یک زمانی بود که میترسیدم اوضاع بلاگفا خراب بشه و همه ی چیزهایی که شاید یک زمان برگردم به عقب و بخوام مرور کنم رو دیگه نداشته باشم...
الان اما دلم خواست که دیگه هیچی وجود نداشته باشه...هیچ کلمه ایی منو به گذشته برنگردونه...
این روزا به طرز شگفت انگیزی تنهام و توی ضمیرناخودآگاهام مدام در حال جنگم با همه کس و همه چیز اما با فشار زیادی سعی بر اروم کردن خودم دارم....
انگار که هیچی سرجاش نیست و من دارم به همین روال نامرتب عادت میکنم ب تنهایی هام ب رانندگی داغونم به فکرکردن ها و تنهایی غصه خوردنا و گریه های گاه و بیگاهم .......