شکر میون کلام و گریه هام ی چیزی رو دلم خواست تعریف کنم
فارغ از تمام تمام تمام اتفاقات این روزها و چیزاییکباعثگریه هامن
فکرکن ده سال پیش شایدمبیشتر اون زمان ک اینستا اومده بود تازه ، ی پسره بود قیافه کیوتی داشت کپشنای جالبی مینوشت ، دوستش داشتم اینقد ک خواهرم هنوز یادشه اینو و اسمشو رسمشو ، فکرکن چقد عجیبه این علاقه ، علاقه ایی ک بی منت باشه بی ابراز باشه ، طرف حتی ندونه تو وجود داری ، فکرکن امشب اعتراف کردم ، چقد عصبیم از دست خودم ، حسمیکنم دارم منت میزارم بابت چیزی ک خوشایند دلخودمبوده ، تمام دلخوریامو کاسه هامو کوزه هامو امشب سر این بینوا خورد کردم ورفتم ، پشیمونم، بعضیحرفا وقتی بزبون میان بو گند میگیرن ، چیزایی ک تو این سالا باهاشون حالم خوب بود رو تر زدم ، بهش گفتم برای من مثل ی کتابه ک ورق بزنم و برای تواون کتاب خالیه ، سفیده ، ک چی؟ اگر میشناخت ک چی؟ اگه کسی بودم کیادش بود ک چی تر ؟ امشب حال کسی ک خیلی دوستش دارم رو گرفتم ، خودمماینور زخم دلم و شب سنگینی ک داشتم پاره شد و زار زار گریه ، درستنمیشم
اینروزا دست ب طلا میزنم ، تبدیل ب گوه میشه
همه رو دارم از دورخودم پرتمیکنم
چون هیچوقت کسیک باب دلمبوده منو ندیده دیده باشه همنخواسته ، خواسته باشه همبرام نجنگیده ، من تو لیست بلند بالای دنیا توقسمت ارشیوم ، هرچقد دست و پا میزنم دیده نمیشم شنیده نمیشم ، هیچوقت قرار نیست از ارشیو در بیام ، زندگیمنم اینطور مقدر شده بود ، نوشته های اولوبلاگ بیشتر اشکمو درمیاره وقتی دورنمای اینده یخودم رو ترسیمکردم، درسته ب خیلیاش رسیدم حتی خیلی بیشتر وبهتر اما دردا عوضنشدن ، چیزی ک ده سال پیش پونزده سال پیش بیست سیسال پیش اشک منو دراورد الانم درمیاره ، کسی اون سالا باعث درد بابا شده بود الانمشده ، وضعیتی ک از مامان خراب بود الان خراب تر شده ، اره درسته خیلیچیزا عوض شده ، مثلا ما سه تا دیگ هیچکدومموه بچه نیستیم ، بزرگشدیم، موهامونکمیزیادیسفید شده ،ً امشب بابا دلش خوش چیزی از من شد ک دلم سوخت ، من نمیتونم برم ازاین خانواده از این وضعیت ، حق با اقا پلیسه بود ، من زیادی عجیبم ، نخواستم یا نتونستم باهاش کناربیام ، تمومش کردم ، درست مثل الان و این رفیق غریب چندین ساله ی اینستاگرامی محبوبم ، من از تمومکردن میترسم ، هیچوقت عادینمیشه ، عادیم نشد ، گریه ، گریه ، گریه ی عمیق ....
person
Lea
schedule
شنبه ۱۵ دی ۱۴۰۳
5:22
chat