ازبدی های بلوگفا اینه ک میتونی سرتو بندازی بری داخل زندگی یکی و بخونی و بخونی و بخونی و به همون صورت هم برگردی.
روز من امروز از خیلی زود شروع شد و من مدلم جوریه کاگر صبحم از خیلیزود شروع بشه با سردرد و بداخلاقی و چشم درد دست و پنجه نرم میکنم و حالا فک کن ک چندتا دست نوشته ی غم انگیز هم خونده باشی...ب نظرم فلاکت دخترها تمومی نداره زمانی ک مجردی یجوراذیتی و زمانی ک متاهل میشی ...هیچکس خبر نداره قراره چی به سرش بیاد بگی خوشبینم یجور سرویس میشی و بدبین بودنت هم یجور زمینت میزنه ...به هرحال امروز صدو هشتاد درجه با دیروزم فرق دارم دلم گریه میخواد نمیدونم این تنهایی ک الان دارم واسم لازمه یا بدترم کرده ، صبح شد و همه رفتن دنبال کاراشون بخودم میگم ای کاش بلیطم زودتر بود اینقد نصفه شب نمیبود تا شب هفتاد بار جون میکنم...کاش یکی بود حواس منو امروز از فکرام پرت میکرد.