آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

131

احساس کسلی و بی نشاطی دارم.

اعصاب صحبت کردن با مردم رو ندارم . هروز تقریبا دارم میرم از تش اب سیب میخرم گاهی اوقات بدل نجفی میارتش برام گاهی خودم میرم ...حس میکنم دیگه دارم گند سیب خریدنو درمیارم ولی ن+ بخاطر اگزمای صورتش باید بخوره ...

فردا میریم بانک در تکمله ی جریانات وام‌.

امشب تصمیم داریم شبونه دوراز چش پلیس محترم ی سری خرت و پرتارو منتقل کنیم خونه مامان اینا ...

مستاجر اون خونه بیابونی هم تخلیه نکرده هنوز و حسابی دارم دق میکنم و از طرفی از رفت و امد زیادی با اسنپ دارم بالا میارم.

امروز اینقد گیج بودم که حتی کارتا و کیف پول هم نیوردم ی مقدار نقدی فقط داشتیم و همونم تموم ‌.

عصر ک از خواب پاشدم حس کردم بی نهایت له بدنم اینقد ک انگاری انفولانزا گرفتم ولی خب همش از خستگیه روح و بیخوابی های دیشب....

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک