آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

7

امروز یه گاوی زد به سپر جلو ماشین و پلاک کند و سپر هم رنگش رفت ، میدونی بدترازاینا چیه؟ اینکه زن و‌شوهر‌به غایت بی‌ناموس بودن یعنی خیلی حرفه یکی تو بی شرفی با زنش یا شوهرش‌تو رقابت باشه هرچقد بالا پایین میکنم که زنه بیشتر بیشعور بود یا مرده سر درنمیارم

بگو زدی ماشینو ترکوندی زبونتم شیش متره!

لعنت الله علی قوم الظالمین.

6

من خود به چشم خویشتن ، دیدم که جانم میرود .

5

از دیشب بیدارم ، تمام شبها در واقع بیدارم ، کل شب رو مشغول دعا و مناجات و‌گریه زاری ام ، اروم‌میشم اما همه چیز بعداز ساعتی مثل بمب دوباره در من منفجر میشود ...

حالم‌خوش نیست ، وضعیت زندگی پدر‌ومادرم رو اعصابمه و درگیر ذهنی پیدا کردم ، نه میان اینجا با ما زندگی کنن نه ی‌خونه ی‌دیگه‌میرن ، شرایط اونجا سخته و‌ وحشتناک و فکرمیکنم این جریانات امتحان صبر منه ...

به معنای واقعی کلمه دارم از درون از پا درمیام ، تاحالا همچین آدمی دیدید؟ چند وقت پیشا ی پیجی دیدم ی خانوم غزه یا لبنانی رو گذاشته بود این خانمه همونطور ک گوشی دم گوشش بود چونش میلرزید و به راست و چپ بیقرارانه حرکت میکرد و تندتند ی چیزایی به اون‌بی‌زبون پشت گوشی میگفت ، مناسب ترین کلمه براش داغ دیده بود .

این روزا چیزی شبیه ب همینم ، در ب در معجزه واسه بهبودی اوضاع خواهر ، در به در یک خونه نزدیکتر ب خونه پدری جهت رفت و امد بهتر اهل منزل و شکستن قفل تنهایی و این وحشت ، اوضاع بی پولی و کسادی کسب و کار و منی که متنفرم متنفرم متنفرم از کار کردن دیگه بریدم از مشتری مداری و‌نقش‌ی‌‌ادم‌خوش اعصاب و خوش‌حوصله رو‌بازی کردن ...

چقد شبیه ب اون زنم ... نمیدونم ، هرشب گریه میکنم و چیزی تغییر نمیکنه ، موندن سخته و مردن‌سخت‌تر ، ازاینکه بهترین سالهای بچگیم ب نکبتی سپری شد غمگینم ازاینکه سالهای نوجوانی و‌ جوانی و‌حالا که نمیدونم دقیقا چی هستم رو‌با زجر روحی و تباهی سپری کردم دلم برای خودم میسوزم و وقتی الان یک سری از دهه هشتاد نودی هارو میبینم که اینقد قشنگ مستقل و‌موفق و خانوم! دارن واسه زندگیشون سگدو میزنن و مثل یک زن بالغه ی سی و اندی ساله مردم قبولشون دارن درامد دارن موفقیت دارن ، احساس میکنم کل عمرم پوچ گذشته ، هیچی نیستم ، هیچی نشدم ، بغیراز کاسه ی خالی چیزی تو بساطم ندارم ، تمام عمر جنگیدم ک زنده بمونم ، توی بدترین اتفاقا زنده موندم ، دووم اوردم ، شاید تنها دستاوردم همینه اما این برای بقیه ارزش نیست ، اهمیتی نداره ، هیچکس منو ندید ، حتی خودم.

4

به طرز عجیبی همه دهه هشتادی شدن ، توی فروشگاه دخترا پسرا اونقد سن بالا میزنن میفهمی عه هشتادی که ! توی اینستا همینطوور توی بلاگفا ...

نسل هفتاد چیشدن ...

همه به نوعی درگیر و مبتلا ...

من درگیر و مبتلای این زندگی و تنهایی ویروسی و آدم های ویروسی و بقیه درگیر زندگی هاشون ازدواج هاشون و یحتمل بچه هاشون ...

این حسو دارم که به همه عیدی دادن و منو یادشون رفته .

3

که پشت پرده ی اشکم ، سپیده سر میزد ...

2

مثل کسایی که دارن میمیرن و یا مردن تو این مدت همه ی گذشته و زندگیم خاطراتم همه چی داره برام مرور میشه ... سر زدن به اکانت های تلگرامی متروک ادم هایی ک ازشون ی دیلیت اکانت بجا مونده ، سر زدن ب پیج قدیمیم ک پسوردشو یادم نیست و شمارمم عوض شده و بطور کل‌دسترسی‌بهش غیرممکنه و کسیو ندارم ک‌اونجا منو یادش باشه یا گمم کرده باشه ، وبلاگ قدیمیم ، ادمای اون وبلاگ ...

خودم رو زجر میدم .

منی که فراموشکار ترینم چرا همه چیز و همه کس اینقد باجزییات یادم‌مونده ! حداقل پسوردامو یادم‌میموند ...

اگر یوقت دیگه اینجا نیومدم بدانید و اگاه باشید که یا مردم یا پسوردمو یادم‌رفته ک‌چون‌پسوردم‌ی چیز تابلوعه یادم نمیره پس‌بدونید که مردم.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک