از دیشب بیدارم ، تمام شبها در واقع بیدارم ، کل شب رو مشغول دعا و مناجات وگریه زاری ام ، اروممیشم اما همه چیز بعداز ساعتی مثل بمب دوباره در من منفجر میشود ...
حالمخوش نیست ، وضعیت زندگی پدرومادرم رو اعصابمه و درگیر ذهنی پیدا کردم ، نه میان اینجا با ما زندگی کنن نه یخونه یدیگهمیرن ، شرایط اونجا سخته و وحشتناک و فکرمیکنم این جریانات امتحان صبر منه ...
به معنای واقعی کلمه دارم از درون از پا درمیام ، تاحالا همچین آدمی دیدید؟ چند وقت پیشا ی پیجی دیدم ی خانوم غزه یا لبنانی رو گذاشته بود این خانمه همونطور ک گوشی دم گوشش بود چونش میلرزید و به راست و چپ بیقرارانه حرکت میکرد و تندتند ی چیزایی به اونبیزبون پشت گوشی میگفت ، مناسب ترین کلمه براش داغ دیده بود .
این روزا چیزی شبیه ب همینم ، در ب در معجزه واسه بهبودی اوضاع خواهر ، در به در یک خونه نزدیکتر ب خونه پدری جهت رفت و امد بهتر اهل منزل و شکستن قفل تنهایی و این وحشت ، اوضاع بی پولی و کسادی کسب و کار و منی که متنفرم متنفرم متنفرم از کار کردن دیگه بریدم از مشتری مداری ونقشیادمخوش اعصاب و خوشحوصله روبازی کردن ...
چقد شبیه ب اون زنم ... نمیدونم ، هرشب گریه میکنم و چیزی تغییر نمیکنه ، موندن سخته و مردنسختتر ، ازاینکه بهترین سالهای بچگیم ب نکبتی سپری شد غمگینم ازاینکه سالهای نوجوانی و جوانی وحالا که نمیدونم دقیقا چی هستم روبا زجر روحی و تباهی سپری کردم دلم برای خودم میسوزم و وقتی الان یک سری از دهه هشتاد نودی هارو میبینم که اینقد قشنگ مستقل وموفق و خانوم! دارن واسه زندگیشون سگدو میزنن و مثل یک زن بالغه ی سی و اندی ساله مردم قبولشون دارن درامد دارن موفقیت دارن ، احساس میکنم کل عمرم پوچ گذشته ، هیچی نیستم ، هیچی نشدم ، بغیراز کاسه ی خالی چیزی تو بساطم ندارم ، تمام عمر جنگیدم ک زنده بمونم ، توی بدترین اتفاقا زنده موندم ، دووم اوردم ، شاید تنها دستاوردم همینه اما این برای بقیه ارزش نیست ، اهمیتی نداره ، هیچکس منو ندید ، حتی خودم.
person
Lea
schedule
یکشنبه ۳ فروردین ۱۴۰۴
8:22
chat