آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

297

شاید بخاطر همین بود ک رفتم سمت مسیری ک منو بخوان ، سمت ادمایی ک معلوم بود قطعا بهم آسیب میزنن و زدن ولی من برام مهم بود این حس خلع درونیم رو یجور ارضا کنم یجور خاموش کنم ، هیچوقت خاموش نشد ، سوخت و خاکستر شد ، ادمایی ک تو این سالا اومدن و رفتن یا ب هر طریقی حتی از بیرون خاستگاری کردن ادمای جالبی نبودن و خیلی زودم بعدش ازدواج کردن ، اینکه بخاطر شرایط افتضاح خونه و خانواده مجبور باشی طبیعی ترین حق زندگیو از خودت دریغ کنی یه درده ، اینکه تو این سالا هیچکس مرد و مردونه واینساد و بعضا زخم زبون و ازار و اذیت و...
من تو دنیایی ک برای خودم ساختم اصلا شبیه چیزی ک بهش متعلقم نیستم ، دوران اوج و خوش و ثروت خانواده ی من برمیگرده ب سالهای دور ، همه چی در یک چشم بهم زدن منفجر شد ، بیشتراز همه دلم برای غربت ن میسوزه ک خودش یبار اسیب دیده و بعدازاون هروز و هرثانیه صدبرابر بیشتر...

از زمانی ک پا گذاشتیم ب دنیای کار حدودا چندسالی میگذره و خاستگاری نبود ک نیاد مخصوصا برای ن که چون هنوز پروسه ی شیش ساله ی زجر اور جدایی طی نشده بود نمیتونست ب کسی اجازه ی حضور بده و خب طبیعتا ب بدبختی ردشون میکردیم ، اونقدر رد کردیم تا دیگه ته مونده ها و اشغالاش برامون موند، من خوشحال نمیشم ازاینکه کسی اینجا با چیزای سطحی ک از من یا ن میبینه خوشش میاد و خاستگاری میکنه چون این ادم وقتی جلوتر بیاد همون رفتار و بلایی ک بقیه ادما سرمون دراوردن رو درمیاره و رسوای خاص و عام میشیم ... همه ی اینا مقصرش مامانه چون نتونست زندگیو سروسامون بده چون درگیر افسردگی شد چون شروع کرد ب شلوغ کردن خودش و فراموش کرد بچه هایی هم داره و حالا تو خونه ایی ک عین حسینیه خالیه و پراز چرت وپرتای مغازه توقع دارن ک خاستگار راه بدیم! خاستگاری که مال ی شب و دو روز نیست و صحبت ی‌عمر زندگیه ، جدیه ، مردم چشم دارن میبینن میپرسن تحقیق میکنن ، دلم نمیخاد این‌‌پوسته ی موجهی ک بسختی دور خودمون کشیدیم با ی حرکت احمقانه خراب بشه ، من دنیای خودم رشد کردم ، تنهایی رشد کردم ب کمک ادمایی ک ازارم دادن ترکم‌کردن با بی رحمی و عذابم دادن رشد کردم قد کشیدم سن و سالی ازم حروم شد ، دورانی ک طلایی بود با جهالت سپری شد و حالا خواستن یا نخواستن مطرح نیست ، هیچکس اونقدر عاشقم نیست ک بتونم شرایطو توضیح بدم و درک کنه و بعدش بی زخم زبون بره ، توقع موندن ندارم چون خانواده ی من تنها بودن از اول ، ترد شده از فامیل وغریب و تنها ، ما هیچوقت هیچکسو نداشتیم چه تو عروسی چه تو عزا ، همیشه تنهایی و تنهایی ...

غمگینم ؟ شاید اره ، شاید نه ، چون نمیدونم خدا چی برام صلاح دونسته ، اینکه معجزه اتفاق بیوفته و اون خونه رو‌بفروشن و ی خونه خوب و تمیز و شیک و مرتب داشته باشیم اینکه اونقدر بزرگ باشه ک مجبور نباشیم با مصیبت تمام مستقل باشیم و اجاره نشین و پرت از خانواده هرچقد ی موهبت الهیه...

دلم میخواد زودتر بمیرم ، همین.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک