این دو شبی که گذشت ، منظورم چهارشنبه و پنج شنبه اس، دو روز جهنمی رو پشت سر گذاشتم ، بدترین عذاب ، فکرکن طرف برگشته یهو بهت میگه نمیخامت و قانعت میکنه که توام نباید بخواییش و اصلا براش مهم نباشه تو الان در وضعیتی نیستی که بار سنگین این غم رو بدوش بکشی! یه ادم چقد میتونه قسی القلب باشه؟ ادمی که بارها بارها تلاش کرد که بهش توجه کنم تلاش کرد که بمونم به پای همه کمی و کاستیش اما این بود جوابم؟!
نگم از پنج شنبه که لا ب لای مشتری رد کردنم هی هق هق زدم و باریدم و یک ب یک اسمس و پیام تهدید و فحش گرفتم و هی سوختم و هی سوختم و مشتری امده و از قضا دلش خواسته بیشتر بمونه و حرف بزنه و هرچه ادم بود و نبود از هر گوشه ی دنیا توی این روزی که بی نهایت حالم مضطر بود بی نهایت چشم هام غمگین و خیس بود امد و فکرمیکنم اینهارو خدا میفرستاد تا از بار سنگین فشاری که روی قلبم تحمل میکردم کم کنه اما من مثل دلقکی که مجبوره نقاب یه ادم نرمال به تن کنه ، مجبور بودم به تحمل به عبور به بردباری محض به گذشتن از کسی که واقعا دوستش داشتم و خیلی راحت پشت من رو درست تو زمانی از عمرم که بشدت آسیب پذیر و ترسیده و تنهام خالی کرد و رفت پی زندگی خودش و حواله داد به آینده ایی که امیدوارم هیچوقت با ادم محقق نشود.