این کسی ک باهاش بحثم شد سر جریانات ک.شوری ، ی دختر بچه داشت و از زنشم جدا شده بود ، جالبیش اینه ک ب طرز عجیبی قبل ازاینکه ی چیزی از یکی لو بره من کلید میکنم رو اون قضیه نمیدونم روشن دل شدم روشن فکر شدم چی چی شدم ک اینطوری پته ی این هفت خطارو میریزم رو دایره .
این آقا نو اول اومده بود ک حرف بزنیم و که من میکوبم دهن طرف ببینم واکنشش چیه باید ی نقطه ایی از این ادم چشم منو بگیره والا درجا بلاک میشه. قبل این بحثای سنگین ، ازش پرسیدم متاهلی گفت نه و گفت تو چی منم گفتم و نه دوباره یجا برگشتم بهش گفتم حس میکنم متاهلی :)) یعنی کلید کرده بودما انگار دلم میدونس که جلوتر برگشت گفت محض اطلاعت مجردم ، جدا شدم.
چقد من این مرد گنده رو کردم تو قوطی طفلکه چهل ساله ی بینوا.
هم خوشش اومده بود ازم هم دلش میخواست رها بشه...
یجا برگشت گفت که خیلی زبون داری بهش گفتم همه میگن .
اینقد خسته شد ک رفت نوشابه انرژی زا بخوره.