دیگه مثل قبلا قوی نیستم...قبلا بلندکردن چیزای سنگین برام مسئله ایی نبود اما واقعا دارم رو ب زوال میرم. شایدم چیزایی ک سر راهم قرار میگیره خارج از توان منه و زیادی سنگین ک باعث شده این حس رو داشته باشم... در هرصورت معدن، واقعا معدنه...هیچ تشبیهی بهتراز این نمیتونه باشه ...
ظهر بالا رو حفر کردم رفتم جلو تا به چیزایی ک نیاز دارم برسم و هربار با ورود یک مشتری با مصیبت همه اون راهو برگشتم و اومدم پایین و خوشرو و با اعصابی فولادین گذروندمش تا تمام بشه و بره.
مثل فمنیست ها شدم...دنیای بدون مرد.