آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

97

اینقد بغض دارم که دلم میخواد نه کسیو ببینم ن با کسی حرف بزنم امابه طرز غم انگیزی برعکسش داره اتفاق میوفته.

داشتم میرفتم پیج بلااستفاده عم رو برای تغییر کاربری مهیا کنم ک چشمم ب پیج اقای دروغگو افتاد که ی استوری از پیج دخترک دیوانه استوری کرده بود...نمیگم توقع نداشتم ، داشتم و میدونستم این کاراشون همه ی بازیه ولی اینکه چرا من باید تو بازی این جماعت شریک بشم برام درداوره...ایشالا که همشون به درک واصل بشن.

حالم بده اینروزا...خیلی بد...حس‌میکنم دنیا برام واقعا تموم‌شده و الان با ارفاق دارم نفس میکشم و خستم‌میکنه این حالت...اینکه از داخل ترکیده باشم و سعی کنم این سر درونم به برون راه پیدا نکنه.

دوسداشتم خودمو مشغول ی کتاب کنم یا فیلم ولی شبا بقدری خستم که نای باز نگه داشتن لای پلکمو ندارم عوضش تا زمانی ک خواب برم ب چیزای مختلفی ک آزارم میده فکرمیکنم و همین باعث میشه ک صبحا سنگین باشم و اذیت بشم و از زندگی بیفتم...

فکرمیکنم ظرفیتم برای غصه خوری تکمیله و باید ی مدت زنگ تفریح بخوره اما چرا نمیخوره ؟ چرا تموم نمیشه این رنج مداوم چندین ساله...چرا همه چی برای ما باید به مفتضح ترین شکل ممکن رقم بخوره.....

دلم بی غم بودن نمیخاد چون ادمای بی غم هرچقدم زور بزن وانمود کنندک درک میکنن بازم نمیفهمن.

دیشب برای اینکه حجت رو بر خودم تمام کنم قبل از بستن رفتم ازاین سوپری مجیداینا ی ساندویچ سرد و ی بطری بزرگ آب گرفتم دادم به این فقیربیچارهه خیلی بغضم گرفته بود و توی راه گریه کردم.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک