تا زمانی که فکرای توی سرم ارومنگیره خواب شب ب من حرومه
یک طرف مغزم درگیر تصادف
یک طرفش درگیر بدهی ها و کسری های سر ب فلک کشیده
یک طرف عظیمش درگیر وضعیت خواهرمه که بیماری اسیرش کرده
یک طرف درگیر کارای فروشگاهه و گند نزدن و همیشه روی هشیاری بودنه!
یک طرفم درگیر حسین ... احساس میکنم باید درموردش دیگه فکرنکنم...