آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

38

همه ی دفعاتی که از خستگی مینوشتم را کناری بگذارید و رویش رخت کهنه پهن کنید ، این خستگی الانی که دارم نیمی روحی نیمی جسمی نتیجه ی بالا رفتن سنم ست ، من دیگر ان دختر خوش حوصله ی سالهای پیش نیستم ، باورش برای خودم سخت و نوشتن درموردش حالم را عجیب میکند اما اتفاق افتاد ، سنی که نزدیک لبه ی پرتگاه به دنیای تاریک سی سالگی باشد ، تنها دو قدم مانده و بعدش من دیگر اهمیت ندارد چقد منتظر ماندم که در همین دهه ی بیست سالگی عاشق شوم ، اهمیت ندارد چقد برای دوسداشته شدن بسترساختم و یکی پس از دیگری همه چیز خراب شد و فهمیدم قسمت نیست ، بیش از‌ده سال طول کشید تا بفهمم ، سالهای زیادی زمان برد ، تا دست شستم از رابطه عاطفی از خیالاتم از اینکه روزی دختر خودم را قرار ست بغل‌کنم‌ازاینکه‌روزی‌بچه هایی داشته باشم که مرا مادر خودشان خطاب کنن، روزی که عروسک های بچگی مرا بردارن و بگویند اینها مال دوران کودکی مادر بوده ست ، اینکه کسی در زندگی ام‌باشد که دیگر قرار نباشد برود نه بخاطر زن دیگری نه بخاطر مرگ نه هیچ چیز دیگر ...

هیچ چیز انطور که ما میخواییم پیش‌نمیرود نه ، نه .

زندگی ماهم اینگونه گذشت ، این ده سال میتوانست جور دیگری تمام شود ، میشد این دهه را با همه ی‌سختی هایش فقط زندگی کرد اما ما از آسمان انتخاب کرده بودیم که زجر بکشیم ، دلها ببندیم و بسوزیم ، شاهد رفتن ادم های بسیار زیادی باشیم و در جای خودمان مثل شمع اب شویم و دم نزنیم .

37

توی این سالها انگشت شمار آدم به زندگیم راه دادم این اواخر ادم هایی که پیش میومد ، مثلا اقای موج ، ما پیش اومده بود که باهم چت داشته باشیم ولی جزو اون دسته از ادما بود که هیچوقت تو چشمم نبود و بی خاصیت ترازاونی بود که حتی بخوام‌برم ببینمش تا اون شبی که ما در شهر دیگه ایی تصادفا همدیگه رو میبینیم و اون از من خوشش میاد و من از اخلاق اون خوشم میاد اما در حد همون دو روز و اون بیشتر میخواست و الانم رفت همونجایی که عرب نی انداخت ، دلم براش تنگ شده؟ به هیچ‌وجه ، فکرکن یک نفر‌بزور وارد زندگی ات بشود همه ی زندگی ات درگیر شود ، شبانه روز سرشار از توجه و محبت و مهربانی او شود ، اما او حقیر باشد ، یعنی چه ؟ یعنی ادم لب و دهنی باشد ، در واقعیت کم بگذارد ، یادش بیوفتد حرف مادرش را‌نمیتواند‌زمین بگذارد یادش افتاد فلان دختر را دوست دارد یادش امد اصلا نمیتواند بامن اینده ایی داشته باشد و این در حالی باشد که من دوماه از بهترین روزم و بهترین حالم را دو دستی تقدیم بی خاصیتی کرده بودم که تکلیفش با خودش هم معلوم نیست و برای من فقط گریه هایی بماند که دردش تا سالها از ذهنم خارج نشود ...

بله ، گاهی هیچ برنامه ایی برای در رابطه نداری و رابطه خودش می آید درون تو میرود و میبیند نه نمیتواند بماند سخت ست مسئولیت دارد امدن و رفتن دارد خرج دارد اینده میخواهد ، کار هر بچه ایی نیست ، کار هر ، بچه ایی نیست :)

36

برای من که بنده ی چارچوب و قاعده و قوانینم ، تحمل صمیمیتی که هیچ سنخیتی با من نداشته باشه کار خیلی دشواریه ، انگار لباس کس دیگری رو با همون بو و سایز و رنگ نادلخواه بردارن و تن من کنن ، تا یک جایی تو راه میایی و از یک جایی ببعد هم به راهت کمی بیشتری ادامه میدی یا دورتر بشی و ناپیدا ...

حکایت این ر‌وزای من و این طفل بنده خداست ...

35

رابطه با پسر ۱۸ ساله؟

این مرحله قفل بود ک خداروشکر اینم باز شد.

شکر.

خواندن بیشتر ...

34

اسباب کشی رنج است ، گذشتن از آدمی که دوستش داری ، رنج است ، سفر به شهری که در ان قبلا بارها رنج کشیدی ، رنج است ، معاشرت در جمع آدم هایی که یا آنقدر از تو بزرگ ترند یا آنقدر کوچیک که احساس غربت کنی هم‌رنج ست ، داشتن یک فروشگاهی که یک آدم متدین در آن وارد نشود و‌مثل آدم دهانش را ببند فضولی‌نکند دخالت نکند توهین نکند ازار ندهد هم رنج ست ، تنهایی اما از همه ی این چیز ها رنج تراست ...

ایامی که گذشت همانقدر که خندیدم بیشترش گریه کردم ، همانقدر‌که دل بستم بیشترش دل بریدم ، دیگر فقط یک ظاهری مانده و منی که سخت مشغول حفظشم ، گاهی یادم میرود گاهی برمیگردم به ذات تاریک خودم و ادم ها را همانهایی که این روی دارک من برای غیرملموس ست‌را میترسانم از‌خودم دورمیکنم و یادم میرود که احساس درد پیداکنم یادم میرود غمگین شوم...

در‌این مدتی ک گذشت یک سفر مشهد پرحادثه‌را از سر گذراندم وقتی برگشتم صاحب خانه قصد خراب کردن داشت در‌کمتراز دوماه تمام انباری ک از فروشگاه در خانه تبدیل به شلم شوربا شده بود در این دوسال کذایی را سروسامان دادم ، کارگرها امدند بابا بیشترچیزهای سنگین را خودش کمک کرد ان های تمام سبک هارا کول کردند و بردند و پنج تومن شان از جیب کبود من بابت هیچ بعلاوه پذیرایی مفصل و احترامی که لایقش نبودنداز سمت بابا دریافت کردند و سه روز خون دل خوردیم تا تمام چیزهارا بار ماشین کردیم و اوردیم انقدر اذیت شدم که تا دو هفته بعداز اتمام ان در خانه ماندم خانه ایی ک شبیه هرچه بود جز خانه، سریال های کره ایی دیدم و مثل سگ همراهشان گریه کردم انقدر گریه کردم که منتظر مرگ بودم ، مرگ اما در قالب یک سفر امد ...هیچ چیز حالم را بهتر نمیکند ، رنج سنی ادمهایی ک می ایند سمتم و دوستم دارن روز ب روز دارد پایین می اید ، ۱۵ سال ، ۱۸ سال ، در فامیل ما هیچ فرد بدرد بخوری‌برای دوست داشتن وجود ندارد ، جز همین بچه ها که بودن شان از یک جایی ببعد حالم را خراب میکند ...

در‌انتهای زندگی ام ، دلم چیزی بیشتراز یک چاق سلامتی محترمانه صمیمی میخواد چیزی بیشتر از اینهایی ک فقط تنهاییم را بیشتر ب صورتم میکوبد ، خاستگارهایم بقدری تهوع اورند که صد رحمت ب مجردی و عالم گوهش ..

فقط خودم میدانم که چه مرگم ست ک ذهنم این مزخرفات را ردیف کرده ست...

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک