آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

291

دیشب ی زن و مرد خیلی متشخصی اومدن مغازه ، اول خانمه اومد بعد اقاهه ، گفت پسرمون دیده پسندیده( خبرمرگش) چندبار اومدیم ولی صبح نبودین (صبحا معمولا نیستیم) پسرمون باور نمیکرد حتی عکس گرفتیم بهش گفتیم بخدا نبودن و ازاین حرفا و من همینطور تو دلم رخت میشستن! که حالا چه دروغ واقعی بگم ک اینا باور کنن! از خانمه اصرار از من انکار ک لابد اشتباهی شده و با کسی عوضی گرفتین و ازاین حرفا اونم میگفت چندسالته اسمت چیه و فلان ...

پدرش گوینده رادیو بود ب من خوبه چی‌بگه؟ میگه صدای خوبی داری من با بالادستیا صحبت کنم میایی رادیو؟ قیافه من فقط دیدنی بود خندیدم بهش گفتم ولی من فکرنمیکنم صدای ... حرفمو قط کرده میگه من مو سفید کردم تو این کار از چن فرسخی صدا تشیخیص میدم و ازاین حرفا ، اینقدر هیجان زده بودن ک همزمان باهم صحبت میکردن و من نمیدونستم به کدومشون نگاه کنم، بزور ی شماره بهشون دادم ک باباهه میگف نه شماره خودتو بده بهش گفتم حالا اجازه بدین با مادر صحبت کنم(الکی) و با بدبختی ردشون کردم برن...

واقعا نمیدونم اینجور مواقع چی‌بگم ، ای کاش وقتی داشتم میگفتم ن متاهله میگفتم خودمم متاهلم تا اینطوری مردمو عنتر خودم نکنم!

حالام معلوم‌ نیس منظورشون با من بوده یا ن ، نمیدونم و مهمم نیست، در هرصورت این زندگی برای وصلت با ی خانواده جدید زیادی ویرانه ست.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک