آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

478

عروسی فاطمه هم گذشت ، بخاطر بی خوابی و خستگی های این مدت اخیر خیلی بدنم ضعیف شده ، دیشب ی لحظه وسط جمعیت مشغول پایکوبی حس کردم میخوام بیوفتم سرم تو خلسه فرو رفت ، در مورد دیشب خیلی حرفا دارم ولی بماند ، اینقد این مدت حرف جمع شده که دیگه نمیدونم کی بنویسمشون، دوستم ارزو هم بودش ؛ البته دشمن بهتره ، وجود ادمای بی شعوری مثل ارزو به من ثابت میکنه که توی این دنیا میتونی تا انتهای پستی و بی صفتی رو تا اخر طی کنی، خیلی دلم میخواست حداقل از دوستای قدیمی شانسی داشتم اما نداشتم هیچوقت ، بگذریم ، سرم خیلی درد میکنه.

477

اینقد حرف برای گفتن دارم ولی باورتون میشه من سه شب شده ک اصلا نخوابیدم ؟

این روزا همش کارم شده ارایشگاه رفتن با فاطمه و فرداهم ک‌بالاخره ب امیدخدا عروسیشه ، جرررر خوردیم ب معنای واقعی کلمه ، دل تو دلم نیست واسه فردا ، یجوری بهم‌چفت شدیم ک انگاری خواهریم هیچکس باورش نمیشه ما صدسال یبارم همو نبینیم اتفاقی واسمون نمیوفته ولی سر بعضی بزنگاها عجیب ب داد هم میرسیم همیشه، دعا کنید من امشب بخوابم ، مغزم سرشار از کلی قرص و دارو و قطره خواب اوره ، فردا میخام از غروب تا پاسی از شب خودمو جر بدم و نیاز به انرژی دارم ، خیلی حالم بده خیلی.

476

امروز خیلی شلوغ وطولانی بود

سرفرصت مینویسم :)

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک