همه ی دفعاتی که از خستگی مینوشتم را کناری بگذارید و رویش رخت کهنه پهن کنید ، این خستگی الانی که دارم نیمی روحی نیمی جسمی نتیجه ی بالا رفتن سنم ست ، من دیگر ان دختر خوش حوصله ی سالهای پیش نیستم ، باورش برای خودم سخت و نوشتن درموردش حالم را عجیب میکند اما اتفاق افتاد ، سنی که نزدیک لبه ی پرتگاه به دنیای تاریک سی سالگی باشد ، تنها دو قدم مانده و بعدش من دیگر اهمیت ندارد چقد منتظر ماندم که در همین دهه ی بیست سالگی عاشق شوم ، اهمیت ندارد چقد برای دوسداشته شدن بسترساختم و یکی پس از دیگری همه چیز خراب شد و فهمیدم قسمت نیست ، بیش ازده سال طول کشید تا بفهمم ، سالهای زیادی زمان برد ، تا دست شستم از رابطه عاطفی از خیالاتم از اینکه روزی دختر خودم را قرار ست بغلکنمازاینکهروزیبچه هایی داشته باشم که مرا مادر خودشان خطاب کنن، روزی که عروسک های بچگی مرا بردارن و بگویند اینها مال دوران کودکی مادر بوده ست ، اینکه کسی در زندگی امباشد که دیگر قرار نباشد برود نه بخاطر زن دیگری نه بخاطر مرگ نه هیچ چیز دیگر ...
هیچ چیز انطور که ما میخواییم پیشنمیرود نه ، نه .
زندگی ماهم اینگونه گذشت ، این ده سال میتوانست جور دیگری تمام شود ، میشد این دهه را با همه یسختی هایش فقط زندگی کرد اما ما از آسمان انتخاب کرده بودیم که زجر بکشیم ، دلها ببندیم و بسوزیم ، شاهد رفتن ادم های بسیار زیادی باشیم و در جای خودمان مثل شمع اب شویم و دم نزنیم .