این اشکها میگویند تو بیش از اندازه ی خودت شکسته شدی، بیش از انچه که تحمل داشته ایی بارسنگین غم واندوه را به دوش کشیده ایی ، اینکلمات بزور از دهانم بیرون میریزند ، این روزها در درون خودم نیستم ، روحم خیلی دورست انقدر از من دور شده که گاهی فقط صدای هق هق ضعیفی از ان سوی دنیا به گوشم میپیچد ، همه از من خسته میشوند ، من ادم ها را خسته و دلزده میکنم ، با عجول بودنم ، با حاضرجوابی هایم ، با خستگی و مشکلات شدیدم ، با ترس از اعتمادم ب ادما با دیدن زخم هایم ، ادم ها در زندگی من بیش از حد تصور می آیند ومیروند ، این روز ها در خلال تحمل رنج بیماری مجهول و سرسخت خواهر درگیر احوالات شخمی شخصی خودم نیز هستم ، اشک هایم گلوله گلوله به بالشت میچکد ، ساعتی پیش یک نفر دیگه را هم از خودم روندم یک نفری که هم مقصر بود و هم نبود ، یک نفری ک باید می امد پی ام را میگرفت ک تو امروز چه مرگت شده ، بگو ، خودت را بیرون بریز ، هرچه میخواهی فریاد بزن ، اما ادم ها تمام میشوند ، به راحتی اب خوردن...
این روزها فقط دندون روی جگر گذاشته ام تا بگذرد ، منتظرم همه چیز بگذرد ، تکلیف سلامتی خواهرم روشن شود ، تکلیف ارتباطات متلاشی ام روشن شود ، انقدر پراز حادثه ام ک حتی هق هق اشک هم ارامم نمیکند ، دنیا چه بلایی به سرما اورد ؟! بیش از حد تصور خسته ام ، بیش از حد تصور روزها سخت سپری میشود ، بیش از حد تصور تنهایم .