زمانی که داشتم واسه خانم مسنه کارت میکشیدم ی لحظه زن حسن ی چیز قیمت پرسید ک من سر بلند کردم جواب بدم دیدم حسن روبرومه و چش تو چش شدیم ! قبل اینک من جواب بدم ن جواب داد و من خودمو زدم ب کوری ک ندیدمت و کار خانمه ک تموم شد ب ن گفتم میرم بالا نماز بخونم و سریع رفتم سمت پله ها و قشنگ تا به بالا برسم سنگینی نگاهه ح روی خودم حس کردم ...وقتی رسیدم بالا تپش قلب داشتم.