امشب عکسمو واسه فرشاد فرستادم و عکس اونم دیدم بچه ی ساده ایه الان فقط این و علی مفتخر شدن منو زیارت کنن تازه ی عکس مزخرفی هم دیدن ک خودم خیلی قشنگ ترشم.
فرشاد سرماخورده هروز داره میره امپول میزنه قبلا تره بار فروشی داشته جمع کرده مجدد میخواد پهن کنه هم منطقه ایی این خونمون میشه یجورایی خیلی نزدیکه ...
امروز با علی حرف نزدم حس میکنم حرفی واسه گفتن نداریم شایدم دیگه حوصله منو نداره منم در واقع همینطورم و ب نظرم این رابطه شروع نشده، تموم بشه بهتره ...و همینطور فرشاد... جالبه ک این دو نفر همسن خودمن و انگاری اصلا نمیتونم ب ادمای سن بالا حتی واسه تفریح کوتاه مدت اعتماد کنم.
پاکی فرشاد و علی رو دوسدارم...خونگرمی و صمیمیت جالبی دارن.