ترسم که اشک در غم ما پرده در شود ...
روزا سرخودمو با هزارویک مکافات گرم میکنم تا خون توی رگ هام حرکت کنه تا قوی باشم بتونم بیرون از خونه توی محیط کار طاقت بیارم ، حتی با وجود خنجری از غم که توی پهلومه ، اما شبا ، شب موعد اشکه ، موعد بیتابی و عزای لحظه های شیرین زندگی که به تلخی زهر سپری میشن ، حسرت ثانیه هایی که میتونن بدون رنج و درد بگذرن ، دلم میخواد جیغ بزنم ، دلم میخواد فریاد کنم ، بالاخره صدام به جایی میرسه ، بالاخره این بیماری از خواهرم دست برمیداره و رهاش میکنه ، بالاخره ی روز این رنج دائمی تموم میشه ، یعنی زنده ام که اون روز ببینم؟