن خیلی احساس خوبی داشتم ، ادم وقتی که توسط دشمنان مرتب چک بشه دیوونه میشه و خب این جماعت ادمای سالمی نیستن و نزدیک شدن شون به ادم ریسکه ، دلم برای ارامش روزایی ک هنوزاینارونمیشناختیم تنگ شده :)
از بس همیشه رد میشدن رد میشدیم نگاهمیکردن دیگه میخواستم بالا بیارم الانم نگاه میکنن منتها چون عن آقا بهش برخورد دیگه ازاون ببعد علنی خودش باشه نگاه نمیکنه یا اصن بیرون نمیاد تا ما بریم ولی دوستش م ح م د نه اون نگاه میکنه چرا؟ چون میخاد اخر هرشب صورت جلسه به دوس دخترش و خواهر دوست دخترش ک زن ر ض آ میشه ارائه بده:)
امروز تو استوریای علی ک داشتم میدیدم همین پسردوبلورصدا قشنگه، داشت میگف هرچقدم تو یکیو چک کنی ولی اون ادم وفادارت نباشه چه فایده؟ تا ی لحظه غافل بشی تو کسری ازثانیه جفتگیریشو انجام میده ، حالا حکایت این اسکلا هم همینه ، اینقدر این ر ض آ رو زیر ذره بین گذاشتن ک با کی میره با کی میاد چی میگه چکارمیکنه که این پسر عقده ایی شده ، البته کبه جهنم ولی اینکه هنوز تو زندگی ما فوضولی میکنن جالبه ، اینکه ر ض آ نمیخادقبول کنه ک خدا و خرما نمیشه باهم داشت خیلی خنده داره.
این روزا بیشتر تایمم رو توی این ستا میگذرونم و یو.تیوب و پیج بعضی دختر پسرا ک ازشون حس خوب میگیرم ، ی پسریه اصالتن شمالیه و صدای فوق العاده قشنگی داره ی دوستی هم داره ک اونم بچه فوق العاده سالمیه ، یعنی دوتاشون ازاین مثبت محجوبان ک خوب از بد تشخیص میدن و عقلشون خوب رشد کرده ، اینجوری ک از دیدنشون حس بد نمیگیرم و سرگرم هم میشم ، امروز ک صبح اومدم سرکار ضمن کارکردن استوریا صدا قشنگهرو دیدم و ظهرم ک داشتم ناهار میپختم ی کلیپی ک تو یو گذاشته بودن رو دیدم و کلی خندیدم و عصرم لایو اومده بود و ...
اینگونه سرگرم تا وقتی که دلزده بشم .
دنیا در هفته هایی ک گذشت ، خوب نبود ، نه اونقدر بد کهبگیم با زجر و گریه وشیون گذشت و نه اونقدر خوب که بگیم عالی ، صاحب خونه ی عزیزمون ۱۵۰ تا گذاشت روی پول و تا اخر تابستون باید ۱۰۰ تارونهایتن جورکنیم ومابقی هم نهایتن یکی دوماهه ! این بین توی مغازه کلی جنس تمومکردیم و نیاز به خرید مجدد و هیچکسم ک الحمدلله مدت دار از ما ! قبول نمیکنه وآنی پولشونومیخان :) خریدای روزانه ک بماند ...
میدونی من هیچوقت اهل شمردن لقمه هامنبودممم و ازاین مدلا نیستم و نمیتونمم باشم کبرای خرج خودم محدودیت مویرگی بزارم ، مثلا هوس شیرکاکائو میکنم میرم میخرم ، پول باشه میخرم نباشه نمیخرم ، الان هفته ای یه بطری بعضا زودتر شیر واسه جوجه گربه ی عزیزم دارم میخرم در کنارش چیزای مورد نیاز اشپزخونه رو تقریبا کم کم ولی زود ب زود میرم میخرم ، وقتی نقدی جمع بشه با خیال راحتری سیب و پیاز و شیر ازاینجور چیزا میخرم ولی میخرم ، از بچگی به هرچی ک میخاستم رسیدم و طاقت نداری و نبودن و سختی ندارم اما این روزا روزاییه ک باید خیلی مراقب باشیم چون در ماه کلی قسط میدیم و باید پول پیش مغازه رو ک تمدید کردیم جورکنیم و الانم ک خونه موعدش رسید ... یعنی همه چی باهم :)))))))
تو لحظه هایی که فکرمیکنی به نقطه امن رسیدی ، همهچی بهم میریزه ...
آقااااااا فهمیدم خاستگاره کیییییی بود🤣😐
میرم اسید بخورم بیام
همه چیز برایش شروع نشده تمام شد.
گاهی فکرمیکنم تنهایی یک انسان چقدر میتواند غم انگیز باشد.
#ن
دورانی ک باید مثل بقیه دخترای ۱۷ / ۱۸ ساله دغدغه ی ازدواج و شوهر میداشتم تر خورد به اعصاب و روانم ، من همون وقتشم خیلی برو بیای خاصی نداشتم چون هیجا نمیرفتم چهره ی خیلی بخصوصی هم نداشتم ک تو خیابون و بازار کسی دنبالم را بیوفته بخاد شماره بگیره و بده ، ی تایمی ک درگیرجریانات بودیم هرشب هرشب راس ی ساعتی تلفن خونه زنگ میخورد و خودم برمیداشتم هربار ی دروغی میگفتم ، با هر بار دروغ گفتن ی چیزی تو دلم میریخت و ی چیزی سنگ میشد، چیزی حدودا یکماه فشرده همین بساط بود تا تلفن خونه رو کشیدم کبعدا گندش دراومد و منم با جیغ و داد سرهمشون داد زدم ک خاستگار کجا بیاد و ب تک تک شون اشاره کردم ، همونطور ک دیشب گفتم ، واقعا هیچوقت نشد ذوق جلسات خاستگاری رو بچشم ذوق صحبت کردن خصوصی با ی پسر در حضور خانواده ها ، حس خواستنی بودن یا مورد پسند واقع شدن...
امروز عصر دو دیقه اومدم بخوابم مگه گذاشتن! خودم که از صبح با کابوس خاستگار ابله از خواب خوش پریدم ، اومده بود تو سالن بیلیارد! با من حرف بزنه و منم اصلا محلش نمیدادم تو خواب یارو قد خیلی کوتاهی داشت ولی دیشب مامانه میگف قد بلندی داره و لاغره و کوفت و زهرماره ، اختلاف سنیش با من ۱۰ ساله ک خب این اساسا کنسله و جای فکرهم نداره ، اگرم میخواستم بهش فکرکنم باید این عن اقا اگر از من خوشش میومده ی حرکتی میزده ک حداقل وقتی ننه اش میاد اینجا خاستگاری من بدونم پسرش کدوم عنه نه اینطوری گیج! کسی ک اینقد محجوبه بره سرشو بزاره لای سیمان، نمیدونم چرا دارم حرص میخورم ، بابا زنگمیزد ب گوشیمن ک جواب ندادم گوشی ن هم روی ویبره بود صداش کردم اومد ج داد بالای یک ساعت حرف و حرف وحرفکخواب دیدم و فلان و این حرفا ، چرا ازدواج نمیکنید چرا lea اینطور میکنه و دیگه اخراش فیوزم پرید بهش گفتم من غلط کردم به شماها گفتم اشتباه کردم ولم کنید فقط
صبح که خوابم نبرد پاشدم آش رشته درست کردم ، یکم پیش بابا زنگزد احوال بچه گربه رو پرسید گفتم خوبه ، ازش عکس جدید میخواد گفتم میگیرم ، میگه باید خاستگارا بگیم تو بچهداری و حتی حال ندارم بخندم:)
ولم کنید فقط
خودم چند روزه بغضدارم و حالا بغضم بهانه ایی برای ریختن داره ، نه صبح جمعه با کابوسی از خواب پریدم ک تبدیل به اشک شد ، دارم اهنگ ژاک همیشه توی دل من میمونه رو گوش میدم و حالم خوب نیست ، هیچوقت خوب نمیشه ...
امروز صب نمازم قضا شد، دیشب طبق معمول سرم رسید ب بالش بیهوش شدم ، شب خوبی نبود، هیچی این روزا خوب نیست، با اون حالی ک من بودم دیشب اون ادما منو دیدنی تر هم کردن، فکرکن یکی دیابت داره بهش مدام قند تعارف کنن، ای کاش بمیرم بلکه دیگه کسی منو دختره دم بخت نبینه و راحت بشم ، دیشب وقتی ک رفتیم خونه مامان اینا نمیدونم چیشد بهشون گفتم البته مامانوفکردم ن بهش گفته ولی انگاری اونم تازه میشنید به هرحال که متاسفم ، متاسف ، متاسف، تنها کاری ک ازدستم برمیاد همینه، میگفتن بزار بیان اشاره کردم ب زندگیشون بزندگی مون گفتم کجا بیان ، من بهشون دروغ گفتم ، دروغ گفتم که ن متاهله دروغ گفتم ک خونه مون اینجاست و درواقع هست و نیست ، تو تمام این سالهای پر اشوب فراموش کردید بچه دارید فراموش کردید ممکنه اینده ایی داشته باشندرگیر کردید خودتونو با غم ، پیر و ازکار افتاده کردید خودتونو باغم درصورتیکه جدایی تو هر خانواده ایی پیشمیاد هیچکس با جدایی بچه اش نمرده اما شما بعداز جدایی نمردید و ماروهم کشتید وحتی ن رو بیشتر کشتید، حق زندگی خوب داشتن رو در هممون کشتید و حالا سر مزارمون نشستید و گریه میکنید.
دیشب خاستگار اومد !
دلم میخواد اینقد سرمو بکوبم تو دیوار تا شکل دیوار بشم!
گاهی فکرمیکنم خدا عجیب با من شوخیش میگیره قربونش برم!