+جلوی در بحدی تاریکه که انگار شام غریبانه تازه پتانسل تجاوز به دخترای مردمم فراهمه :))
+یکم پیش خواهر نیلوفر اومد گفت عه برگشتی گفتمش اری شنبه رسیدم گفت چقد زود اومدی خوش گذشت بهش گفتم عالی ، جای شما خالی :)
+ن رفت کاردک و تیغ بخره واسه شیشه تو راه سعیده رو دیده بود کلی حرف زده بود میگه حسابی افسرده شده همینطور حرف میزد گریه میکرد از دوری خانوادش ک تهرانن از بی وفایی قوم شوهر که صدسالی یبارم بهش سر نمیزنن...خلاصه که ب نظرم اشتباه میکنه ک از دیگرون توقع داره بهش امداد برسونن و سرگرمش کنن درسته که اینجا غریبه ولی هیچکس اینقد بیکار نیس ک بیس چاری بیاد بشینه ور دل این زن و با بچش بازی کنه ... دیگه یکم نشست اینجا تا بچش کثیف کرد و زنگ زد شوهره و گفت کالسکه بچه شکسته من نمیتونم تا خونه برم ک اخرش شوهره دیر کرد و خودش رفت و چیزش موند اینجا .
خلاصه که دلمون بد گرفته امروز .... کاش دنیا با ادما مهربون تر بود.