آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

57

امشب ساعت ۷ همدیگرو دیدیم ، توی پارک ۶ ساعت حرف زدیم ، سرما بی نهایت بود، گرمای صحبت بیشترازهرچیز، راه رفتیم ، چای و کاپوچینوی‌گرم و‌رانی تگری و‌کیک خوردیم و حرف زدیم ، حرف زدیم ، حرف‌زدیم و این عطش آشنایی فروکش نکرد ...

از‌ی‌گل‌فروش‌سیار‌یه شاخه گل رز‌قرمز خرید و بهم داد...

همه چیز ساده بی ادا ، حتی میتونم بگم عجیب غریب و قابل شکایت و غرغر...اما زیبا .. قابل لمس...

نمیدونم چی میشه ، فقط میدونم نبودنش غم انگیزه ، بودنش سخت ...

56

پنج‌شنبه ۱۳ دی ماه هزاروچهارصدوسه ساعت شیش بعدازظهر سرنوشت من تغییر کرد ....

55

حالم اینقدری بده ک دلم میخواد برم ازاینجا برم مشهد برم ی جای دور گم بشم ندونم کجام اون لحظه ایی ک از تمام غصه ها فکرها رها بشم ...

54

شکر میون کلام و گریه هام ی چیزی رو دلم خواست تعریف کنم

فارغ از تمام تمام تمام اتفاقات این روزها و چیزایی‌ک‌باعث‌گریه هامن

فکرکن ده سال پیش شایدم‌بیشتر اون زمان ک اینستا اومده بود تازه ، ی پسره بود قیافه کیوتی داشت کپشنای جالبی مینوشت ، دوستش داشتم‌ اینقد ک خواهرم هنوز یادشه اینو و اسمشو رسمشو ، فکرکن چقد عجیبه این علاقه ، علاقه ایی ک بی منت باشه بی ابراز باشه ، طرف حتی ندونه تو وجود داری ، فکرکن امشب اعتراف کردم ، چقد عصبیم از دست خودم ، حس‌میکنم دارم منت میزارم بابت چیزی ک خوشایند دل‌خودم‌بوده ، تمام دلخوریامو کاسه هامو کوزه هامو امشب سر این بینوا خورد کردم و‌رفتم ، پشیمونم‌، بعضی‌‌حرفا وقتی ب‌‌زبون میان بو گند میگیرن ، چیزایی ک‌ تو این سالا باهاشون حالم خوب بود رو تر زدم ، بهش گفتم برای من مثل ی کتابه ک ورق بزنم و برای تو‌اون کتاب خالیه ، سفیده ، ک چی؟ اگر میشناخت ک چی؟ اگه کسی بودم ک‌یادش بود ک چی تر ؟ امشب حال کسی ک خیلی دوستش دارم رو گرفتم ، خودمم‌اینور زخم دلم و شب سنگینی ک داشتم پاره شد و زار زار گریه ، درست‌نمیشم

این‌روزا دست ب طلا میزنم ، تبدیل ب گوه میشه

همه رو دارم از دور‌خودم پرت‌میکنم

چون هیچوقت کسی‌ک باب دلم‌بوده منو ندیده دیده باشه هم‌نخواسته ، خواسته باشه هم‌برام نجنگیده ، من تو لیست بلند بالای دنیا تو‌قسمت ارشیوم ، هرچقد دست و پا میزنم دیده نمیشم شنیده نمیشم ، هیچوقت قرار نیست از ارشیو در بیام ، زندگی‌منم اینطور مقدر شده بود ، نوشته های اول‌وبلاگ بیشتر اشکمو درمیاره وقتی دور‌نمای اینده ی‌خودم رو ترسیم‌کردم‌، درسته ب خیلیاش رسیدم حتی خیلی بیشتر و‌بهتر اما دردا عوض‌نشدن ، چیزی ک ده سال پیش پونزده سال پیش بیست سی‌سال پیش اشک منو دراورد الانم درمیاره ، کسی اون سالا باعث درد بابا شده بود الانم‌شده ، وضعیتی ک از مامان خراب بود الان خراب تر شده ، اره درسته خیلی‌چیزا عوض شده ، مثلا ما سه تا دیگ هیچکدومموه بچه نیستیم ، بزرگ‌شدیم‌، موهامون‌کمی‌زیادی‌سفید شده ،ً امشب بابا دلش خوش چیزی از من شد ک دلم سوخت ، من نمیتونم برم ازاین خانواده از این وضعیت ، حق با اقا پلیسه بود ، من زیادی عجیبم ، نخواستم یا نتونستم باهاش کنار‌بیام ، تمومش کردم ، درست مثل الان و این رفیق غریب چندین ساله ی اینستاگرامی محبوبم ، من از تموم‌کردن میترسم ، هیچوقت عادی‌نمیشه ، عادیم نشد ، گریه ، گریه ، گریه ی عمیق ....

53

فکرمیکنم باید ویس ضبط کنم بزارم اینجا

کلمات جوابگو نیستن :)

52

ساعت پنج‌صبحه ‌و دو سه ساعته عمیق گریه‌میکنم

چرا؟

میتونم ساعت ها دلیل بیارم ، حرف‌‌بزنم‌‌، بنویسم

اون‌ادمی‌ک ۱۰ٌسال پیش این‌وبلاگو ساخت انگار مرده تو همون سالا و من نمیدونم‌باید با اینجا چکارکنم‌نمیدونم چطور باید از روزهای غمگینم ، شادم ، بنویسم ، نمیدونم

فقط اینکه از تمام سالایی ک دی ماهش ، غمگین بودم ، شکسته و ترسیده و فلان بودم ، این دی ماه و‌دی ماهای بعدی غمگین ترین و‌شکسته ترین‌و‌ترسیده ترین‌خواهم‌بود.

51

از حوادث دی ماه کی بیام بنویسم ؟....

50

این ۴۸ ساعت اخر منتهی به تحویل سن رو ک سپری کردم پر بودم از حالات عجیب و متناقض ، یکم سرحال و پر شور و دنس ، یکم منزوی و گوشه ی عزلت و گریه ... بالاخره تمام شد ، مثل هرسال که میاد و میگذره ، مثل امپولی ک درد داره باید تحمل کنی ، بزرگتر شدن هم همینطوره ، چیزی به تحویل دهه بیست ب جوونترها نمونده و من هنوز نتونستم نیمه ی خودم رو پیدا کنم ، بلکه همون هایی ک بدست اورده بودم رو هم از دست دادم بعضا خودم ترجیح دادم بعضا خودشون اونقد تخم نداشتن برای بدست اوردن ، هرکس یجوریه و برای من فقط ادم هایی میان که دچار سندروم پرنسس هستن و مرد شون خودم میشم و این منو خیلی خسته کرده ، از نقش عاقل فهمیده بودنه خستم ، از تذکر و شماتت و خودزنی و خودخوری خستم ، تمام این سالهای جوانی به هیچ و پوچ گذشت ، به تباهی گذشت به غصه و رنج و تجربه های سخت گذشت ، کی فکرشو میکرد من ، اخرین فرزند این خانواده ک هنوز لفظ این بچه! رومه بشم ۲۸ سال ... برای منی ک همیشه و همه جا کم سن بودنم بچه بودنم کمتر بودنم دلیل فشرده شدن دندونام روی هم بود و هیچکس ب تخمش حسابم نمیکرد حالا همه چیز برعکس شده ، تو سالهایی ک گذشت من عملا هیچ دستاورد چشمگیری بغیراز تلاش برای بقا نداشتم ، همسری نداشتم ، هیچ رابطه ی دوام داری نداشتم ، همیشه ی همیشه ی چشمم خون بوده و ی دلم خون تر ، هعی امان ... بازم زخم این دل باز شد ...

غصه ایی ندارم از مجرد موندن ، راه واسه رفتن زیاد هست ، آدمشم تا دلت بخواد ریخته ، نمونش اقای ایکس و وای و فلان ک منتظرن لب تر کنی ، اما اونیکه من میخوام نیستن ، در واقع هر وقت ب این فکر رسیدم ک اره این همونیه ک من میخوام بزرگوار انچنان میرینه ب همه چی ک اون فکر تو ذهنم کپک میزنه ، فرار میکنم ....

کلی ارزو دارم ، اما هیچ ارزویی ندارم

دلم‌میخواد خونه بخرم ، از مستاجری خستم ، خیلی خستم و ترسیده و بی تحمل ... من ادم خونه مستاجری نیستم ، دارم دق میکنم ، بعدازاین خونه همه چی سخت میشه ... خدایا ارزوی کیک و شمع فوت نکرده ی امشب من رو خونه دار شدن همه مستاجرا قرار بده ، اگرم دوسداشتی یه همسر خوب هم بده🩵

49

سلام به بیست و هشت سالگی :)

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک