آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

۱۰۵

سر درد شدید....

104

نمیدانم چگونه میشود دلم را از سینه دربیاورم و گرمش کنم...

از سردی زیاد کرخت شده ام...می ایم سرکار مردم حالم را فقط بدتر میکنند تحمل میکنم چون ادامه ی زندگی بدون ادما غیرممکن ست‌.

به خانه برمیگردم....خانه ...چقدر با این واژه غریبه ام. به خانه ی مردم که فعلا در ان سکونت داریم‌ برمیگردم همه چیز استرس آور ست ....زمینی ک میخوابی آبی که میخوری دستشویی که میروی همه چیز در هاله ایی از ابهام ست و مدام از خودت این سوال را مپیرسی که اخرش چه ؟

اخرش را نمیدانم و علاقه ایی به دانستنش ندارم . چیزی ک  بیشتراز بقیه خوب میدانم این ست که هیچ چیز قرار نیست به یکبار بترکد و مثل فیلم های هالیوود از خواب تاریک برخیزیم و دنیا پراز گل و گلستان شده باشد...بی شک این قلب پراز سوراخ باز هم سوراخ میشود بی شک این زندگی سخت ، سخت تر میشود.‌.

امروز در راه امدن ب معدن از خودم پرسیدم که دلت چه میخواد ؟ یک زندگی بی نقص یک جیب پرپول ؟ یک خانواده ی متفکر و عاقل؟

جواب به هیچ رسید چون واقعیت بدجور پشت سرهم و مداوم تو گوشی میزند.

دیشب شکستم اما نه به معنای بزرگ...ازاین حرف هایی که توقع نداری کسی به تو بگوید اما میگوید و باید قوی باشی لبخند بزنی و بگویی آهان.

تمام زندگیت یک چرخش بی ثمر بوده ب این سن رسیده ایی هنوز درگیر ابتدایی ترین مسائلی زندگی خودت بقیه همه چیز پراز زلزله ست و من تمام آن شنیدنی ها را با یک آهان هضم میکنم و میگذرم.

چاره چیست ؟ چقدر میتوانم گریه کنم که خدایا چرا باید اینطور میشد چقدر میتوانم اهنگ های غمگین گوش بدهم و زار زار در میانه راه دلم را ریز ریز کنم و ارام نشوم چقدر میتوانم هیچ کاری نکنم تا بلکه بهتر شوم....چه چیزی بهتر شود ؟ ذهنم از آن جریانات تلخ...از مسائلی ک نمیدانم دست کیست و چه باید کرد....از حس و حال هایی ک نمیدانم کدامشان مال من است و کدام شان بیهوده و تحمیلی ؟ من دیگر دلم نفهمیدن میخواهد.

 

 

 

خواندن بیشتر ...

103

دلت گرم کسی نشود و کسی را نتوانی باور کنی ؟

هیچکس ....

دیگر هیچکس ....

حتی اگر خودخدا پا در میانی کند.

102

همه چیز دارم و هیچ چیز ندارم .

101

هیچ‌چیز به درونم برنمیگشت همه چیز بازتاب یک کینه ی چندین ساله بود.

99

زنده بودن احمقانست

98

چرا باید ی ادم اینقدر حس‌ حسادت منو به خودش تحریک کنه ؟

پاسخ : چون از من خوشبخت تره و دغدغه های مزخرف زندگی‌منو نداره :)

چون هروز با ادمای بیشعور ژیادی مجبور نیست سر و کله بزنه...چون زیباست و آزاد و‌رها و حمایت داره....

چیزی‌ک من ندارم‌...حمایت هیچکسو ندارم.

 

97

اینقد بغض دارم که دلم میخواد نه کسیو ببینم ن با کسی حرف بزنم امابه طرز غم انگیزی برعکسش داره اتفاق میوفته.

داشتم میرفتم پیج بلااستفاده عم رو برای تغییر کاربری مهیا کنم ک چشمم ب پیج اقای دروغگو افتاد که ی استوری از پیج دخترک دیوانه استوری کرده بود...نمیگم توقع نداشتم ، داشتم و میدونستم این کاراشون همه ی بازیه ولی اینکه چرا من باید تو بازی این جماعت شریک بشم برام درداوره...ایشالا که همشون به درک واصل بشن.

حالم بده اینروزا...خیلی بد...حس‌میکنم دنیا برام واقعا تموم‌شده و الان با ارفاق دارم نفس میکشم و خستم‌میکنه این حالت...اینکه از داخل ترکیده باشم و سعی کنم این سر درونم به برون راه پیدا نکنه.

دوسداشتم خودمو مشغول ی کتاب کنم یا فیلم ولی شبا بقدری خستم که نای باز نگه داشتن لای پلکمو ندارم عوضش تا زمانی ک خواب برم ب چیزای مختلفی ک آزارم میده فکرمیکنم و همین باعث میشه ک صبحا سنگین باشم و اذیت بشم و از زندگی بیفتم...

فکرمیکنم ظرفیتم برای غصه خوری تکمیله و باید ی مدت زنگ تفریح بخوره اما چرا نمیخوره ؟ چرا تموم نمیشه این رنج مداوم چندین ساله...چرا همه چی برای ما باید به مفتضح ترین شکل ممکن رقم بخوره.....

دلم بی غم بودن نمیخاد چون ادمای بی غم هرچقدم زور بزن وانمود کنندک درک میکنن بازم نمیفهمن.

دیشب برای اینکه حجت رو بر خودم تمام کنم قبل از بستن رفتم ازاین سوپری مجیداینا ی ساندویچ سرد و ی بطری بزرگ آب گرفتم دادم به این فقیربیچارهه خیلی بغضم گرفته بود و توی راه گریه کردم.

96

امروز خستگی عالم بهم غلبه کرد و من تا ظهر موندم خونه و خوابیدم.

95

دلم چی میخواد ؟

هیچی نمیخاد....وقتی تو موقعیت استرس آوری باشی ک هیچ راه گریزی داخلش نباشه دیگه دلت هیچی نمیخواد فقط راضی هستی به اینکه خب هنوز خیلی خراب تر نشده.

تبدیل ب خواهر راگنار دارم میشم حس میکنم شاید بخاطر همینه ک نمیتونم فصلای بعداز کشته شدن و یا حتی همون فصل مرگ راگنار رو ببینم چون تحملشو ندارم با اینکه ی فیلمه فقط.

این‌روزا چیزی‌ک وجود نداره سلامتیه و من نمیدونم چکار‌کنم تا سلامتی خواهرم برگرده و دیگه غصه ی چیزیو نخوره اخه من بدون اون هیچم و دارم از بدتر شدنش میترسم ...خیلی میترسم و این‌رنج داره منو از پا درمیاره....درد هاش زخم‌هاش بی‌پناهی هاش و اینکه در عین اینکه باید مراقب خودش باشه مراقب منم باشه و حتی اینجاو همه چیز....ی پروسه ی بی‌نهایت و دائم الچرخ...

دلم به اهل بیت گرمه ... به همشون....

ادم وقتی متاصل میشه به همه چی چنگ میندازه ...مثل من ...

خسته میشی اما ادامه میدی...باید ادامه بدی چون هیچ توقفی در کار نیست و دنیا منتظر تو نمیمونه ...

کیکای امروز فروش نرفتن و این قلب اونو‌خواهد شکست...کاش یکی از در میومد داخل‌و‌همه رو‌میخرید....کاش...

امروز غمگین ترم یا فردا یا دیروز ؟‌نمیدونم....فقط میدونم برای ی سری از غما زیادی کوچیکم....شایدم برعکس و مناسبمه.

94

عصر ک اومدم معدن ی بنده خدایی از این کارتن‌خوابا دقیقا خوابیده بود جلو در ...دروغ چرا اولش ترسیدم‌و داشتم فکرمیکردم ک‌ب کی بگم بره صداش کنه البته دیده بودمش قبلا اینورا با ی گاری و چند تا گونی کثیف و داغون هیچی توی این دنیا نداشت.

رفتم بالا سرش و خیلی اروم صداش کردم بیدارشد بهش گفتم در میخوام‌باز کنم عذرخواهی کردم ازش و رفتم داخل.

جاشو از جلو ب روبرو تغییر‌ داد و هنوز ک هنوزه موند همینجا.

بهش یدونه کیک خونگی و ی آب انار دادم رفتم دوباره بالاسرش همون عصری چشماش بسته بود صداش کردم و خوراکیارو بهش دادم و برگشتم داخل...

نشست و خورد و دوباره خوابید....

هرکس رد میشه ی نگاهی بهش میندازه و میره....کاش مردم کمک میکردن ادمای بیچاره ایی مثل این ادم شده حتی روزی ۵۰ تومن یجا کار‌کنه حتی الکی و نمادین بجاش ی غذا و ی جای خواب حتی داغون ولی میدادن ک اینطوری تو این گرما با این وضعیت آواره نباشه...که برای ی دیقه خوابیدن ازاینور بلندش کنن بره اونور و هیچوقت این چرخه پایان نپذیرد....

+شاید شبیه همیم....

+خدایا من ب بنده ی بی پناهت پناه دادم....حتی همینقدر کم و کوچیک....منت نیست ولی خودت دستمونو بگیر بهمون آرامش بده.

93

غصه و ناراحتی از هر سو قلبم نشونه گرفته...داشتم با ریش سفید زندگیمون اقای ح حرف میزدم و بغضم گرفت...نتونستم ویسمو ادامه بدم و بعد پاشدم و قدم زدم...قدم زدم....قدم....نفس کشیدم...

و بعد در باز شد و مبین اومد داخل و برای دوستش که در اثر فریاد توی تمرین تعذیه هنجره اش آسیب دیده بود دارو ببره .. بهش یدونه کرنب دادم و صحبت ب درازآ کشید...بهش گفتم از الان ؟گفت تمرین میکنیم ک آماده باشیم ....بغیراز اینجا توی قم و کربلا هم برگزار میکنن...از اینکه اهل تحقیق و سندیت قطعی بود خوشم‌اومد...

فرض کن خودم قبلش مشغول کنترل کردن بغضم بودم و بعد در باز میشه یکی میاد داخل‌و‌ خیلی‌ناخودآگاه برات‌روضه ی باز میخونه...با ی لبخند پراز غم موندم و تماشا کردم و رفت.

خیلی دلم میخاست مبین میموند...میخوند....و من با خیال راحت یک دل سیر گریه میکردم تو آغوش بی‌کسی .

تبصره:

مبین اسم واقعی این‌دوستمون نیست. ازاین لحاظ مبین شد که ی پسری تو اینستاگرام کلیپای خنده دار ازخودش پست میکرد از لحاظ قیافه و لاغری شبیه هم پسرک بود و اینجوری شد ک اسمش‌شد مبین و موند همین توی‌این‌چندسال و فکرمیکنم بیشتراز اسم‌خودش بهش‌میاد.

 

 

92

دیگه مثل قبلا قوی نیستم...قبلا بلندکردن چیزای سنگین برام مسئله ایی نبود اما واقعا دارم رو ب زوال میرم. شایدم چیزایی ک سر راهم قرار میگیره خارج از توان منه و زیادی سنگین ک باعث شده این حس رو داشته باشم... در هرصورت معدن، واقعا معدنه...هیچ تشبیهی بهتراز این نمیتونه باشه ...

ظهر بالا رو حفر کردم رفتم جلو تا به چیزایی ک نیاز دارم برسم و هربار با ورود یک مشتری با مصیبت همه اون راهو برگشتم و اومدم پایین و خوشرو و با اعصابی فولادین گذروندمش تا تمام بشه و بره.

مثل فمنیست ها شدم...دنیای بدون مرد.

91

با موهای خیس بخوابیم 

باشد که کابوس نبینیم :))

 

 

90

پلوعدس با میگو یکی از بهترین غذاهای کل عالم خلقته :)

#بقولیم.

89

دیشب یک قالب کوچک کیک بردم در خونه ی همسایه چون بوش به طرز بی رحمانه ایی پیچیده بود توی ساختمون مخصوصا طبقه ی ما ...

خیلی استرس داشتم انگار ن انگار اون ادمی ام ک روزانه هزاران نفر رو میبینه و باهاشون سر و کله میزنم اون بیرون من هنوز خودمم هنوز ارومم سکوتم چشم هام نمیخندن و هیچ حس جسارتی وجود نداره...وقتی درشون رو‌زدم اقای خونه در رو باز کرد و دیدم که کلی مهمان توی خونشون هست و جو گرم و صمیمی برقرار بود کیک رو دادم بهشون و توی ذهنم داشتم میگشتم به دنبال بیان کلماتی مناسب و تمام و از صحنه دور شدم.

+ به این فکرکردم که مهمانی رفتن باید چیز جالبی باشد شاید :)

88

وقتی بعداز مدت های طولانی تصمیم به نوشتن بگیری انگار که سخت ترین لحظه های زندگی رو به مضحک ترین حالت خودش میخوای شرح بدی...

طی روز های گذشته ادما و اتفاقات ...خستگی ها و ناملایمات زیادی اتفاق افتاد ک اگر درد چشم ها اجازه میداد مینوشتم.

تصمیم گرفتم دوتا از گوشی های بلااستفاده رو ببخشم به آقای ح .

هیچ حس خاصی نسبت ب این کار ندارم حسی ک بهم بگه این گوشی و این یکی گوشی بخشی از خاطرات تو هستن روزهایی که نمیخوای برگردن و تو ممکنه یک روز دلتنگ بشی و پشیمون....

اما به هیچ چیز نمیخوام فکرکنم...مهم نیست ...هیچ چیز مهم نیست.

87

اومدم معدن ...طی دو روز گذشته تنها کار مفیدم یکجانشستن بوده.

پاندآ رو پارک کردم بین زمین و آسمون و به شدت این حالت عذابم میده اینکه حس کنی هیچی تو جای خودش نیست.

من چی ؟ شاید بهتر باشه درمورد این سوال فکرکنم.

چرا چشم هام ناراحته ؟ چون بخشی از دیشب رو پیکی بلایندرز دیدمو بخشی از شب رو کابوس . 

این کابوس ها تمومی نداره و تاثیری ک روی روحم میزاره اجنتاب ناپذیره.

خوابم میاد ...خیلی زیاد خستم سردرد دارم و هیچکس بغیراز زمان نمیتونه حالمو سر جاش بیاره‌...

فکرمیکنم خیلی زیاد خستم و این کوفتگی و سردرد بخاطر فشردگی کار چند روزه پیشه ک بر خودم مسلط کردم.

86

دلم یک سیر گریه میخواد اما این خالیم نخواهد کرد.

85

نمیدونم چرا آدمی به خونگرمی من باید اینقدر تنها باشه ؟

کلا از کلمه ی تنها خوشم نمیاد چون این کلمه ابعاد زیادی داره.

ادمی که تنهاست میتونه به وسیله ی ادمای زیادی تنهاییشو پر کنه سرگرم بشه صحبت کنه وقت بگذرونه که خب اگر خیلی اوکی باشه همینطوری میتونه ادامه بده حتی اگر خیلی خوشایندش نباشه.

اما برای من اینطوری نیست....ادم حساسی نیستم اما فکرمیکنم وقتشه ک حساس باشم....دلم ب طرز عجیبی از ادما زده شده...

ادمایی ک فکرمیکردم خوبن دقیقا عکسش اتفاق افتاد و فقط حالم بدتر شد و بدتر و بدتر ....

با خودم دارم فکرمیکنم ک خب چه نیازیه اصن ...چرا ...

به هیچ جوابی نمیرسم و این خسته ترم میکنه....

چون فکرمیکنم در پیدا کردن شخص مناسب خودم ناتوانم.

و یا ممکنه که اون ادم خیلی دوره خیلی دور....

84

افسردگی.....

83

یک زمانی بود که میترسیدم اوضاع بلاگفا خراب بشه و همه ی چیزهایی که شاید یک زمان برگردم به عقب و بخوام مرور کنم رو دیگه نداشته باشم...

الان اما دلم خواست که دیگه هیچی وجود نداشته باشه...هیچ کلمه ایی منو به گذشته برنگردونه...

این روزا به طرز شگفت انگیزی تنهام و توی ضمیرناخودآگاهام مدام در حال جنگم با همه کس و همه چیز اما با فشار زیادی سعی بر اروم کردن خودم دارم....

انگار که هیچی سرجاش نیست و من دارم به همین روال نامرتب عادت میکنم ب تنهایی هام ب رانندگی داغونم به فکرکردن ها و تنهایی غصه خوردنا و گریه های گاه و بیگاهم .......

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک