آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

419

دیشب مهمان داشتیم ، چه مهمان هایی... سرم هنوز درد میکنه!

صبح رو نرفتم سرکار ، نمیدونم زندگی این روزا چطور داره میگذره ، انگار که سوار یه چرخ و فلکم ، همه چی ترسناکه ، انگار که هیچ هویتی ندارم ، همه فقط زخم میزنن ، اندک مرهمی ‌ و بیچاره دلی که توی این روزا شاهد اتفاقای زیادیه.

418

جمعه موهام رو کوتاهه کوتاه کردم و شبیه کره ایا شدم ، خوشحالم ، ازاینکه هرجوری که خودم خوشحالم زندگی کنم و کسی حالم رو بد نکنه ، دیشب مهمترین شب زندگیم بود ، شبی که از کل این ده سال وحشت کردم شبی که ازخیلی قضایا پرده انداخته شد و باتمام وجودم به این اوضاع تاسف خوردم.

شرایطی که داخلشم رو توی خواب و فیلما هم نمیدیدم و الان خودم نقش اول فیلم این زندگی ام :)

خوشحالم و بسیار بسیار ناراحت ، تنها نقطه ی قوت بخش قضیه که هنوز به قوت خودش باقیه ، خودمم ، این خودی که باوجود این حجم از شکستگی و آسیب دیده گی و چیزهای زیادی که دیشب فهمیدم و فعلا نمیشه ازش حر‌ف زد ، دست کم برای خودم هنوز اندک مقداری دوستداشتنی‌هستم مخصوصا با این موهای کوتاه زیبا ، با تمام زیبایی هایی که فقط مال خودمه ، ارامشی که دارم و تهوع بسیار بسیار بسیار زیادم از جنس مذکر .

417

به چیزی که نیاز داشتم رسیدم و حالا زیر سایه ی تحمل ، اضطراب و صبوری به صبوری ادامه میدم تا دنیا خودش اون کاری که باید انجام بده رو به نحو احسن انجام بده و وقتشه ما یکم خستگی در کنیم.

خیلی میترسم ، اما خدا هست ، مگه نه؟
ی روزی میام و مینویسم که تموم شد.

416

احساس تنهایی نباید باعث شود انسان به هر پدر سوخته ایی رو بزند.

415

این ور سال ، همیشه دلگیر و تاریک ست ، ان ور سال همیشه پراز ترس و وحشت بی انتها و دست و پا زدن برای جور کردن یک گونی پول برای اجاره ها و کرایه های گران تر شده و فصل تمدید هاست ، این ور سال یک جور عصاره مان گرفته میشود و آن ورش یک جور دیگری.

دلم چه میخواهد؟

دلم یک عالمه صحبت میخواهد ، مطالعه ی چیزی که جذبم بکند میخواهد ، تماشای مستند ، کلیپ طنز مرتب آپدیت و فیلم و سریال مجذوب کننده میخواهد ، تور کویر بدور از شلوغی و جنجال و قرتی بازی ، یک‌ کنج تاریک روی تلی از خاک میخواهد و موزیک و دلم که برای تمام ان حس و حال قیلی ویلی برود ، دلم ترکیه میخواهد ، رستوران بوراک و منوی نامحدود و یک معده ی سالم و یک نفر که تضمین بدهد تا اخرین روز اقامت قرار ست تمام وعده های غذایی ام را بوراک با دست خودش بپزد و جلوی ام سرو کند ، دلم سر زمین های پر آب و جزیره های نقاشی شکل میخواهد ، جاهایی که در‌عمرم فکرش را نکرده باشم که وجود دارد ، دلم میخواد برای مدت زمان نامحدودی برای خودم باشم ، زنده باشم و جسم داشته باشم و از هیچ چیز نترسم ، این چیزهایی که میخواهم هیچ وقت حالم را خوب نمیکند اما میتواند مسکن مقطعی برای دردهای تاب نیاورده ی قدیمی باشد ، یک جور رشوه ی گران قیمت برای دیر تر مردن ، این روزها احساس بیماری میکنم ، علاوه بر روحم ، جسمم هم درگیر مریضی های مختلفی میشود ، شرایط زندگی بدجوری روی اعصاب ست ، تقریبا همه در شرف اقسام سکته هاییم و چشم انتظار خبری از بهبود آبجی بزرگه ، این روزها دائم خانه نشین ست ، دیگر حتی قادر به سرکار امدن و بالا قایم شدن هم نیست ، بابا تقریبا کل کائنات را بهم گره زده و با خدا هروز شاخ تو شاخ میشود ، مامان با وجود اینکه نقش بسزایی دراین وضعیت دارد انقدر شکسته و پیر و مظلوم شده که وقتی به خانه ی دوم مان ، جایی که من و خواهرم برای فرار از خانه اول و بهم ریختگی ها وشلوغی ها و اختلاف های نامحدودش ، اجاره کردیم می آید انقدر کار‌میکرد که همه ی خلقت را شگفت زده میکند بعد هم صبح خون همه را در شیشه میکند که یکی من را برگرداند خانه ، ماها فقط هرازگاهی خانواده میشویم ، ان هم خانواده ایی که کشتی هایشان شدیدا شکسته است و وانمود میکنند زندگی بیرون از این خانه هنوز جریان دارد...

414

این روزها بازار کسب و کار به شدت کساد ست، یک فرصت خوب برای بیشتر کارکردن و رسیدگی به لایه های پنهان و‌البته فشار و استرس مضاعف در برابر سیل بی رحم بدهی و اقساط و طلبکاران نامحترم.

دیشب یک کلیپ روانشناسی دیدم که اقای محترمی بود و حرف های خوبی میزد ، اسمش را یادم نیست و برخلاف بقیه پیچ های روانشناسی که زر مفت تحویلت میدهند این یکی مغزم را کمی قلقلک داد ، موضوع اعتماد ب‌نفس و عزت نفسه ، حرف هایش بدرد این روزهای پوکیده ام میخورد ، البته که همه روزهای من پوکیده اند ، هیچ روزی را به یاد نمی اوارم که حتی ذره ایی رنگی باشد چه برسد که طلایی بخوانمش ، از هیاهو دور شده ام ، هرچه که دورهم هست یک بخور و نمیری است که زیادی به خودم وصل نمیدانمشان ، اصولا زندگی به من فهمانده که خودت باشد برای خودت حتی اگر نه اعتماد ب نفسی بماند و نه عزت نفسی.

413

امروز بی نهایت مضطربم ، دلشوره های شدید ، درحدی که ظهر باوجود ناهار خوبی که به خودم تقدیم کردم اصلا نتونستم پلک روی هم بزارم ، چشمم به ی کلیپ از شهلاجاهد و ناصر محمدخانی خورد و باز سرچ ها و خوندن ها ... ماجرای یک عشق ، یک هوس ، یک قتل و مردی که باجود همه ی این خون ها با خیالی آسوده همسر سومش رو هم میگیره !

حقیقتن ازاینجور قصه ها میترسم ، اما بازهم به سمتش میرم ، اینقد میخونم و میبینم تا چیزی از مغز و اعصابم باقی‌نمیمونه ، ی فیلم دیدم ، یادم تورا فراموش ، اقتباسی از این داستان بود ، هرچند سخفیف و سطحی اما جالب بود ، با این حال بشدت معتقدم قتل زن اول کار شهلا نبود ، از چشم هاش میشه فهمید بغیرازاون مثل یک وکیلی که موکلش چند قدمی تا چوبه ی دار فاصله ندارد نشستم و همه ی احتمال ها را یک‌ب یک بررسی کردم ، عجیبه که من بعداز سالها ک استخوان های شهلا هم کاملا پوسیده شده متوجه بی گناهی اش شده باشم و ۳۰ ۴۰ قاضی درجه یک نفهمیده باشن!

شاید دارم احساسی ب قضیه نگاه میکنم ، شایدهم این جریان چیزی از احساس باقی نگذاشته باشد ، دختر ۱۴ ساله ایی که شیفته ی یک فوتبالیست معروف میشود ، بعدتر ها صیغه ی او ، زن اول روحش هم خبر ندارد، فکرکنم توی ادم های معروف این یک روال متداولی باشد، در هرصورت هرچقد هم شهلا به زن اول ان حیوان حسادت کند بازهم دست به قتل نمیزند! اگر هم‌بکشد قطعا توانایی ت.ج.ا.و.ز به ان زن را نمیتواند داشته باشد.

412

دیروز صبح تا عصر درگیر گرفتن اندوسکپی و بردن نمونه ی معده و کبد به ازمایشگاه بودیم ، این روزا حال آبجی بزرگه اصلا روبراه نیست و درگیری بیماریه.

411

دیشب رفتم همون پارکی که با لطیف میرفتیم همیشه و دوتا شهید همسن خودمون توش دفنه و پادکست گوش دادم و زار زدم!

چیه این دل آدم ؟...

410

یه اهنگی حبیب خونده ، میگه میشنوی صدای قلبم ... خیلی بی نظیره ، خیلی غم داره صداش ، چن شب پیش تو ماشین ک داشتم میرفتم خونه پلی شد و تا میتونستم گریه کردم و خب..خالی نشدم.

خواندن بیشتر ...

409

پشیمونم که روز اخر یه تیکه از موهامو قیچی کردم بافتم بهش دادم ، همونم بزور برد ، میگفت نمیخام چیزی باشه که یادت بیوفتم ، فکرمیکنم با همین فرمول زن قبلیشو فراموش کرد، سر گذشتن از اون پیر شد ، سر من جوون ،چون اون تمام چیزی بود که از دنیا میخواست و من چیزی بودم که فکرمیکرد از دنیا میخواد اما وقتی جلوتر اومد دید نه ، بدردم نمیخوره اما بدم نیست تا تنور داغه بچسبونم ، آخ که سوختم ، آه از این سینه ی پردرد که بد سوختم ازاین یکی ، ادم هیچوقت نمیدونه اخرین باری که کوپن شو خرج میکنه کی خواهد بود و من زمانی که اومد تو زندگیم هیچ کوپنی نداشتم و از تیکه تیکه ی خودم گذاشتم تا چیزی بهم نریزه ، بهم ریخت ، بدهم بهم ریخت ، دیگه هیچی دلم نمیخاد ، دیگه حتی خودشم که برگرده دیگه دلم تاریک شده ازش ، روحم رو کشت ، قلبم رو کشت ، همیشه همینطوریه ، من حتی اگر ازدواج هم بکنم همیشه تو زندگی قراره احساس حماقت بکنم ، در واقع نه میتونم با کسی دوست معمولی باشم نه فازی داشته باشم نه مثل این شاسکول ک با وعده ی میخوامت میخوامت چوب حراج بزنم به دار و ندارم و وقتمو هدر بدم ، روپیشونیم نوشته ۱۳ ، چیزی تا سی سالگی نمونده ، همیشه میترسیدم، الانم میترسم ، نه از سی سالگی اونکه مهم نیست ازاینکه توی بهترین دوران زندگیم نتونستم ادم جوان و مناسب خودم رو پیدا کنم و احساس تنهایی شدیدی میکنم و نمیتونم بغیراز خودم و این مغازه کسیو جا بدم ، الان دیگه اگر انتخابی هم باشه زیر سن خودمه ک اوناهم کله شون داغه ، میان که زخم بدتری بزنن و بازی بیشتری بدنت و بعدم برن ، بزرگتراشم یا افسردن یا بی پول یا ترشیده یا عقده ایی یا جدا شده یا متاهل یا شکست عشقی‌خورده ، غیرازاینه؟ رو یه تابلوی بزرگ مینویسم که هرچقدم ادم موفقی باشم اما فقدان یک شانه یک آغوش امن محرم تا ابدالدهر در این زندگی خالیست، وسلام.

408

خسته بودم از دل بستن های گاه و بیگاه بی سرانجام ، از چشم های هیز و نگاهای مشمئز کننده ی مردم که فوضولیشون هیچوقت تمومی نداشت و نداره ، ازاینکه خودم همیشه مرد خودم بودم و دستم رو زانوی خودم بود ، دلم میخواست همه ی اون دل شکستگی ها ی ذره اش حداقل جبران بشه ، یه ادم وجود داشته باشه که دیگه نره ، مثل بقیه دنبال خوش گذرونی و مسخره بازی نباشه ، واقعا بخواد منو ، نشون بده که میخواد و دلم گرم باشه هرچقدم ازهم دور باشیم بازم دارمش حتی اگر بین مون فاصله بیوفته ، دلم میخواست ی نفس راحت بکشم ی شب ، از بالاخره محقق شدن تمام رویاهام نه ، بخشیش هم راضیم میکرد ، اما ، هروقت باخودم گفتم این یکی مث بقیه نیست این با بقیه فرق داره این بهتره این دیگ واقعا دوستم داره سرش ادعا داشتم کلی جلوی بقیه ازش دفاع کردم ک شماها نمیدونید ولی اون بیشتر میخوادم ، رفت.

407

لاماری میخوام!

406

لطیف اخرین ایستگاه حیات نبود و نخواهدم بود ، مشکل اینجاس که دلم از اعتماد به شخص بعدی زیاد از حد متعارف آسیب دیده ، هیچکس قد خودم مقصر نیست ، مستحق بدترین سرزنش هام ، مشکل اینجاست من زود دل میبندم ، زود اعتماد میکنم در حدی که گذشتن ازاون ادم برام مرگ اور میشه اگرم اون ادم اذیتم کنه حرص میخورم فحشامو میدم زمین و‌زمانو بهم میریزم اما نمیتونم برم ، مگه اینکه ازش اونقدری خوشم نیاد که باید ، مشکل اینجاست لطیف ی کتاب کامل بود از ادمی که دوستش دارم ، هرچند این کتاب قبلا یک بار افتاده بود تو دریا و بزور نجات پیدا کرده بود و وقتی به دست من رسید به سختی میشد فهمید چی نوشته ، خیلی از صفحات کنده شده بود خیلی از عبارت ها ناخوانا شده بود و خیلی جاها جوهر پس داده بود ، میشد دوستش داشت ، میشد تحمل کرد همه ی این نواقص رو درصورتیکه اون هم کمک میکرد ، نخاست و این نخواستن همونقدر که میتونه برای من نجات بخش و آزادی بخش باشه ، میتونه تا اعماق وجودم رو بسوزونه و خاکستر کنه ، سعی میکنم درکش کنم که چرا نموند و این بیشتر میسوزونه من رو ، تنهایی من رو و تمام روزهای تاریک و روشن گذشته ، حال و آینده.

405

این ایام هر فرصتی که تنها بشم میشینم زار زار گریه میکنم ، نگران سلامتی خواهرمم از بعدازاون شب بیمارستانی ی ترس و وحشت عجیب غریب تری پیدا کردم ، همشم ک خونه تنهاست و یجورایی سختمه صبح بیام مغازه و‌دوباره برگردم خونه ، این سه چهار روزی ک گذشت دخل بشدت افتضاح بود، بدهیا جمع شدن و حجم فشاری که داریم تحمل میکنیم خارج از ظرفیته ، دیشب داشتم میرفتم خونه زدم کنار زار زار گریه کردم اینقد گریه کردم که بقیه اشکام بعداز تموم شدن گریه هام تو مسیر چکید، پشت فرمون سخته گریه کردن اما مجبورم ، امروز زودتر اومدم مغازه ، کرکره رو کشیدم پایین و رفتم بالا ی دمنوش ارامبخش درست کردم و هق هق گریه ، اینقد گریه کردم ک وقتی اومدم پایین چشام بزور باز میشد ، من مطمئنم ته این مسیر یه نوری هست ، فقط باید دوووم اورد و نمرد .

404

دیشب دیدمش :)

403

پراز حس پوچم‌، پراز گریه ام ، پراز دلشکستگی و ناکامی.

402

روزهای سخت سخت سخت سخت سختی رو دارم پست سر میزارم ، دیشب حال خواهرم یکهو بهم ریخت و زنگ زدم اورژانس اومد و با ی مکافاتی رسوندیمش بیمارستان زنگ زدم بابا مامان و شوهر عمه ی ابلهم هم اومد ، بیمارستان مگه غیراز بدتر کردن حال بیمار کار دیگه ایم بلده؟

قلبم‌تو‌دستمه ،زندگی ب کاممون تلخ شده ، اصلا حالم خوب نیست.

401

چند روزیه دعای هفت صحیفه رو پخش میکنم ، کارد ب استخونم رسیده از استخون رد کرده ب تار و پود رسیده ، حس بی حسی دارم ، انگار که ی جسدم تو یه سردخونه ، خستم ، مغازه کاراش تلنبار شدن ، خونه همینطور ، دلم میخواد سلامتی ن دوباره برگرده ، چندساله زندگی نکرده ، خودم از بس دل بستم و پاره شد دیگه دلم جیگر زلیخاست، ادم پیش خودش میگه تجربه کسب میکنم اما ی روزی همین تجربه ها خفش میکنه ، مثل کارد میمونه ، ی سمتش پارت میکنه و ی سمتش زجرکش ، ادم مگه میتونه بدون ارتباطات زندگی کنه؟ زندگی نکبتی میشه ، در ابعاد پیشرفته تر‌دلش‌میخاد یکی مخصوص خودش باشه مال خودش باشه، تلاش میکنه و تلاش میکنه و تلاش میکنه و میبینه همه ادما در نهایت یجورن ، همه در نهایت بهت زخم میزنن و میرن.

400

امروز صبح بارونی بود ، دیروز به غایت حالم بد بود ، وقتی رسیدم خونه رفتم دوش گرفتم ، چندتا دارو خوردم ، تهوع و شکم پیچه و‌کمر درد ، تو این اوضاع بهم ریختگی روحی این یکی کم بود ، چون صبح هوا بارونی بود گرفتم خوابیدم ، ظهر بیدار شدم کل‌خونه رو مرتب کردم و حس کردم جونم داره ب اتمام میرسه ، خواهرم میگف خواب اقای لطیف رو دیده که زنگ زده بود بهش کلی به من فحش میداده سر اینکه من بلاکش کردم ، بهش گفتم خوابت چپه ، چون در واقع اون منو بلاک کرده ، ی چیزیو میدونید؟ فکنم فردای تولدم بود ک دیدم تل منو از بلاک دراورده نمیدونم چرا و مهمم نیست من از همه جا بلاکش کردم و شماره هاشو عکساشو عکسای دو نفرمونو فیلمارو همه چیو بغیراز چت های بحثی رو پاک کردم ، پاک کردم چون نگه داشتن شون بدردم نمیخوره این ادم اومده بود ک از نزدیک ب من شلیک کنه ازاولشم‌ی غریبه بود و هیچوقت نباید میزاشتم‌بهم نزدیک بشه یا اینکه باورش کنم ، صرفا ی کیسه بوکس بودم جهت خالی کردن حرصش از زن‌قبلیش ! امیدوارم هیچوقت برنگرده چون نمیخوام ببینمش نمیخوام تحت هیچ شرایطی دوباره ب زندگیم راهش بدم ، تو شرایطی عاشقش‌شدم که خودم حیرت کردم اما اینا همش ی بازی بود.

399

امروز خیلی بغض دارم ، یعنی از صب ک یکم تو خونه حرفش شد و ذهنم به چیزای جدیدتری فکرکرد ، بغض بدی گرفتم ، اومدم مغازه ، دست و دلم به کار‌نمیره ، مثل ی فلجم که باید با زور هول بدن تا ی قدم برداره ، راه ک نمیتونم برم روی پا ک نمیتونم بایستم اون هول منو پرت میکنه ، حالم اصلا خوب نیست، اینکه یک نفر باز هم موفق شد با احساسات من بازی کنه با شرف من بازی کنه و من فقط باید رفتنش رو نگاه کنم و دم نزنم و شکایت نکنم و فقط بگم خداروشکر که رفت ، اره ، خداروشکر که رفت، اما جیگرم مث امام حسن عسکری داره تیکه تیکه از دهنم بیرون میریزه ، از درون دارم ذوب میشم ی خشمی درونم هست که در هیچ زمانی تا ب حال ب این اندازه درون خودم ندیده بودم ، هم از اون عصبی ام هم از خودم ، از خودم عصبی ام که دروغاشو باور کردم که در قلبمو با نور افشانی و ساز و‌دوهول بروش باز کردم و اون منو ارزون فروخت ، قرار بود منو با عبای مردونگیش بپوشونه اما همون چیزی که داشتم رو هم ازم گرفت ، ی نفر چجور میتونه اینقد بد باشه؟ باورم نمیشه ، ای کاش من هیچوقت ب این مرحله از پستی نرسم.

398

ی کلیپ دیدم ، ی کلیپ عربی ، خیلی تو دلم سرم وجودم پیچیده تک تک حرفاش ، میگه برای یه مرد خیلی زشته که زن هارو سرکار بزاره ، گناه داره زنی که دوستت داره و‌تو بازیش میدی ، زنی که شرافتشو به تو فروخت و به تو اعتماد کرد، بهت سفارش میگنم با عبای مردونگیت اون رو بپوشونی اخرشم میگه هرکی با آبروی کسی بازی کنه از غضب خدا کجا میخواد فرار کنه؟

میتونم ساعت ها برای تک تک این کلمات اشک بریزم.

397

یکشنبه رفتم جلسه مشاوره ، همه چیز رو بهش گفتم ، تو نگاهش میدونی چی دیدم؟ یه الاغ دیدم که نشسته جلوش وداره باهاش صحبت میکنه.

ی چیزی رو میدونی؟ توی دنیای واقعی ادمی که میاد سمتت باید یه جنتلمن واقعی باشه پول کار گوشی خوب خونه شرایط زندگی معقول و و و کلی ازاین جور چیزا و چه بسا اون ادم ، ادم تو نباشه.

چیزی رو انتخاب کردم که هیچ کدوم این ها رو شامل نبود ، من دلم رو انتخاب کردم و عشقی که وجود داشت! چیز هایی رو انتخاب کردم که بین خودمون و یک سری از ادمها درک شدنی بود ، دنیای ادمهای منطقی و مشاورا و اندیشمندان برنمیتابه، درک نمیکنه ، در واقع همه ی این زرها درست اما اونیکه باید میرفت من بودم چرا اون رفت؟

خواندن بیشتر ...

396

برای بی لیاقت های زندگیان اشک نریزید.

چقدر توی این سالها اشک ریختم ، اشک چشمم خشکید و هیچی تغییر نکرد ، ادم های نادرست با رابطه های درست و ادمهای درست در رابطه های نادرست ، یه دو دوتا چهارتای ساده است ، یک زمانی فکرمیکردم زندگی یک روی خوشی داره که هنوز رو نکرده ، الان مطمئنم که هیچ روی خوشی وجود نداره ، اخرین سنگرم خمپاره خورده ، تلاش کردم ، بسیار بسیار بسیار تلاش کردم و در نهایت این من بودم که رها شدم ! جالب نیست؟ خیلی کار سختی ازش نمیخواستم ، بمونیم و رشد کنیم ، اتفاقات خوب / بد در همه ی رابطه ها وجود دااارررد ، نترس از اینکه الان شرایط خوب نیست، اما این ها همه زائده تخیلات سمی خودم بود، حالم از این زندگی طوری بهم میخورد که مافوق ندارررددد ، میگن به ادم نااهل تکیه نکن ی روزی پشتتو خالی میکنه ، چمیدونستم اهله یا نااهل ، به نظر عاشق میومد ، حرفاش اینو نشون میداد والا ماکه رفتاری ندیدیم ، یعنی اصن اونطوری که انتظار میرفت خودشو ندیدیم که رفتاری ببینیم ، خیلی ساده اومد و خیلی ساده رفت و منم این بی آبرویی ، منم ویک پشت سوخته !

395

امروز نوبت مشاوره ی ازدواج داشتیم ، خودم تنها میرم تا بهش بگم که رفت.

394

برای خودم که جالب نیست برای شماهم جالب نباشه ، این مدت از بس با خارجیا چت کردم و انگلیسی نوشتم و از غصه ها و بدبختیا گفتم که دیگه خودم دارم بالا میارم ، میپرسید چطور اعتماد میکنی؟ سوال خوبیه ، اعتماد نمیکنم ، تنها کاری که میکنم اینه که اعتماد نمیکنم.

دوستدارم انگلیسیمو قوی کنم اصن خدارو چه دیدی شاید یکی سرشو خر گاز گرفت منو برداشت برد خارج ، فک کن! اونوقت یه بیلاخ گنده به تمام ادمایی که اومدن و زخم زدن و رفتن نشون میدم.

فقط مغزم رگ ب رگ شد از بس دنیاشون با ما متفاوته و اینکه خیلی به بوس و بغل ارادت دارن و حال میده بزنی تو برجکشون!

پی‌نوشت: داشتم این پست مینوشتم دوتا مشتری خارجی اومدن تو مغازه :/

393

هروقت از یه رابطه ی دردناک بیرون میام ادم بدی میشم ، بد ازاین جنبه که نمیدونم دارم چکار میکنم ، یه فروپاشی خیلی بد ، این روزای من تاریک داره سر میشه تا قبل ازاین جریان هم تاریک بود ولی الان همه چی تاریک تره ، یه حالتی شدم هم دلم میخاد طاقت بیاره و نیاد هم دلم میخواد اوضاعش ردیف بشه و زود بیاد ، در هردو حالت من هیچ وقت خوشحال نیستم ، تواین دو سه روزه سرمو با هرچیزی ک فکرکنی گرم کردم اما تا یکم تنهامیشم اونقدر گریه میکنم که اگر کسی اون لحظه اونجا باشه باخودش میگه گریه های آخرشه دووم نمیاره ، اونقد که حتی از گوشامم میخاد اشک جاری بشه ، تمام این حال بدم رو مدیون خودم و قلبم و عقلمم که بهم ارزانی داشتن، چشمام میسوزه ، هروز مث سگ دارم عر میزنم ، میخونم مینویسم بیتابی میکنم ، ی حرکت چیپ کردم ، بهش زنگ زدم قط کردم و الان زنگ زد و اونقد زنگ خورد تا قط شد ، دیشبم پیام تبریک خشک و خالی تولد بهم داد ، دارم ازش کینه به دل میگیرم؟ نمیدونم ، تیر و ترکشای زیادی رو سپر بود ک خیلیاش از جانب من بود ، در واقع لطف کرد اقای لطیف که رفت ، دلم برای صداش چشاش برای سیبیلش تنگ میشه.

392

این دو شبی که گذشت ، منظورم چهارشنبه و پنج شنبه اس، دو روز جهنمی رو پشت سر گذاشتم ، بدترین عذاب ، فکرکن طرف برگشته یهو بهت میگه نمیخامت و قانعت میکنه که توام نباید بخواییش و اصلا براش مهم نباشه تو الان در وضعیتی نیستی که بار سنگین این غم رو بدوش بکشی! یه ادم چقد میتونه قسی القلب باشه؟ ادمی که بارها بارها تلاش کرد که بهش توجه کنم تلاش کرد که بمونم به پای همه کمی و کاستیش اما این بود جوابم؟!

نگم از پنج شنبه که لا ب لای مشتری رد کردنم هی هق هق زدم و باریدم و یک ب یک اسمس و پیام تهدید و فحش گرفتم و هی سوختم و هی سوختم و مشتری ا‌مده و از قضا دلش خواسته بیشتر بمونه و حرف بزنه و هرچه ادم بود و نبود از هر گوشه ی دنیا توی این روزی که بی نهایت حالم مضطر بود بی نهایت چشم هام غمگین و خیس بود امد و فکرمیکنم اینهارو خدا میفرستاد تا از بار سنگین فشاری که روی قلبم تحمل میکردم کم کنه اما من مثل دلقکی که مجبوره نقاب یه ادم نرمال به تن کنه ، مجبور بودم به تحمل به عبور به بردباری محض به گذشتن از کسی که واقعا دوستش داشتم و خیلی راحت پشت من رو درست تو زمانی از عمرم که بشدت آسیب پذیر و ترسیده و تنهام خالی کرد و رفت پی زندگی خودش و حواله داد به آینده ایی که امیدوارم هیچوقت با ادم محقق نشود.

391

دیروز عصر امد و هرچه هدیه بهش داده بودم رو پس داد و منم عطری ک بهم داده بود و انگشترش که پیشم بود رو بهش پس دادم ، من گریه میکردم و اون اروم بود و خوشحال و لبخند میزد .

رفت.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک