آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

369

زمانش که برسه همه چیو مینویسم ....

366

این روزهای عجیب و پر استرس....

365

فاتحه ی همه ی حسهای خوب

از من کوچیکتره :)

تمام.

363

امشب پشت پا زدم به اینستا و پناه اوردم به اینجا که یکم بنویسم..

خیلی ذهنم آشفته اس و بدترهم داره میشه

منم که وقتی هول میکنم رسما به همه چی گندمیزنم

خواندن بیشتر ...

362

تبدیل به یه ادم گیج شدم

جدی جدی مغزم اسیب دیده فکنم

باز دوباره دور خودمو شلوغ کردم

ادم گاهی حواسش نیست چقد الکی الکی پناه میبره به یه پوچی ها...

361

دلم میخواست حسین هم منو دوسداشته باشه ، دلم میخواست این پسر خوشتیپ و مودب و ارومی که همراه داداشم میاد مغازه همونی باشه ک فکرشو میکنم ، تو دلم ارزو میکردم این یبار همونجوری بشه ک من میخوام...

خواندن بیشتر ...

360

زدم به بیعاری ، به بیخیالی محض ، دلم از خودم پره ، این منم واقعا یا اونیکه بهش میگم فیک ، هنوز اون فیک ک بیشتر منم تا این مصیبت...

359

کی بلیط مشهد شد ۲ تومن!

یعنی هنوز پیاده برم کمتر میسوزم...

دارم دق میکنم

دارم شدیدا دق میکنم

دلم میخواست همین امشب میرفتم

دلم میخواد تو صحن پرسرمای حرم بشینم و چاووشی گوش بدم و عر بزنم...

358

تبدیل شدم به همون گوهی که قبلا بودم.

357

هر‌لحظه به شدت کلافگیم اضافه میشه ، نه میتونم درموردش بنویسم نه تحمل کنم و نه قورتش بدم...

باز زندگیم برگشته سر روال احمق سابق ، روزایی ک سخت شب میشد...

356

فردوس کاویانی به رحمت خدا رفت و بی نهایت دلم گرفت ، روحش در ارامش .

355

تا زمانی که فکرای توی سرم اروم‌نگیره خواب شب ب من حرومه

یک طرف مغزم درگیر تصادف

یک طرفش درگیر بدهی ها و کسری های سر ب فلک کشیده

یک طرف عظیمش درگیر وضعیت خواهرمه که بیماری اسیرش کرده

یک طرف درگیر کارای فروشگاهه و گند نزدن و همیشه روی هشیاری بودنه!

یک طرفم درگیر حسین ... احساس میکنم باید درموردش دیگه فکرنکنم...

354

من ادم خیلی بداخلاقی ام ولی ظاهرساز خوبی ام.

353

همه چی درهم تنیده ، درد به مغز استخون رسیده ، فقط گریه آرومم میکنه.

352

H به استوری ماشین مشابه ایی ک امشب تو راه خونه گذاشته بودم ری اکشن خنده فرستاد ، البته ی گیف گنده ی گریه گذاشته بودم ، یکی دیگه از دوستام ی دختره ی شمالیه اونم دید خندید ، موضع من در برابر همشون گریه اس ، گررررررریه

351

بعد از تصادف وقتی همه رفتن پی کارشون ، تمام مسیر خون گریه کردم ، خون ...

چیه این دل آدم ...

350

وقتی یه چیزی رو از دست میدی اولش داغی نمیفهمی انگار که شدت شوک تمام مغزتو گرم کنه و نتونی بفهمی چخبرشده و بعدش رفته رفته درد تمام وجودتو میگیره ، با کوچیک ترین تلنگر خورد میشی ....

349

آدم واقعا موجود چندش آوریه مگه اینکه خلافش ثابت بشه .

348

از بعداز تصادف ماشین قشنگم خوابیده گوشه نمایندگی داره خاک و آفتاب میخوره ، یه چشمم اشکه ی چشمم کاسه ی خون، چقد این بچه چشم خورد چقد حواسمونو دادیم جایی نماله جایی نکوبه ، اخرش یه از خدابیخبر مست و بی سرپایی پیدا بشه با ۲۰۰ تا سرعت بکوبه بهش و یکی پیدا نشه بکوبه دهنش ، حیف ، حیف که اون روز نذاشتن درست حسابی مادرشو به عزاش بنشونم‌ حیف که بخاطر بابا دندون رو جیگر ذغالم گذشتم و تحمل کردم ....

خواندن بیشتر ...

347

امروز صبح رو‌نتونستم‌ برم سرکار چون دیشب تا صبح بیدار بودم ، عوضش عصر از خجالت کارا دراومدم و حسابی گرد و خاک‌کردم ، اومدم بالا افتادم ، یه ابلهی برام کامنت گذاشته کلی خندیدم به پیامش گفتم بزارم شمام بخونید به منگلیش بخندید ، اینقد بی ارزشه ک حال ندارم اسکرینشو‌بزارم:

خوبه والا
اونوقت من بودم دیروز میگفتم دیگه حالم از دنیا بهم میخوره😂
هر روز به خوشی و خنده ای. با هر پسری بخوای امکانشو داری که بگی بخندی.
اداهاتو میاری اینجا.

جواب : بابا تو چقد بدبختی چقد حقیر و داغونی که ته خوشی و‌ خوش‌گذرونی رو با گفتن و خندیدن با پسرآ میدونی ، واقعا تاسف خوردم به این حجم عقده ای بودنت ، بله من تو محیط کار و زندگیم ادم سرشناسی ام ملت برای چندثانیه مکالمه و یه جواب شنیدن از من خودشونو جر میدن تا یه ذره بهشون توجه نشون بدم ، بعدشم از خوشحالی ملق میزنن ، حرف میزنم میخندم با هرکسی صلاح بدونم و ضرورتی داشته باشه درغیراینصورت خوشگذرونی با مذکرین باشه برای شمایی که مطالب روزمره ی عتیقه ی منو میخونی و‌میسوزی! یعنی ببین تو‌دیگه چقد بدبختی:))))))

346

امشب داداشم و دوستش اقای H اومدن ، شب جالبی بود ، خوش گذشت و کلی خندیدیم.

345

دیشب اومد فالوم کرد!

#H

344

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود ...

روزا سرخودمو با هزارویک مکافات گرم میکنم تا خون توی رگ هام حرکت کنه تا قوی باشم بتونم بیرون از خونه توی محیط کار طاقت بیارم ، حتی با وجود خنجری از غم که توی پهلومه ، اما شبا ، شب موعد اشکه ، موعد بیتابی و عزای لحظه های شیرین زندگی که به تلخی زهر سپری میشن ، حسرت ثانیه هایی که میتونن بدون رنج و درد بگذرن ، دلم میخواد جیغ بزنم ، دلم میخواد فریاد کنم ، بالاخره صدام به جایی میرسه ، بالاخره این بیماری از خواهرم دست برمیداره و رهاش میکنه ، بالاخره ی روز این رنج دائمی تموم میشه ، یعنی زنده ام که اون روز ببینم؟

343

میخام دنیا رو بالا بیارم ...

342

دیروز عصر یه ماشینه باسرعت نور اومد کوبید پشت ماشینو نابود کرد و مارو بدبخت ‌و بیچاره ... جوری زد ک ماشین از کنترل خارج شد ...

توانایی حرف زدن ندارم ، حالم خوب نیست ، دیشب تاصبح زجرکشیدیم پای دردای ن و درست نخوابیدیم ، سرم داغه و احتمالا بالا بیارم ، ن و بابا رفتن برا کارای بیمه ‌و فلان .

340

از پنج شنبه صبح به اینور نحسی برداشته کل زندگیمونو ، هرچیم صدقه‌ بده قربونی کن قران پخش کن ذکر نماز ، نمیگم هیچ فایده نداره ، داره‌منتها کلیات حالم نحسه ، سر و تهمو تکون بدن ازش گوه تراواش میکنه چیز خوبی درنمیاد، امروزم که یعنی خیر سرم جمعه ی مبارکم بود که ب مزخرف ترین شکل ممکن سپری‌شد ، اون از اون ابگوشت قلم فوق‌بدمزه ی مامان ک ظهرمو‌ساخت اینم‌‌پیتزای تلخ سوخته ی بدمزه ی‌ شبم که شبمو نورانی کرد!

گاهی‌وقتا سایه ی سنگین‌قمر‌در‌عقرب بدجوری‌میوفته روت ، هی تقلا میکنی خودتو میکشی بیرون باز پیدات میکنه میاد میوفته سرت...

پ.ن: بخیر گذشتنه دو فقره تصادف وحشتناک + صبحی‌ که ماشین بیخودی گازخورد کوبید به لبه ی‌حیاط و نابود شد از جمله حوادث گهربار این‌دو‌روز‌شیرین‌بود.

پ.ن۲: موش لونه کرده تو کابینت گمونم تا الان‌کل ته مونده ی سیفون و‌دم دستگاه اب تصفیه کن جویده ، کمرم شکست از بس این دو هفته سه هفته تو حموم ظرف شستم ، قدم‌برید‌، مخصوصا امشب که همه چی‌نحس اندر نحس

پ.ن۳: بلوای در مغازه‌ی‌دوست بابارو از قلم انداختم که ا‌ونم از برکات صبح پنج‌شنبه ایی بود ک گذشت و نزدیک بود بابا چاقو بخوره بیخود و بی‌جهت.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک