چن بارنوشتم و پاک کردم چون وقتی ی چیزی برام از دهن بیوفته دیگه دل نوشتن درموردش ندارم ، حکایت رفاقت ما و مح ، رفاقتی که تو پیچ و خم های زیادی گذشت و جنگ و دعواهای زیادی داخلش داشت ، اما کلیاتش همیشه حالمون کنارهم خوبه ، یعنی من ، اون و ن ، ما سه تا کنارهم بهمون خوش میگذره ، اینکه ما دوتا خروس جنگی نمیتونستیم دو دیقه رو بی دعوا بگذرونیم بخاطر این بود که باید همیشه تو این مثلث برمودا قرار میگرفتیم.
تقریبا دوسالی میشه ک شمارشو پاک کردم ، بخاطر ارامش خودم و از دی ماه پارسال بطور رسمی وارد هیچ گونه فازی با هیچ پسری نشدم ، چون خستم ، چون دلچرکینم ، چون بی نهایت عصبی و رنجور و زخم خوردم .
چند وقت پیشا پیشنهاد دادم با مح بریم ی چیزی بخوریم ، هم شیرینی ماشین هم ی گپ خودمونی ، خوب و خیلی هم خندیدیم و تمام شد ، امروز صبح که اومدم این دستگاهای ماساژی ک خریده بودیم رسید و نشونش دادم خیلی خوشش اومد و اصرار پشت اصرار که من ماساژ میخام ، بهش گفتم بمنچه ، دلم میخواست اون زلالی کوچیکیاشو داشت هنوز ، از وقتی استخون ترکوندیم از هم دور شدیم ، شاید زندگی همینه ، شاید واقعا زندگی همینه، نفرتی نیست اما رغبتی هم نیست .