آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

82

کلاس خط مجازی ک اسم‌نوشتم رسما منحل شد اصلا تمرکز ندارم.

وضعیت رانندگیم تو‌مرحله خوف و رجاست و باید عادت کنم تا بگذره تا بهتر بشه.

امروز صبح داشتم ب دردودلای دوست آ .(فاطمه.ن ج) گوش میکردم و فهمیدم بدبخت تراز منم هست...درگیر ی رابطه ی‌ چهارساله و اشتیاقی که به تاریکی داره میرسه ...

سمت هرکسی ک میرم دستشو بگیرم و کمکش کنم دستمو پس میزنه و یهو ابرقدرت میشه البته تو خیال خودش و البته بازگشت همه به سوی واقعیت هست...من ب این دختر گفتم ک مشکلت قابل حله اما اینقدر باید هزینه کنی و اگر خودم بودم قطعا کل‌زندگیم رو آتیش میزدم تا اون پول رو جور‌کنم و مشکلات حل بشه و کنار ادم دلخواهم‌زندگی کنم...

یا مثل علی ک درگیر بیماریه روانیه...و خواستم کمکش کنم و نخاست...

یا مثل ادم معلق فعلی زندگیم که بخاطر سلامتیش و حالش و آینده اش از جونم و مالم مایه گذاشتم و به راحتی زندگیشو‌میکنه بدون اینکه بدونه باید قرضشو پس بده.

با ادمای عجیبی توی این دنیا هستم...ادمایی ک دوستشون دارم ولی درک شون‌نمیکنم...سخته رنجیدن از کسی که دوستش داری...

همسره اون شیاده دروغگوی طب هم منو بلاک کرد...شاید دلش میخواد جهنم کنارهمدیگه باشن و اینجوری‌خوشحالتره.

همیشه گفتم و الانم میگم مال سه برابر بیشتر هم حتی برمیگرده جبران میشه اما حقی ک تا قیامت رو‌گردن ی عده سنگینی میکنه خیلی وحشتناکه ... خیلی وحشتناک...مخصوصا مالی ک در ازای دروغ خرج شده باشه یا مالی ک در ازای ازاد شدن تو از گرفتاری...

امیدوارم هیچوقت همچین ادمی نشم .

 

81

توی حال استرسی هستم...مشغول جدا شدن و رها شدن از اسم و سایه ی کسی...وابستگی و عادت عمیق ترین کلماتی هستن که میتونم برای این حالتم توصیف کنم. نمیتونم اسمش رو شکست بزارم اما دلم میگه همینطوره. شاید اگر توی دوران تاریخی قرن های سابق زندگی میکردم یکی از بزرگترین قماربازهای به نام بودم...البته قماربازی که به باختن شهره بود...

من هیچی کم نزاشتم برای آدمای زندگیم...از خودم احساسم جونم شرافتم و وقتم و پولم و‌....هزاران چیزه دیگه صرف کردم...تا خوشحال باشن تا راضی باشن و تا که احساس مفید بودن پیدا کنم.

هیچی نمونده برام و این غم انگیزه...بهترین ادمای زندگیم الان غریبه ترین ادمای زندگیمن...

الان تو این مرحله از زندگی باید صبر کنم ببینم‌چی‌میشه...

ایا فلانی برمیگرده؟ و اگر برگرده چه رفتاری با من داره و اگر برگرده من چه رفتاری باید باهاش داشته باشم...بدهی و قرض ها چی میشن...حس میکنم اینجای زندگی خیلی دردم گرفته...اینکه هم ضربه احساسی بخوری و هم مالی ...و ندونی باید چکارکنی...

فکرمیکنم بهترین کار صبر کردنه و چقد من ناتوانم.

80

این روزآ حرف زدن خیلی حالمو بهتراز نوشتن میکنه...دیگه اون جادوی سابق رو ندارم شاید چون نمیدونم چی بگم...از ادمایی بگم که به زندگیم میارم و پشیمون میشم و ادمایی ک تو بهترین حالات رهاشون میکنم و کنارشون میزارم و بعد مثل دخترهای ۱۵ ساله مدام همه جا سرک میکشم ...حرفی...پیامی.... 

اما هیچی نیست .

این بازی ها شاید موقتن همه چیز رو برام اروم تر کنه اما درمان نه.

نمیتونم حضور ادمای موقت رو تو زندگیم تاب بیارم...شاید حق با گریت ریست بود که گفت نمیتونم ...و رفت...شاید منم شبیه ادمایی میشم که ترکم میکنن...

این روزآ انگار روح کاف در من جریان داره...ب جای من حرف میزنه...رفتار‌میکنه...تصمیم میگیره ...

و انتقام میگیره.

ادمای کمی هستن که بتونی کنارشون همونجوری ک هستی وانمود کنی هستی و فکرمیکنم نیاز ب کسی دارم که خودم رو ببینه...نه حتی عیب هام نه حتی خوبی هام نه حتی کمبود هام نه حتی اخلاقم...نیاز دارم که چالش برانگیز باشه و تازه باشه...

من از رکود خوشم نمیاد...رکود مثل آفت میمونه توی‌رابطه...

رابطه ایی ک سرانجامی نخواهد داشت...

شاید بخاطر همین فرار میکنم ...بخاطر اینکه قرائنم کنارهم سازشون نمیاد و بوی فاجعه به مشامم میرسه.

خیلی مشتاقم هنوز برای شناخت ادم های جدید...انگار که همین رو دارم فقط اما از شکست ها متزلزم.

دارم پیر میشم خیلی زود و به سرعت و همه ی این شور ها تمام خواهد شد و دایره ی انتخاب ادم ها خیلی محدود از چیزی ک فکرشو کنیم.

79

زندگی این روزها شبیه باده . نمیتونم توصیفش کنم چون قابل دیدن نیست نمیتونم مزه اشو بگم چون در عین حال که طعم نداره پراز مزه های شگفت انگیزه.

این‌روزا مدام در جریانم . فرصتی برای کدر شدن نیست اما از درون موریانه ها شروع به خوردنم کردن.

نمیتونم بنویسم...نمیتونم‌خوب‌فکرکنم...نمیتونم درست تصمیم‌ بگیرم...شاید دنبال ی ثبات میکردم دنبال چیزی‌که واقعا مال من باشه و تموم نشه و نره و بمونه...

شایدهم میترسم از موندن و تموم نشدن ....

رانندگی ی عقده بود که گذاشته بودم گوشه ی ذهنم برای لحظه هایی ک هیچ چیزی برای امید داشتن نیست میرفتم و تکونش میدادم و فکر میکردم خیال میکردم و خودمو با ادمای زیادی مقایسه میکردم و حرص میخورم و مدام ب خودم میگفتم‌که از مدت ها قبل باید اتفاق‌میوفتاد و حالا من توی خیالاتم و مقایسه م با ادمایی که توی دستشون داشتن‌....

و حالا مدت زمان کوتاهیه ک به ناچار به این شوق کوچک زندگی رسیدم...هربار ک میشینم و روشن میکنم ذهنم خالی میشه از هرچیزی انگار ک دلم نمیخاست توی این روزآ با این حس و حال اتفاق بیفته ...

حالا تنها طعم خوش زندگیم به اجرا رسید...‌‌‌چییزی که خودم همیشه میخواستم و از الان دلم برای روزایی ک این روزارو فراموش‌میکنم غمگینه و نیاز دارم به خوب نبودن...به عالی نبودن....

به اینکه وقتی ادما کنارم میشینن بدونن من عالی نیستم هنوز و شاید هنوز بتونم‌رویا بسازم ک بهترین میشم که همه چیز عالی میشه و کمتر‌فحش میخورم‌ و سرزنش میشم .

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک