توی حال استرسی هستم...مشغول جدا شدن و رها شدن از اسم و سایه ی کسی...وابستگی و عادت عمیق ترین کلماتی هستن که میتونم برای این حالتم توصیف کنم. نمیتونم اسمش رو شکست بزارم اما دلم میگه همینطوره. شاید اگر توی دوران تاریخی قرن های سابق زندگی میکردم یکی از بزرگترین قماربازهای به نام بودم...البته قماربازی که به باختن شهره بود...
من هیچی کم نزاشتم برای آدمای زندگیم...از خودم احساسم جونم شرافتم و وقتم و پولم و....هزاران چیزه دیگه صرف کردم...تا خوشحال باشن تا راضی باشن و تا که احساس مفید بودن پیدا کنم.
هیچی نمونده برام و این غم انگیزه...بهترین ادمای زندگیم الان غریبه ترین ادمای زندگیمن...
الان تو این مرحله از زندگی باید صبر کنم ببینمچیمیشه...
ایا فلانی برمیگرده؟ و اگر برگرده چه رفتاری با من داره و اگر برگرده من چه رفتاری باید باهاش داشته باشم...بدهی و قرض ها چی میشن...حس میکنم اینجای زندگی خیلی دردم گرفته...اینکه هم ضربه احساسی بخوری و هم مالی ...و ندونی باید چکارکنی...
فکرمیکنم بهترین کار صبر کردنه و چقد من ناتوانم.