پراز مسئله ی حل نشدنی ام ، پر از زاویه ی کج و تیز و سوزنی ، حسمیکنم به هرکس که بهم نزدیک بشه آسیب میزنم و متقابلا یه عالمه آسیب میبینم..
حالم خوبه و خوب نیست ، مثل همیشه ، این بار دلیلای بیشتری واسه غصه خوردن دارم ، حس میکنم اونقد توی این زندگی تحت فشار و غم و مشکلات بودم که نه عزت نفسی مونده نه اعتماد ب نفسی ، از دور اره ولی هرکسی که بهم نزدیک بشه و جدی پیش بره کاملا متوجه آشفتگیم خواهد شد...
این اخرین تیر من تو این همه تاریکیه ، اخرین کوپن من در این دنیای وانفسا، دل دادم بهش که جایی برای اخرین سرزنشم باقینمونه ، افتادم تو مسیری که ترسناکه ، خیلی ترسناک ...
امشب هیچ اتفاق بخصوصی نیوفتاده و بینهایت دلم گرفته ، دلم ی خلوت میخواد که داخلش مثل قدیما فیلم نگاه کنم و پراز حس شور بشم، ادمی که با تنهایی خودش خوشحاله رو چجوری میخوایین چفت بدین به زندگی متاهلی؟!...