زندگیم شده پراز موی گربه ، بخش اعظم اعصابم خرج این جونور میشه ، مثل بچه ایی ک نزاییدم هروز از پشت در تراس ک به روی اشپزخونه باز میشه شروع میکنه سر و صدا کردن ک بیاد داخل و وقتیم اومد داخل میره مستقیم سمت گاز و غذاها و سرک میکشه و اینقد دورت میچرخه و از سر و کله ات بالا میره ک باهاش بازی کنی سرگرمشکنی این در حالتیه ک بی نهایت دوستش دارم و بینهایتتتت همیشه خستم ، هروز سرکار میرم ووقتی برمیگردم روی دور تند ظرف میشورمو غذا میپزم و میخورم و یکم میخوابم و دوباره شیفت بعدی و دوباره همین روال و بعدشم عملا به هیچ کار دیگه ایم توی خونه نمیرسم و احساس عذاب وجدان زیادی نسبت به این بچه گربه دارم که شاید نتونه مثل بابا یا داداشش ب جو خیابون عادت داشته باشه چون گربه خیابونیه و من فقط شیر میدم بهش اما متاسفانه بدعادت شده و دلش میخاد داخل بیاد و الی اخر ...
خدایا خیلیخستم.