آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

331

اینقدر خوابم میاد که دلم میخاد مغازه رو ببندم همینجا رو زمین بیهوش بشم ، دیشب از یک گذشته بود ک رسیدیم خونه ، مرضیه و شوهرش اومده بودن حالا قبلش اینقد گشنم بود و خسته بودم گفتم بهشون بگیم نیان زنگ زدیم گفتن تو راهیم دیگه زشت بود حتی میخاستم به این همسایمون ک میخواست شب نورای شیشه رو نصب‌کنه هم بگیم باشه برای یه شب دیگه واقعا نمیتونستم ، نفهمیدم چیشد دیدم سه ساعته ایستادم و دارم کار انجام میدم :)

هنوز له و خستم ، بی‌نهایت خستم.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک