هروقت از یه رابطه ی دردناک بیرون میام ادم بدی میشم ، بد ازاین جنبه که نمیدونم دارم چکار میکنم ، یه فروپاشی خیلی بد ، این روزای من تاریک داره سر میشه تا قبل ازاین جریان هم تاریک بود ولی الان همه چی تاریک تره ، یه حالتی شدم هم دلم میخاد طاقت بیاره و نیاد هم دلم میخواد اوضاعش ردیف بشه و زود بیاد ، در هردو حالت من هیچ وقت خوشحال نیستم ، تواین دو سه روزه سرمو با هرچیزی ک فکرکنی گرم کردم اما تا یکم تنهامیشم اونقدر گریه میکنم که اگر کسی اون لحظه اونجا باشه باخودش میگه گریه های آخرشه دووم نمیاره ، اونقد که حتی از گوشامم میخاد اشک جاری بشه ، تمام این حال بدم رو مدیون خودم و قلبم و عقلمم که بهم ارزانی داشتن، چشمام میسوزه ، هروز مث سگ دارم عر میزنم ، میخونم مینویسم بیتابی میکنم ، ی حرکت چیپ کردم ، بهش زنگ زدم قط کردم و الان زنگ زد و اونقد زنگ خورد تا قط شد ، دیشبم پیام تبریک خشک و خالی تولد بهم داد ، دارم ازش کینه به دل میگیرم؟ نمیدونم ، تیر و ترکشای زیادی رو سپر بود ک خیلیاش از جانب من بود ، در واقع لطف کرد اقای لطیف که رفت ، دلم برای صداش چشاش برای سیبیلش تنگ میشه.