تو سراشیبی بدحالی افتادم ، حس تنفر شدید نسبت به آدما دارم ، علی الخصوص اکثریت مشتریای مغازه ، تقریبا هرکسی که میاد دلم میخواد خفش کنم بغیراز کسایی که مشمول بیشعوری نمیشن.
حالی گرفتارم که خدا داند ... دلم میخواد های های گریه کنم...
پول کم اوردیم و سوراخها بسیار ، دو روزه از شدت خستگی خواب میمونم و نمیتونم برم سرکار و دارم از وسط پاره میشم ، این وسط گربه امم دارم تیمار میکنم ، بهش غذا میدم بالا سرش میشینم چون غیرازاین باشه نمیخوره و میون این همه شلوغی و خستگی و بدحالی سر وکله زدن با ایشون کمی کار سخت میکنه..
دلم میخواست برم کربلا اما من برم این مغازه چی میشه این قسطا این بدهیا این کرایه هایی ک هنوز جمع نشده چی میشه ... از این گذشته خودم حالم بده ، حالم اونقد بده که دلم میخواد تو ی اتاق تاریک رهام کنن تا اونقد گریه کنم و جیغ بزنم و بمیرم.