lovely life2
امشب پشت پا زدم به اینستا و پناه اوردم به اینجا که یکم بنویسم..
خیلی ذهنم آشفته اس و بدترهم داره میشه
منم که وقتی هول میکنم رسما به همه چی گندمیزنم
تبدیل به یه ادم گیج شدم
جدی جدی مغزم اسیب دیده فکنم
باز دوباره دور خودمو شلوغ کردم
ادم گاهی حواسش نیست چقد الکی الکی پناه میبره به یه پوچی ها...
دلم میخواست حسین هم منو دوسداشته باشه ، دلم میخواست این پسر خوشتیپ و مودب و ارومی که همراه داداشم میاد مغازه همونی باشه ک فکرشو میکنم ، تو دلم ارزو میکردم این یبار همونجوری بشه ک من میخوام...
زدم به بیعاری ، به بیخیالی محض ، دلم از خودم پره ، این منم واقعا یا اونیکه بهش میگم فیک ، هنوز اون فیک ک بیشتر منم تا این مصیبت...
کی بلیط مشهد شد ۲ تومن!
یعنی هنوز پیاده برم کمتر میسوزم...
دارم دق میکنم
دارم شدیدا دق میکنم
دلم میخواست همین امشب میرفتم
دلم میخواد تو صحن پرسرمای حرم بشینم و چاووشی گوش بدم و عر بزنم...
هرلحظه به شدت کلافگیم اضافه میشه ، نه میتونم درموردش بنویسم نه تحمل کنم و نه قورتش بدم...
باز زندگیم برگشته سر روال احمق سابق ، روزایی ک سخت شب میشد...
فردوس کاویانی به رحمت خدا رفت و بی نهایت دلم گرفت ، روحش در ارامش .
تا زمانی که فکرای توی سرم ارومنگیره خواب شب ب من حرومه
یک طرف مغزم درگیر تصادف
یک طرفش درگیر بدهی ها و کسری های سر ب فلک کشیده
یک طرف عظیمش درگیر وضعیت خواهرمه که بیماری اسیرش کرده
یک طرف درگیر کارای فروشگاهه و گند نزدن و همیشه روی هشیاری بودنه!
یک طرفم درگیر حسین ... احساس میکنم باید درموردش دیگه فکرنکنم...
همه چی درهم تنیده ، درد به مغز استخون رسیده ، فقط گریه آرومم میکنه.
H به استوری ماشین مشابه ایی ک امشب تو راه خونه گذاشته بودم ری اکشن خنده فرستاد ، البته ی گیف گنده ی گریه گذاشته بودم ، یکی دیگه از دوستام ی دختره ی شمالیه اونم دید خندید ، موضع من در برابر همشون گریه اس ، گررررررریه
بعد از تصادف وقتی همه رفتن پی کارشون ، تمام مسیر خون گریه کردم ، خون ...
چیه این دل آدم ...
وقتی یه چیزی رو از دست میدی اولش داغی نمیفهمی انگار که شدت شوک تمام مغزتو گرم کنه و نتونی بفهمی چخبرشده و بعدش رفته رفته درد تمام وجودتو میگیره ، با کوچیک ترین تلنگر خورد میشی ....
آدم واقعا موجود چندش آوریه مگه اینکه خلافش ثابت بشه .
از بعداز تصادف ماشین قشنگم خوابیده گوشه نمایندگی داره خاک و آفتاب میخوره ، یه چشمم اشکه ی چشمم کاسه ی خون، چقد این بچه چشم خورد چقد حواسمونو دادیم جایی نماله جایی نکوبه ، اخرش یه از خدابیخبر مست و بی سرپایی پیدا بشه با ۲۰۰ تا سرعت بکوبه بهش و یکی پیدا نشه بکوبه دهنش ، حیف ، حیف که اون روز نذاشتن درست حسابی مادرشو به عزاش بنشونم حیف که بخاطر بابا دندون رو جیگر ذغالم گذشتم و تحمل کردم ....
امروز صبح رونتونستم برم سرکار چون دیشب تا صبح بیدار بودم ، عوضش عصر از خجالت کارا دراومدم و حسابی گرد و خاککردم ، اومدم بالا افتادم ، یه ابلهی برام کامنت گذاشته کلی خندیدم به پیامش گفتم بزارم شمام بخونید به منگلیش بخندید ، اینقد بی ارزشه ک حال ندارم اسکرینشوبزارم:
خوبه والا
اونوقت من بودم دیروز میگفتم دیگه حالم از دنیا بهم میخوره😂
هر روز به خوشی و خنده ای. با هر پسری بخوای امکانشو داری که بگی بخندی.
اداهاتو میاری اینجا.
جواب : بابا تو چقد بدبختی چقد حقیر و داغونی که ته خوشی و خوشگذرونی رو با گفتن و خندیدن با پسرآ میدونی ، واقعا تاسف خوردم به این حجم عقده ای بودنت ، بله من تو محیط کار و زندگیم ادم سرشناسی ام ملت برای چندثانیه مکالمه و یه جواب شنیدن از من خودشونو جر میدن تا یه ذره بهشون توجه نشون بدم ، بعدشم از خوشحالی ملق میزنن ، حرف میزنم میخندم با هرکسی صلاح بدونم و ضرورتی داشته باشه درغیراینصورت خوشگذرونی با مذکرین باشه برای شمایی که مطالب روزمره ی عتیقه ی منو میخونی ومیسوزی! یعنی ببین تودیگه چقد بدبختی:))))))
امشب داداشم و دوستش اقای H اومدن ، شب جالبی بود ، خوش گذشت و کلی خندیدیم.
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود ...
روزا سرخودمو با هزارویک مکافات گرم میکنم تا خون توی رگ هام حرکت کنه تا قوی باشم بتونم بیرون از خونه توی محیط کار طاقت بیارم ، حتی با وجود خنجری از غم که توی پهلومه ، اما شبا ، شب موعد اشکه ، موعد بیتابی و عزای لحظه های شیرین زندگی که به تلخی زهر سپری میشن ، حسرت ثانیه هایی که میتونن بدون رنج و درد بگذرن ، دلم میخواد جیغ بزنم ، دلم میخواد فریاد کنم ، بالاخره صدام به جایی میرسه ، بالاخره این بیماری از خواهرم دست برمیداره و رهاش میکنه ، بالاخره ی روز این رنج دائمی تموم میشه ، یعنی زنده ام که اون روز ببینم؟
دیروز عصر یه ماشینه باسرعت نور اومد کوبید پشت ماشینو نابود کرد و مارو بدبخت و بیچاره ... جوری زد ک ماشین از کنترل خارج شد ...
توانایی حرف زدن ندارم ، حالم خوب نیست ، دیشب تاصبح زجرکشیدیم پای دردای ن و درست نخوابیدیم ، سرم داغه و احتمالا بالا بیارم ، ن و بابا رفتن برا کارای بیمه و فلان .
از پنج شنبه صبح به اینور نحسی برداشته کل زندگیمونو ، هرچیم صدقه بده قربونی کن قران پخش کن ذکر نماز ، نمیگم هیچ فایده نداره ، دارهمنتها کلیات حالم نحسه ، سر و تهمو تکون بدن ازش گوه تراواش میکنه چیز خوبی درنمیاد، امروزم که یعنی خیر سرم جمعه ی مبارکم بود که ب مزخرف ترین شکل ممکن سپریشد ، اون از اون ابگوشت قلم فوقبدمزه ی مامان ک ظهرموساخت اینمپیتزای تلخ سوخته ی بدمزه ی شبم که شبمو نورانی کرد!
گاهیوقتا سایه ی سنگینقمردرعقرب بدجوریمیوفته روت ، هی تقلا میکنی خودتو میکشی بیرون باز پیدات میکنه میاد میوفته سرت...
پ.ن: بخیر گذشتنه دو فقره تصادف وحشتناک + صبحی که ماشین بیخودی گازخورد کوبید به لبه یحیاط و نابود شد از جمله حوادث گهربار ایندوروزشیرینبود.
پ.ن۲: موش لونه کرده تو کابینت گمونم تا الانکل ته مونده ی سیفون ودم دستگاه اب تصفیه کن جویده ، کمرم شکست از بس این دو هفته سه هفته تو حموم ظرف شستم ، قدمبرید، مخصوصا امشب که همه چینحس اندر نحس
پ.ن۳: بلوای در مغازهیدوست بابارو از قلم انداختم که اونم از برکات صبح پنجشنبه ایی بود ک گذشت و نزدیک بود بابا چاقو بخوره بیخود و بیجهت.