آخرین پرتگاه امن !

[ایستاده بر روی لبه ی تاریک دنیا]

361

از شانس پر ملاتم حسین چهارسال پیش طلاق گرفته ، زنش مهریه رو تمام کمال گرفته و فلنگو بسته ، میگن افسرده شده فلان شده دیگه نمیخاد بگیره ، برام مهم نیست...

چیزی ک برام مهمه این بی ثباتی عقلی خودمه ، هنوزم احساسی و ضرب العجلی تصمیم میگیرم ، یهو میگم میخام بعدش شل میشم میگم نه حالا همچینم نمیخام ، اصن بخوام که بعدش چی این همه خواهر برادر مجرد قبل من اونارو چی کنم ، کلی اما و اگر و روال تکراری همیشگی...

این‌ یکبارو نشستم سرجام گفتم ولشکن ، خیالاته ، ذهنم تخیل کرده این از من خوشش میاد ی حسی بهم داره ، با ی پیج فیک رفتم فالوش کردم دورادور میدیدمش ، شخصیتش ازاون چیزی ک فکرمیکردم اقاترترترتر بود ، انگاری که برابر بودیم تو همه چی، همه چیزایی ک باید خودتو جر بدی تا ب طرف حالی کنی واست ارزشه ، عقیدس یا هرکوفتی رو این داشت ، بدجورم داشت ...تو همین گیر و دار میخوادم یا نمیخام بود ک زد و اومد پیج اصلیمو فالو کرد ، هیچوقت اون شبو یادم نمیره که جیغ میزدم از خوشحالی ک چطوری پیدام کرده و خب کار چندان سختی نبود از پیج فروشگاهمون قطعا پیدام کرده و اون شب من از خوشحالی سردرد گرفتم و در پوست خود نگنجیدم ، با اندک فاصله ایی منم فالوش کردم ، مدتی به سکوت گذشت ، ته ته ته همتش این بود که ی لایکی بکنه و ی ری اکشن خنده ایی که اخریشم بی جواب موند ، حس کردم از ابر سفید تخیلات زارت کوبیدم زمین ، باخودم چیدم بودم ک میاد ی چیزی میگه اینهمه استوری رگباری میزارم هیچی ب هیچی ، قاطی کردم کلا زدم ماتش کردم و دیگ استوریاشو ندیدم ، نمیدونم فهمیده بود یا نه اونم فقط دیگه میدید و هیچ ری اکشن و لایکی نمیزد تا اون شبی که از پیش دوستام برگشتم و باخودم گفتم بزار ببینم استوریشو و دیدم و لایکش کردم ،فردای اون روز ا‌مد سرکار با داداش کوچیکش و ی چیزی میخواست ک من نداشتم ومشخص بود دیگه دلیلی برای موندن نداره و نمیدونم چرا این فسقل بچه رو‌باخودش یدک کشیده بود، مثل کسی که منتظر باشه دوباره شروع کرد به جوونه زدن ، کوئسشن گذاشتم و شد جرقه ی یه گفتگوی خیلی مسخره ی کوتاه که چیز بدرد بخوری نمیشد ازش دراورد و به اینجا رسید که دو تا کلیپ چرت اون میفرسته و دوتا من و منی که یکبار دیگه برای همیشه از پوسته ی زخیم خودم فاصله گرفتم و اسون تر گرفتم دارم پشیمون میشم ، دلم میخواد همه چیو همینجور رها کنم و برم ، هیچوقت نمیتونم دلمو خوش کسی کنم ، فقط میتونم خوشم بیاد و بعدش زود خسته میشم ، فکرمیکردم وقتی که بیاد نزدیکتر من خیلی ادم خوشحالی میشم فکرمیکردم همه چی داره اسون تر میشه ، اما زندگی هیچوقت قابل پیش بینی نیس، اینارو نوشتم تا چندسال دیگه که سن پدربزرگ عممو پیدا میکنم و دیگه سگ هم نگاهم نمیکنه بیام و بخونم که چه لحظه هایی تو زندگی تو مجبوری راهیو انتخاب کنی که عقلت میگه، عقل منم میگه این زندگی دیگه برای وصل شدن به یک نفر دیگه زیادی تموم شدس ، نمیتونم عزیزترینای زندگیمو تو این وضع رها کنم و خوش‌خوشان برم پی زندگیم ، گذشته از ی سمت سیلی میزنه ، حال یجور چنگ میکشه و آینده یجور بدی لگد میندازه.

آخرین پرتگاه امن !
infoدرباره من
[آخرین پرتگاهِ امن ]



---------------------------❄
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...
..............................................❄
codeکدها

رز موزیک