تو سیکل کوفتی بودم و امشب پ شدم ، روح و روانم بخودی خود از هر سیکل و دورانی کوفتی تره و همیشه ی خدا ی درب و داغون و خسته ی ناامیدم ...
شبا اونقدر خسته میشم که دلم میخواد کرکره رو بکشم پایین و بگیرم بخوابم بی ترس از هر حرف یا قضاوتی ...
چند روز پیش ی پرایدی گذاشته بود جلوی درخونه و باعث اعصابخوردی بینهایتی شد ، هرچی در زدیم زنگ زدیم بوق زدیم فایده نداشت و دیرمونم شده بود با بدبختی ماشینو دراوردیم و قبل رفتن ی لگد محکم زدم توش و دلم خالی نشد که نشد ، دلم میخواست شیشه هاشو بیارم پایین :)