عصر ک اومدم معدن ی بنده خدایی از این کارتنخوابا دقیقا خوابیده بود جلو در ...دروغ چرا اولش ترسیدمو داشتم فکرمیکردم کب کی بگم بره صداش کنه البته دیده بودمش قبلا اینورا با ی گاری و چند تا گونی کثیف و داغون هیچی توی این دنیا نداشت.
رفتم بالا سرش و خیلی اروم صداش کردم بیدارشد بهش گفتم در میخوامباز کنم عذرخواهی کردم ازش و رفتم داخل.
جاشو از جلو ب روبرو تغییر داد و هنوز ک هنوزه موند همینجا.
بهش یدونه کیک خونگی و ی آب انار دادم رفتم دوباره بالاسرش همون عصری چشماش بسته بود صداش کردم و خوراکیارو بهش دادم و برگشتم داخل...
نشست و خورد و دوباره خوابید....
هرکس رد میشه ی نگاهی بهش میندازه و میره....کاش مردم کمک میکردن ادمای بیچاره ایی مثل این ادم شده حتی روزی ۵۰ تومن یجا کارکنه حتی الکی و نمادین بجاش ی غذا و ی جای خواب حتی داغون ولی میدادن ک اینطوری تو این گرما با این وضعیت آواره نباشه...که برای ی دیقه خوابیدن ازاینور بلندش کنن بره اونور و هیچوقت این چرخه پایان نپذیرد....
+شاید شبیه همیم....
+خدایا من ب بنده ی بی پناهت پناه دادم....حتی همینقدر کم و کوچیک....منت نیست ولی خودت دستمونو بگیر بهمون آرامش بده.