رها شدن توی دنیا عجیبه ، اولش اینطور ب نظر میرسه ک همه چی قابل حله ، همه چی میگذره و تموم میشه و فلان میشه و ... باخودت میگی اینرنج که بگذره اون درد که ولت کنه این غصه که تنهات بزاره دیگه دنیا اروم میشه دیگه اون حجم فشار دست از روی قلبت برمیداره و سبک میشی...
اما همیشه ی شرایط سخت تری میاد ، ناشکری نباشه اما دنیا روی سختش همش چرخید به ما ، تا خواستیم زندگی کنیم ، نفس بکشیم ، تفریحکنیم ، همه چی طوفان شد خاک شد ریخت تو سرمون ، دنیا تف به روت که اقبال ما رو از میون تمام اقبالایی ک قرار بود بین همه ادما بطور مساویتقسیم کنی به بداقبالی رسید...
شبا همش خوابای آشفته میبینم ، دیشب ، پریشب ، خواب آدما/مردآ یی رومیبینم که تاحالا ندیدمشوننمیدونمکین! ولی تو خواب هستن حرف میزنن درست مثل بیداری همه چی واقعیه ولی پشت ی دیوار نامرئی ابری ، وقتی بیدار میشم آشفته ترم ، خسته تراز تایمی که داشتم میخوابیدم...
تو دلم کوهه شکایته ، گلایه و حرف و رنج و خوندله چندین ساله اس، به مرحله ایی رسیدم تو زندگیکه دارم فقطمیرم فقط میرم و میرم و میرم تا جاده تموم بشه ، میترسم ته این جادهه پرتگاه باشه میترسم تهش پرت بشم از یه جای بلند و به هزارتیکه تقسیم بشم ، درست مثل این روزا ، روزای صدساله ، روزاییکهمجبورم با مشتریا مدارا کنم، ادماییکه ظاهرا آدم و در باطن قربانی هزارویک جهلوفتنهوفلان ، این زندگی ارزششو نداشت و نخواهدم داشت ، آینده ی روشنی نمیبینم .