امروز صب نمازم قضا شد، دیشب طبق معمول سرم رسید ب بالش بیهوش شدم ، شب خوبی نبود، هیچی این روزا خوب نیست، با اون حالی ک من بودم دیشب اون ادما منو دیدنی تر هم کردن، فکرکن یکی دیابت داره بهش مدام قند تعارف کنن، ای کاش بمیرم بلکه دیگه کسی منو دختره دم بخت نبینه و راحت بشم ، دیشب وقتی ک رفتیم خونه مامان اینا نمیدونم چیشد بهشون گفتم البته مامانوفکردم ن بهش گفته ولی انگاری اونم تازه میشنید به هرحال که متاسفم ، متاسف ، متاسف، تنها کاری ک ازدستم برمیاد همینه، میگفتن بزار بیان اشاره کردم ب زندگیشون بزندگی مون گفتم کجا بیان ، من بهشون دروغ گفتم ، دروغ گفتم که ن متاهله دروغ گفتم ک خونه مون اینجاست و درواقع هست و نیست ، تو تمام این سالهای پر اشوب فراموش کردید بچه دارید فراموش کردید ممکنه اینده ایی داشته باشندرگیر کردید خودتونو با غم ، پیر و ازکار افتاده کردید خودتونو باغم درصورتیکه جدایی تو هر خانواده ایی پیشمیاد هیچکس با جدایی بچه اش نمرده اما شما بعداز جدایی نمردید و ماروهم کشتید وحتی ن رو بیشتر کشتید، حق زندگی خوب داشتن رو در هممون کشتید و حالا سر مزارمون نشستید و گریه میکنید.