قبل اینکه راجب امشب بنویسم باید یه انچه گذشتی از دیشب بگم...
دقیق یادم نیست چیو تاکجا گفتم ولی همین بس که مغز درهم برهم ریخته ی من جایی برای موندن موقت و دایمی کسی نداره ، این مدت دوست داداشم جناب اقای ح عزیز و محترم خیلی تو مغزم رژه رفت ، اینطور که مثل کورا یهو بینا بشی بگی عه این کجا بود من ندیدمش دقیقا همینجوری ، از بس این مدت گارد شدید داشتم نسبت به حضور هر موجود مذکری کلا سیستم عامل مغزیم دایورت بود روی غیرقابل درسترسمیباشد که یکهو کاملا یکهو ک اولشم از شوخی شروع شد و دیدم نه این شوخی نیست جدی جدی اینو من دوسدارم انگاری اینطور که همون تایم کم بودنش چقد ارامش میده با اینکه حتی نگاهم نمیکنه نگاهش نمیکنم یا اصن حرفی ردوبدل نمیشه و ذهنم ی فلش بک سریع به تمام روزایی که این میومد و میرفت و من اخم کرده و گاها خسته و عصبی و بهم ریخته ی گوشه کز کرده بودم و سرم تو لاک خودم بود و این بود ، اون شبی که رضا و محمد اومده بودن که حساب کتاب کنن ایناهم بودن و هرچقد به گذشته برمیگردم میبینم واقعا هیچ اظهار نظر بخصوصی نذاشتم و این برام عجیب بود که انگارمن اولین بارمه ک همچین کسی میبینم...