اینقدر خوابم میاد که دلم میخاد مغازه رو ببندم همینجا رو زمین بیهوش بشم ، دیشب از یک گذشته بود ک رسیدیم خونه ، مرضیه و شوهرش اومده بودن حالا قبلش اینقد گشنم بود و خسته بودم گفتم بهشون بگیم نیان زنگ زدیم گفتن تو راهیم دیگه زشت بود حتی میخاستم به این همسایمون ک میخواست شب نورای شیشه رو نصبکنه هم بگیم باشه برای یه شب دیگه واقعا نمیتونستم ، نفهمیدم چیشد دیدم سه ساعته ایستادم و دارم کار انجام میدم :)
هنوز له و خستم ، بینهایت خستم.