خودمم در تنی دیگر 🫂
پراز مسئله ی حل نشدنی ام ، پر از زاویه ی کج و تیز و سوزنی ، حسمیکنم به هرکس که بهم نزدیک بشه آسیب میزنم و متقابلا یه عالمه آسیب میبینم..
حالم خوبه و خوب نیست ، مثل همیشه ، این بار دلیلای بیشتری واسه غصه خوردن دارم ، حس میکنم اونقد توی این زندگی تحت فشار و غم و مشکلات بودم که نه عزت نفسی مونده نه اعتماد ب نفسی ، از دور اره ولی هرکسی که بهم نزدیک بشه و جدی پیش بره کاملا متوجه آشفتگیم خواهد شد...
این اخرین تیر من تو این همه تاریکیه ، اخرین کوپن من در این دنیای وانفسا، دل دادم بهش که جایی برای اخرین سرزنشم باقینمونه ، افتادم تو مسیری که ترسناکه ، خیلی ترسناک ...
امشب هیچ اتفاق بخصوصی نیوفتاده و بینهایت دلم گرفته ، دلم ی خلوت میخواد که داخلش مثل قدیما فیلم نگاه کنم و پراز حس شور بشم، ادمی که با تنهایی خودش خوشحاله رو چجوری میخوایین چفت بدین به زندگی متاهلی؟!...
نمیدونم چقد درسته
چقد واقعیه
چقد میشه روش حساب کرد
اما
چیزیکه ممکنه اینه که
در یکسال اخر دوران مجردی خود به سر میبرم !
و این همونقدرکه میتونه شگفت انگیز باشه ، میتونه ترسناک هم باشه.
دلم برای یه نفر رفته و خودم از دست دارم میرم...