اصلا حوصله حرف زدن با مردم رو ندارم....در اکثرمواقع مردم بی ادب ، بد زبوه و بی شخصیت هستن ....
دلم سفر میخواد سختی شیرین میخواد...همه دارن میرن کربلا و من نمیتونم دو قدم سرجای خودم اونورتر برم حالم ب شدت بده...انگار دچار بیماری و ضعف سیار و دائمی شدم... تواناییم برای انجام اتفاقات زندگی کمه به هرکسی کبگم چه وضعیتی رو دارم سپری میکنم رسما دیونه میشه ... وقتی غمگین میشم و بغض کل وجودمو میگیره باید گریه کنم تا اروم بشم.
ادامه ی زندگی توی این خونه از هر لحاظ محاله ، چون هیچی ازش نمونده پراز ویرانیه ، هرچقد زور زدم همه چی درست بشه بازم نشدبخاطر همین مجبور شدیم تو پرت جایی ک ممکن بود خونه رهن و اجاره کنیم و تن ب زندگی با همسایه های پست جدیدی بدیم.
دارم کم میارم اما این نهضت ادامه داره.