اینقد حرف برای گفتن دارم ولی باورتون میشه من سه شب شده ک اصلا نخوابیدم ؟
این روزا همش کارم شده ارایشگاه رفتن با فاطمه و فرداهم کبالاخره ب امیدخدا عروسیشه ، جرررر خوردیم ب معنای واقعی کلمه ، دل تو دلم نیست واسه فردا ، یجوری بهمچفت شدیم ک انگاری خواهریم هیچکس باورش نمیشه ما صدسال یبارم همو نبینیم اتفاقی واسمون نمیوفته ولی سر بعضی بزنگاها عجیب ب داد هم میرسیم همیشه، دعا کنید من امشب بخوابم ، مغزم سرشار از کلی قرص و دارو و قطره خواب اوره ، فردا میخام از غروب تا پاسی از شب خودمو جر بدم و نیاز به انرژی دارم ، خیلی حالم بده خیلی.