احساس کسلی و بی نشاطی دارم.
اعصاب صحبت کردن با مردم رو ندارم . هروز تقریبا دارم میرم از تش اب سیب میخرم گاهی اوقات بدل نجفی میارتش برام گاهی خودم میرم ...حس میکنم دیگه دارم گند سیب خریدنو درمیارم ولی ن+ بخاطر اگزمای صورتش باید بخوره ...
فردا میریم بانک در تکمله ی جریانات وام.
امشب تصمیم داریم شبونه دوراز چش پلیس محترم ی سری خرت و پرتارو منتقل کنیم خونه مامان اینا ...
مستاجر اون خونه بیابونی هم تخلیه نکرده هنوز و حسابی دارم دق میکنم و از طرفی از رفت و امد زیادی با اسنپ دارم بالا میارم.
امروز اینقد گیج بودم که حتی کارتا و کیف پول هم نیوردم ی مقدار نقدی فقط داشتیم و همونم تموم .
عصر ک از خواب پاشدم حس کردم بی نهایت له بدنم اینقد ک انگاری انفولانزا گرفتم ولی خب همش از خستگیه روح و بیخوابی های دیشب....