آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

144

سرما مرا بلعید در یک ظهر سوزان شهریور ...

تمام تنم درد میکند...نفس هایم درد میکند ...راه رفتن برایم مشکل ...در این شیش ماه قد هزارسال زجر کشیدم ...هنوز شگفتی ها پایان ندارد....در این ۶ ماه قد هزارسال پشت فرمان نشستم ... بدنم خیلی درد میکند...کارها روی زمین مانده و چقد تهوع مرا رها نمیکند.

143

رفتم کربلا و نجف ....باورم نمیشه :)

142

تموم روزای من , شبه :)

141

وقتی کسیو دوسداری و بعدش نیست و بفهمی بدون تو خوشه

انگار که مرغای اسمون ب حالت گریه میکنن این حالت تا زمانی اعتبار داره که تو تنهایی ...

خواندن بیشتر ...

140

این روزا به م.ح فکرمیکنم که اگر بود لابد چقد خسته تر میشد ازم چقد حالش گرفته میشد از جریانات همیشه تلخ زندگیه من ...با اینکه هیچوقت هیچکدومشون خواسته خودم نبود اما اون همیشه همه چیو به اسم من تموم‌میکنه و اجازه ی عزاداری و ناراحتی نمیده و اگرم چیزی نگه بعدا تلافیشو درمیاره.

اینکه ما ادما معمولا دلبسته ی ادمایی مزخرف میشیم این مشکله...

مدت زمان زیاده زیادی میگذره...معمولا جدایی های اصلی زندگی من از عید ببعد رقم میخوره بدون اینکه بدونم و تابستون برای همیشه تموم میشن .

تسلی میدم ب خودم ک اره خدا نخواست وجودش پراز رنج بود دیگه این اواخر ما ادمای خوبی بودیم ولی دورازهم چون تاحالا به این شدت ندیده بودم یک نفر دنیاش با من صدوهشتاد درجه متفاوت باشه یعنی چی ...

دلم برای خودم توی اون روزایی ک فکرمیکردم روزای بدیه تنگ شده ...برای لحظه هایی ک گذشت اما توی گذشته بودن چ سود ؟

ادما معمولا وقتی اتیش میان جلو و هیچ رقمه بیخیال نمیشن و بعدش جوری نیست و نابود میشن ک انگار هیچوقت نبودن یعنی اینکه همه چی حتی اون تصورات خوبی ک اوایل نسبت بهشون داشتی هم اشتباه بوده....من ب این ادم و خانوادش نمیومدم به قد و قواره هم نمیخوردیم خیلی سعی کردم بفهممشون اما نشد...ادمای خسیسی بودن ادمای مذهبی در عین حال اوپنی بودن ادمای پراز رفت و امدی بودن و هنوز نفهمیدم چرا اسم دخترداییش و دختر عمش همیشه لق لقه زبونش بود در عین حال ک حسی بهشون نداشت! و من همیشه ادمی بودم ک باید مقایسه میشدم و حرص میخوردم ....

در واقع؛

وقتی ی انتخاب اشتباه تحمیلی داشته باشی یعنی ادمی که خیلییی پر قدرت میاد و جا میگیره تو زندگیت و اصرار داره ک با تو باشه و توهم ترغیب بشی و خوشت بیاد ازش و هیچ مشکلی توی رابطه بغیراز ی سری چارچوبا و قضایا و چیزای دیگه ....نداشته باشی ، با اون ادم ادامه میدی ....کنار اون ادم درگیر خوشی و ناخوشی های زیادی میشی انگار ک بخشی از وجودت میشه انگار که دلت نمیخواد دیگه نباشه نه فقط بخاطر خوبی ها و بدردبخوری هاش بخاطر خیلی چیزا اما اینا همه اش مال اولاست... یک روزی میرسه که همه چیز برعکس میشه... چون مدت زمانی گذشته و شناخت بیشتر شده و اون دو نفر میتونن انتخاب کنن ک بمونن یا اینکه ...تموم بشه

139

اصلا حوصله حرف زدن با مردم رو ندارم....در اکثرمواقع مردم بی ادب ، بد زبوه و بی شخصیت هستن ....

دلم سفر میخواد سختی شیرین میخواد...همه دارن میرن کربلا و من نمیتونم دو قدم سرجای خودم اونورتر برم حالم ب شدت بده...انگار دچار بیماری و ضعف سیار و دائمی شدم... تواناییم برای انجام اتفاقات زندگی کمه به هرکسی ک‌بگم چه وضعیتی رو دارم سپری میکنم رسما دیونه میشه ... وقتی غمگین میشم و بغض کل وجودمو میگیره باید گریه کنم تا اروم بشم.

ادامه ی زندگی توی این خونه از هر لحاظ محاله ، چون هیچی ازش نمونده پراز ویرانیه ، هرچقد زور زدم همه چی درست بشه بازم نشدبخاطر همین مجبور شدیم تو پرت جایی ک ممکن بود خونه رهن و اجاره کنیم و تن ب زندگی با همسایه های پست جدیدی بدیم.

دارم کم میارم اما این نهضت ادامه داره.

138

هرچقد بخوام وانمود کنم که خوشحالم ، بازم دروغه...

در بدترین روزای عمرم ب سر میبرم. این خونه ایی که ۲۰ مرداد اجارش کردیم همین دو سه روز پیش بزور جنگ دعوا تخلیه کرد خونه پراز کثافطه تمام شیرآلات پوسیدن گازش خرابه دیوارش سوراخن سیاهن همه چیزش نکبته و ب نسبت خونه های دیگه این منطقه گرون تر ...

حالم از همه چی بده....پراز استرسم ....از همسایه های طبقه بالایی خوشم‌نمیاد حداقل اونیکه امروز اومده بود دعوا و بی ادبی و بی شخصیتی بابت دری ک مال خودمونه و شبا دلمون خاسته قفلش کنیم و چمیدونستیم این در باید در کل شبانه روز باز باشه !

حالم از همه چی بده ....امروز رفتیم‌ نمایندگی جواب فک رهن اومده بود به سرعت رفتیم‌رهگشا اینقد معطل شدیم اخرشم چون نوبت مون مال چند روز پیش بود کار برامون انجام ندادن ...این مدت از بس با ترس رفتیم‌ و اومدیم پراز روانپریشی محض شدم .

137

پر.ی.و.د و این درد کشنده و نابود کننده

136

بگذرد این روزگار تلخ تراز زهر ...

135

برای بار نمیدونم چندم ، نیاز دارم ب تماشای فیلم غرور و تعصب.

134

مرگ امید ها اتفاق می افتد ، درست در همان لحظه ک فکرش را نمیکنی همه چیز بصورت گرده ایی سمی در هوایی ک نفس میکشی آنقدر معلق میماند و معطل میکند که بالاخره جانت را بگیرد.

روزهای تلخ بیش از آنچه فکرش را میکردم باردارم میکنند ، از یک سو دزدیده شدن پلاک و از یک سوی دیگر در ب در پیدا کردن ضامن برای وام کذایی ، از دست رفتن خانه ایی ک پول رهن ش تمام کمال پرداخت شده بود ، دستگاهایی ک فیک ازآب درامدن و شکنجه شدن پای چرا و چطور پس دادن شان ... فاش شدن هویت اصلی قاتل روزهایم ... نکبتی تمام زندگی ام ...

به مرحله ایی از زندگی رسیده ام که هیچ محرکی به حرکت درم نمی اورد ...

133

از هرچی ترسید ، دل من ، سرش اومد؛

گفتم بهتر میشه اما ، بدترش اومد ...

132

ی چیزی میخوام تعریف کنم...

ی دوستی داشتم از زمان مدرسه دختر عقده ایی بود ازش فاصله گرفتم تاجایی که قط شد ارتباط خیلی اذیتم میکرد هم مالی هم‌روانی ازاینا بود که هیچی چشمشو پر نمیکرد تو ایامی که دانشجو شدم اونم دانشجو شد در ی نقطه ی دیگه دو جای متفاوت و ما ب نحوی دوباره اوکی و دوباره هم بدش کات ..یکی از همکلاسیاش ب اسم فا.طم.ه خیلی با این صمیمی شده بود و من میدونستم ک جام خالی نخواهد ماند.

گذشت و پارسال بابای این دوست فوت کرد و نمیدونم‌چطور استوریش واسه منم اومد و منم دیدم و اه و افسوس و گریه چون واقعا میدونستم دلش خون شده ادم ضعیفی بود کلاااااا و دست ب خودکشی و این چیزاش خوب بود البته جرئت نداشت.

یکم تسلیت و همدردی و ... یشب دوستش هراسون زنگ زد که :

خواندن بیشتر ...

131

احساس کسلی و بی نشاطی دارم.

اعصاب صحبت کردن با مردم رو ندارم . هروز تقریبا دارم میرم از تش اب سیب میخرم گاهی اوقات بدل نجفی میارتش برام گاهی خودم میرم ...حس میکنم دیگه دارم گند سیب خریدنو درمیارم ولی ن+ بخاطر اگزمای صورتش باید بخوره ...

فردا میریم بانک در تکمله ی جریانات وام‌.

امشب تصمیم داریم شبونه دوراز چش پلیس محترم ی سری خرت و پرتارو منتقل کنیم خونه مامان اینا ...

مستاجر اون خونه بیابونی هم تخلیه نکرده هنوز و حسابی دارم دق میکنم و از طرفی از رفت و امد زیادی با اسنپ دارم بالا میارم.

امروز اینقد گیج بودم که حتی کارتا و کیف پول هم نیوردم ی مقدار نقدی فقط داشتیم و همونم تموم ‌.

عصر ک از خواب پاشدم حس کردم بی نهایت له بدنم اینقد ک انگاری انفولانزا گرفتم ولی خب همش از خستگیه روح و بیخوابی های دیشب....

130

از اسنپ متنفرم نه فقط بحث مالیش اون بعد روانیش رو بدم میادبا اینکه بابا همیشه برعکس ما بوده و بهترین ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گزینه همیشه اسنپ و آژانس و تاکسی بوده واسش و من حاضرم با ماشین خودم سوار رشته کوهای قاف هم بشم و برم بار تحویل بگیرم یا هرچیز دیگری‌...

توی سال جدید این دومین باریه ک ماشین میمونه وردل خیابون بارقبلی هرکاری ک میکردیم سوویچ دور نمیخورد و عجیبیش اینه که هیچکس نتونس ی دلیل منطقی واسه این اتفاق بیاره و همه پاس مون میداد ب یکی دیگه و بماند که بعداز یک هفته خودش خوب شد بدون هیچ دستکاری ....و حالا با وجود بی پلاکی ماشین و احتمال توقیف شدنش همه چی خیلی زجراور تره .

اقای ع ، جمعه میرسه و وسایلای ما هنوز توی خونشه اونقدری هم نیست که وانت خبر کنیم ی مقدار لباس و خوراکیه که با ماشین خودمون هم میتونستیم ببریم :(

امروز همش صبح کلانتری بودیم دنبال کاغذبازیای اداری ثبت پلاک جدید و حالا وارد مرحله ی گانگستری شدیم چون باید بریم از همسایه ها بپرسیم کی دوربینش فیلم ضبط کرده :(

129

دیروز پلاک عقب و جلو ماشین رو دزدیدن...

حالا هفت روز نباید بهش دست بزنیم.

توی این روزایی ک فقط خدا میدونه چقد محتاج ماشینیم :)

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک