امروز صبح ک اومدیم سرکار اینقد پف کرده و مدهوش بودیم که توانایی ایستادن و کارکردن نداشتم ی صندلی گذاشتم نشستم که آرمین اومد و حدودا سه ساعتی اینجا بود از خاطرات سربازی گفت و چیزای جالبی تعریف کرد ، اونقد گیجم که فکنم عتیقه ترین واکنش هارو نشون دادم چون واقعا مغزم خوابه خواب، میگه از ی جا روغن واسه موهام خریده بودم یارو گیر داده بود میگف بیا ازاین قرصای تقویت قوای ج ببر بهش گفته نمیخام براچیمه میگه هربارمنو میدید میگف یا زنگمیزد بهش گفتم چی باخودت فکردی 😂
خیلی خله ، خوابممم میاد مث سگ.