امروز خیلی بغض دارم ، یعنی از صب ک یکم تو خونه حرفش شد و ذهنم به چیزای جدیدتری فکرکرد ، بغض بدی گرفتم ، اومدم مغازه ، دست و دلم به کارنمیره ، مثل ی فلجم که باید با زور هول بدن تا ی قدم برداره ، راه ک نمیتونم برم روی پا ک نمیتونم بایستم اون هول منو پرت میکنه ، حالم اصلا خوب نیست، اینکه یک نفر باز هم موفق شد با احساسات من بازی کنه با شرف من بازی کنه و من فقط باید رفتنش رو نگاه کنم و دم نزنم و شکایت نکنم و فقط بگم خداروشکر که رفت ، اره ، خداروشکر که رفت، اما جیگرم مث امام حسن عسکری داره تیکه تیکه از دهنم بیرون میریزه ، از درون دارم ذوب میشم ی خشمی درونم هست که در هیچ زمانی تا ب حال ب این اندازه درون خودم ندیده بودم ، هم از اون عصبی ام هم از خودم ، از خودم عصبی ام که دروغاشو باور کردم که در قلبمو با نور افشانی و ساز ودوهول بروش باز کردم و اون منو ارزون فروخت ، قرار بود منو با عبای مردونگیش بپوشونه اما همون چیزی که داشتم رو هم ازم گرفت ، ی نفر چجور میتونه اینقد بد باشه؟ باورم نمیشه ، ای کاش من هیچوقت ب این مرحله از پستی نرسم.