عروسی فاطمه هم گذشت ، بخاطر بی خوابی و خستگی های این مدت اخیر خیلی بدنم ضعیف شده ، دیشب ی لحظه وسط جمعیت مشغول پایکوبی حس کردم میخوام بیوفتم سرم تو خلسه فرو رفت ، در مورد دیشب خیلی حرفا دارم ولی بماند ، اینقد این مدت حرف جمع شده که دیگه نمیدونم کی بنویسمشون، دوستم ارزو هم بودش ؛ البته دشمن بهتره ، وجود ادمای بی شعوری مثل ارزو به من ثابت میکنه که توی این دنیا میتونی تا انتهای پستی و بی صفتی رو تا اخر طی کنی، خیلی دلم میخواست حداقل از دوستای قدیمی شانسی داشتم اما نداشتم هیچوقت ، بگذریم ، سرم خیلی درد میکنه.