ی سری اسکرین دارم ازچت های این مدت ، درواقع هر وقت بحثی میشد و میدونستم چت قراره پاک بشه اسکرین میگرفتم ، شبا میشینم ورق میزنم میخونم میخونم میخونم و دق میکنم ، درست مثل همون تایمی که این پیامها رو میفرستاد ، اون زمان میدونستم که هرچی بشه بازم هستش و پشت منو خالی نمیکنه ، پشت منو خالی کرد ، این روزها اینقدر غمگینم که فکرمیکنم شاید به عید نکشم ، بیماری خواهرم روز ب روز داره بدتر میشه و دکتر اخری پولامونو کشید بالا و فلنگو بست و باعث شد بیماریش بدتر بشه ، ادمی که از همه جا رونده شده بلا زیاد سرش میاد ، دیشب ی حرفایی زدیم تو خونه قلبم ب درد اومد ، وقتی تو این وضع میبینمش دلم حتی مرگ هم نمیخاد ، مرگی در مرگ میخواد، رفتم نشستم اشپزخونه گریه کردم و با خدا حرف زدم ، این روزا هر تایمی ک گیر میاد زار زار گریه میکنم ، اینقد گریه میکنم انگار که کل وجودم از دهنم میخاد بپاشه بیرون ، دارم تحمل میکنم تا ی مقدار بدهیا سبک بشه ، دست تنهام و کارای مغازه همیشه سنگین ، خستم ، میخام چهل تا پاییز بخوابم پاشم ببینم خواهرم خوب شده و لطیف کنارمه و هیجا نرفته.